Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

فرمایشات دخترم

پرنیان و مامانش در بازی:

پرنیان: سلام خانم. اینا چنده؟

پریسا: 100 تومن خانم.

پرنیان: تخفیخ ندارین؟

پریسا: باشه شما هشتاد تومن بدین.

پرنیان: تخفیخ تر ندارین؟

------------------------------------------------------------

وقتی بابا نوید ماکت موبایل سامسونگ برای پرنیان گرفته:

پرنیان: بابا این گوشی واقعیه؟

نوید: نه دخترم. با اینکه کاملا شبیه گوشی واقعیه ولی ماکت هست.

پرنیان: ماکت یعنی چی؟

نوید: یعنی الکیه. واقعی نیست

پرنیان: آهان فهمیدم. مثل حیوونای خشک شده که شبیه واقعی هستن. گوشی های موبایل رو هم میذارن خشک میشه میشه این!!!

نوید:قهقهه

----------------------------------------------------------------

برای اینکه بدونه شبها چه موقع باید بخوابه بهش گفتم به محض اینکه سریال ع ش ق ممنوع تموم شد باید توی رختخواب باشی. پنجشنبه ها و جمعه ها هم که این سریال رو نشون نمیده.

جمعه شب:

پرنیان: مامان امشب سریال ع ش ق ممنوع نداره؟

پریسا: نه نداره

پرنیان: هورا!!!! امشب هر وقت دلم بخواد میتونم بخوابم!! سریال که نداره بعدش وقت خواب من باشه دیگه!!!هورا

پریسا: ابله

------------------------------------------------------------------

فرزند سالاری:

پرنیان: مامان رئیس این خونه کیه؟

پریسا: معمولا باباها رئیس خونه هستن.

پرنیان (با اخم): منظورت اینه که بابا نوید رئیس خونه هست؟عصبانی

پریسا: تو هم رئیس کوچولوی خونه هستی دخترمبغل

پرنیان (درحالیکه دستهاش رو حق به جانب به کمرش زده): رئیس کوچولو چرا باشم؟ اصلا چه معنی داره بابا نوید رئیس باشه؟؟؟ پس من چیکاره ام؟؟ رئیس بزرگ و کوچیک این خونه منم. یادتون باشه!!!مشغول تلفن

پریسا: بله چشم خانم رئیس! اشتباه عرض کردم خدمتتون! تکرار نمیشهنگران

---------------------------------------------------------------------

تعطیلات عید غدیر پوریا اینا اومده بودن مشهد. خیلی عالی بود. طبق معمول پرنیان و شمیم و علی کلی باهم بازی کردن. عمو نادر پرنیان هم اومده بود مشهد. ولی عمو نعیم نیومده بود که پرنیان خیلی سراغش رو میگرفت.

خدارو شکر پرنیان مدرسه اش رو خیلی دوست داره و با ذوق و شوق میره. مربی هاش هم خیلی خوب و مهربونن. فقط بچه ام خیلی بی جنبه هست!!وقتی یه چیزی توی مدرسه یاد میگره بیچاره مون میکنه! از 22 مهر که روز جهانی استاندارد بوده و دربازه علامت استاندارد براشون توضیح دادن بیچاره مون کرده!!! به غذاهایی که من درست میکنم هم گیر میده که چرا علامت استاندارد نداره!!!کلافه

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥٩ ‎ق.ظ - یکشنبه ٦ آذر ،۱۳٩٠ - پرنيان

سئوالات عجیب و غریب!

پرنیان: مامان چرا آخر همه قصه ها کلاغه به خونه اش نمیرسه؟ مگه خونه اش خیلی دوره؟؟؟

مامان پریسا: متفکر ..............چشم

-----------------------------------------------------------------------------------

پرنیان: مامان وقتی آدم سکسکه میکنه چه اتفاقی دقیقا توی بدن آدم می افته؟ اصلا چرا خدا سکسکه رو آفریده؟ به چه دردی میخوره؟

مامان پریسا: هیپنوتیزم

-----------------------------------------------------------------------------------

پرنیان: مامان یخچال دقیقا چه جوری کار میکنه؟ چه اتفاقی می افته که سرد میشه توش؟

مامان پریسا: ببین الان یه جوابی بهت میدم که تا عمر داری از این سئوالا ازم نپرسی!!!مشغول تلفن یخچال یه کمپرسور داره که انرژی برق مصرف میکنه و یه سیال رو به بخار اشباع میرسونه. بخار اشباع از کندانسور عبور میکنه و گرما به محیط آزاد میکنه و تبدیل به مایع اشباع میشه.بعد از یه شیر فشار شکن رد میشه و از تبخیر کننده عبور میکنه. تبخیر کننه برای تبخیر کردن از محیط گرما میگیره که این گرما گرفتن باعث سرد شدن محفظه یخچال میشه!!! (برگرفته از درس ترمودینامیک دوران دانشگاه)

چیزی فهمیدی؟؟؟

پرنیان:هیپنوتیزم........

مامان پریسا: ابله

پرنیان: خوب حالا اون کمسپتور که اول گفتی چیه و چه جوری کار میکنه؟؟ (منظورش کمپرسور بود)

مامان پریسا: کلافه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩٠ - پرنيان

شروع مدرسه

سال تحصیلی جدید شروع شد و دختر گلم با هزار ذوق و شوق لباس فرمش رو پوشید و روز جشن شکوفه ها دست در دست مامانش راهی مدرسه شد.بغل

از مهد پارسال پرنیان خیلی خیلی راضی بودم ولی از اونجاییکه پرنیان همیشه به محیط جدید مقاومت نشون میده، امسال گذاشتمش مدرسه ای  که سال دیگه قراره اول دبستانش رو اونجا باشه. خدا رو شکر یه کلاس پیش دبستانی هم داره. اینجوری با محیط مدرسه و قوانین مدرسه آشنا میشه و سال دیگه که اول دبستانه مشکلاتی برای عادت به محیط جدید آموزشی نخواهد داشت.

روز جشن شکوفه ها، غنچه گلم رو بردم مدرسه. وقتی توی صف ایستادن یاد دوران مدرسه خودمون افتادم. مراسم خوب و شادی برای بچه ها اجرا شد. بعد همه شون رفتن یک ساعت سر کلاس خودشون تا با معلمهاشون آشنا بشن. بعد بصورت گروهی آوردشون توی حیاط تا جاهای مختلف مدرسه رو بهشون نشون بدن.

موقعی که میخواست بره توی کلاس یه کوچولو گریه کرد ولی مربی مهربونش اونو با نوازش از من جدا کرد و بردش توی کلاس.

اینم عکس کلاسشون که پرنیان میز اول (همون جایی که ایستاده) میشینه:

ساعت حضور در مدرسه شون هم از 8 صبح تا 1:20 دقیقه هست. پنجشنبه ها هم که تعطیلن. این یک هفته ای که رفته مدرسه خیلی خوشحاله و با علاقه میره. صبحها با باباش میره مدرسه و ظهرها هم فعلا تا وقتی مامانم تهرانه باباش میارتش خونه بعد دوباره میره سرکار. یک ساعتی توی خونه تنها میمونه تا من برسم. ولی وقتی مامانم باشه ظهرها مامانم میره دنبالش و میره اونجا.

پنجشنبه هم که روز دختر بود. پرنیان خانم هم از مامان و باباش و مامان جون ها و عمه هاش هدیه گرفت. ناگفته نماند منم از مادرشوهرم هدیه گرفتم. میگم مگه روز عروسه؟ گفتن توهم دخترمی دیگه.مامانم هم هنوز برنگشته.وقتی برگرده به زور هم شده ازش هدیه ام رو میگیرمنیشخند

روز جمعه خاله شادونه اومده بود مشهد و توی سالن اجتماعات نمایشگاه بین المللی مشهد برنامه داشت. ما هم به اتفاق پرنیان جون رفتیم. خیلی ذوق کرده بود که خاله شادونه رو از نزدیک میبینه. برنامه خوب  و شادی بود. آخرش بچه ها دوست داشتن برن پیشش و دورش جمع بشن ولی به محض تموم شدن برنامه در عرض 30 ثانیه دوتا خانم اسکورتش کردن و از سالن بردنش بیرون. همه بچه ها نق میزدن و گریه میکردن که چرا آخرش نایستاد ما بریم پیشش. اینش به نظرم خوب نبود. بچه ها که نمیخواستن بخورنش!!! دل این فرشته ها رو شکوندن. دل شکستهاکثر بچه ها داشتن به خاطر این موضوع گریه میکردن.

شادو سلامت باشینقلب

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۱٢ ‎ق.ظ - شنبه ٩ مهر ،۱۳٩٠ - پرنيان

چند خبر خوب

نتایج کارشناسی ارشد اعلام شد:

عمو نعیم برق دانشگاه شریف قبول شد (همون دانشگاهی که لیسانسش رو گرفت)تشویق

همو نادر مکانیک دانشگاه تهران قبول شد.تشویق

نتایج دکتری اعلام شد:

عمو امیر (شوهر عمه نادیا) دکتری مکانیک دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد.تشویق

عمه نادیا هم در دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی مشهد بعنوان جوانترین استاد گروه مهندسی پزشکی استخدام رسمی و عضو هیئت علمی شد.تشویق

خبر خوب دیگه اینکه دوست عزیزم شراره داره مامان میشه و تو شیکمش نی نی دارهبغل

خبر خوب دیگه اینکه پسردایی عزیزم داره از آمریکا میادهوراجمعه میرسه ایران.مامانم که چهارشنبه میره شمال تا خودشو به مهمونی جمعه که در باغ قشنگ خاله ام به مناسبت ورود حسین جون برگزار میشه برسونه. عمه خانم داره از خوشحالی بال در میاره که برادر زاده اش رو بعد از یک سال میبینه!چشمک بیشتر از همه برای زن دایی عزیزم خوشحالم که بعد از یک سال دوری پسر یکی یه دونه اش رو میبینه. البته خیلی کم میمونه. چون پارسال که داشت میرفت تز دکتراش رو دفاع نکرد و رفت. الان اومده دفاع کنه بره. نمیدونم توی مدتی که هست ما میتونیم ببینیمش یا نهنگراناون که وقت نداره بیاد مشهد من یا باید برم شمال یا برم تهران ببینمش.

دیشب یکی دیگه از دایی هام از شمال اومدن خونه مامانم و چند روزی میمونن. طبق معمول خوش به حال پرنیان شده چون همبازی پیدا کرده و با دختر دایی ام مشغول بازیه. ما هم که شام و ناهار اونجا پلاسیم!!!!!نیشخند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ - شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳٩٠ - پرنيان

دو هفته تعطیلات

دو هفته گذشته من در تعطیلات تابستانی به سر میبردم.یعنی کلا دو هفته کارخونه تعطیل بود. اونقدر عالی بود که هر چی بگم کم گفتم. تجدید انرژی خوبی بود. پرنیان هم حسابی کیف کرد که مامانش دو هفته پیشش بود و سر کار نمیرفت.

توی این تعطیلات یه هفته رفتیم تهران که بسیار خوش گذشت.پارک نهج ابلاغ، تئاتر کمدی <<با من بخوان>>، دیدن اقوام و گشت و گذار توی مراکز خرید و.... از برنامه ما در سفر تهران بود که واقعا عالی بود. پرنیان و شمیم هم که حسابی با هم بازی کردند. شبها مگه میذاشتن ما بخوابیم!!! هر شب تا ساعت 3 صبح بیدار بودن و بازی میکردن!

روز قبل از عید فطر هم برگشتیم مشهد. خاله ام و دایی ام و دختر دایی ام با خانواده اومدن مشهد و مهمان مامانم بودن. ماهم که دائم شام و نهار اونجا بودیم.نیشخندخلاصه این دوهفته آشپزخونه خونه مون تعطیل بود!چشمک دختر دایی ام یه دختر ناز به اسم غزل داره که توی این سه چهار روز همبازی پرنیان بود. پرنیان حتی شبها خونه نمی اومد و دائم با غزل مشغول بازی بودن.

خبر دیگه اینکه پوریا اینا (داداشی جونم) همگی از پریروز رفتن کوشا داسی (ترکیه) و یه هفته ای اونجا هستن. ایشالا بهشون خوش بگذره.  نادیا اینا (عمه پرنیان) هم الان ارمنستان هستن و هفته دیگه برمیگردن مشهد. ایشالا به اونا هم خوش بگذره. دلمون براشون تنگ شده.

بای بای

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ - شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٠ - پرنيان

اومدن کیارش- اومدن شمیم

وقتی از شماال برمیگشتیم، پسرخاله 11 ساله من کیارش هم با ما اومد مشهد. کیارش اینا ساری زندگی میکنن و چون مامان و بابای کیارش نمیتونستن مرخصی بگیرن و کیارش هم در تعطیلات تابستان حوصله اش سر رفته بود، با ما اومد مشهد و یک هفته خونه مامانم بود. دیگه خوش به حال پرنیان بود!!! از صبح تا شب پرنیان و کیارش باهم بازی میکردن. کیارش با پرنیان خیلی مهربون بود و خوب سرگرمش میکرد. براش کاردستی درست میکرد، کتاب میخوند، نقاشی میکشید و با هم کارتن نگاه میکردن. هر شب هم بعد از افطاری میبردیمشون بیرون. سرزمین عجایب الماس شرق، شهربازی پارک ملت، سینما و انواع رستورانهای مختلف. هر چند مارو حسابی از مار و زندگی انداختن ولی به پرنیان و کیارش خیلی خوش گذشت.  روز جمعه کیارش رو تا فرودگاه همراهی کردیم و تنهایی رفت ساری یش مامان و باباش.

بعد از رفتن کیارش، عمو نعیم و عمو نادر پرنیان از تهران اومدن مشهد و پرنیان بازم کلی خوش به حالش شد. با اومدن عموهای مهربونش، خانوم خانوما سه روز خونه مامان جون باباجونش موند و خونه نیومد. اونجا همه باهاش بازی میکنن و خیلی دوست داره.

دیروز پوریا (داداشی جونم) یک سفر کاری یک روزه اومد مشهد. شمیم طلا هم با باباش اومد مشهدهوراخانومچه بدون مامانش سفر اومده!!!!! یه کوله با خودش آورده و وسایلش از وسیل باباش جداست. دیشب داشتم کوله اش رو بازرسی میکردم ببینم چی آورده فسقلی. چمدان کوچک سفرش شامل یک دو عروسک خرسی در سایزهای مختلف، یه عروسک فیل، یه عروسک کوچولو با کالاسکه اش، یه تلفن موزیکال، یک عدد شیشه شیر (برای خواب شب) و دو سه دست لباس خواب و مهمونی و ...ابله

از دیروز صبح که شمیم اومده تا آخر شب یکسره این دوتا دخترک جیگر طلا باهم بازی کردن و اصلا پلک نزدن. خودشونو از بازی خفه کردن دیگه. آخر شب جفتشون بیهوش شدن و تا امروز ساعت دوازده ظهر خوابیدن!!!! از الان هم تا آخرشب قطعا ادامه بازیهای عقب مونده در مدت دوری از هم رو میکنن. بهشون قول دادم عصری ببرمشون پارک. کاش میشد شمیم بیشتر بمونه. ناراحت ولی حیف که امشب میرن. جای شبنم و علی هم خیلی خالی هست. به خاطر کلاس زبان علی نشد که بیان.

از فردا به مدت دو هفته تعطیل هستیمتشویق ماه رمضون و روزه دری به کارگرهای خط تولید که پای دستگاههای به اون گرمی کار میکنن خیلی فشار آورده.مدیرعاملمون هم دوهفته تعطیلات تابستونی اعلام کرد تا ماه رمضان تمام بشه و برگردیم سرکار. احتمالا ما هم میریم تهرانچشمک دیدن اقوام دوستان. البته نوید چون تعطیل نیست زیاد نمیمونه ولی من میمونم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

چند عکس

توی شمال که بودیم، بیشتر الهه عکس میگرفت.لذا عکسامون فعلا هنوز توی دوربین الهه (خواهرشوهر نادیا) هست. یه چند تا دونه عکسی توی دوربین خودم بود که فقط از داخل استخر باغ خاله ام هست. عکسهای توی باغ و لب دریا و .... رو بعدا هر وقت از الهه گرفتم میذارم:

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

سفر شمال

هفته گذشته به دلیل انبار گردانی کارخونه، یه هفته کامل تعطیل بودیمتشویق لذا برنامه سفر گذاشتم و گروهی 12 نفره متشکل از خانواده همسری، خواهر شوهر بزرگه و همسریش (ندا و احسان) و خواهرشوهر کوچیکه و همسریش (نادیا و امیر) و مامانم راهی شمال شدیم. نعیم و نادر (داداشهای نوید) هم از تهران اومدن شمال و جمعمون جمع شد.پرنیان خیلی خیلی ذوق داشت که گروهی داریم میریم مسافرت. همیشه وقتی میرفتیم شمال پرنیان از مشهد تا گرگان خواب بود و فقط دو ساعت آخر راه بیدار بود ولی ایندفعه از ذوقش دو ساعت هم نخوابید و تمام مدت راه بازی میکرد. هی از این ماشین به اون ماشین جابجا میشد و کیف میکرد.

سفرمون خیلی خیلی عالی بود و اونقدر خوش گذشت که میتونم بگم یکی از خاطره انگیز ترین و فراموش نشدنی ترین سفرهای زندگی ام بود. اول رفتیم قائمشهر باغ خاله ام و دو روزی اونجا موندیم. از بس توی استخر و جکوزی بودیم دیگه نم کشیدیم!! پینگ پنگ و فوتبال دستی و پانتومیم و ..... هم براه بود. بازی های گروهی همیشه عالیه. شبها هم توی آلاچیق بالا میخوابیدیم که خیلی خنک بود.البته در طول روز هوا وحشتناک گرم و شرجی بود به خاطر همین در طول روز فقط توی استخر بودیم. شب که میشد میرفتیم بیرون دوری میزدیم.

بعد هم رفتیم ساری ویلای ماندا جون (دوست صمیمی مامانم) که دقیقا لب ساحل بود. پرنیان حسابی کنار ساحل شن بازی کرد و گاهی هم توی آب می اومد. چون ساحلش تقریبا اختصاصی بود، خیلی راحت بودیم.

روز دوازده مرداد نهمین سالگرد عروسی مون بود. جشن سالگرد ازدواج رو با خانواده نوید توی شمال گرفتیم. فرداش هم به یاد پاتختی، سالگرد پاتختی گرفتیم!!نیشخند البته بیشتر بهانه بود واسه خوش گذرونیچشمک

روز جمعه (دیروز) هم ساعت 7 صبح راه افتادیم و عصری رسیدیم مشهد. موقعی که رسیدیم خونه و همه داشتیم از هم خداحافظی میکردیم، پرنیان کلی گریه کرد چون خیلی بهش خوش گذشته بود و دوست نداشت سفرمون تموم بشه. ولی دیگه تعطیلات من تموم شده و ماه رمضان هم که فرارسیده و نمیشد سفرمون رو طولانی تر کنیمناراحت

از دیروز توی راه گوش درد من شروع شد و آخر شب شدید شد. به پوریا (داداشی جونم) زنگ زدم و گفتم گوشم درد میکنه. گفت به خاطر استخر رفتن زیاده. گوشت رو خشک نمیکردی، چرکی شده. پاشو همین الان برو درمانگاه یه معاینه ای بکنن احتمالا باید آنتی بیوتیک بخوری. گفتم اصلا حرفش رو نزن. تازه از راه رسیدیم و خیلی خسته ام. خلاصه از راه دور تلفنی ویزیتم کرد و منم آنتی بیوتیک رو شروع کردم. لذا روزه بی روزه. اما پرنیان اصرار داشت حتما روزه بگیره. گفتم آخه تو باید تنهایی روزه بگیری گفت اشکالی نداره. آخر شب بهم گفت مامان سحری چی برام درست کردی؟ از اونجایی که چند روزی خونه نبودیم، غذا نداشتم توی یخچال. از فریزر ناگت درآوردم و براش سرخ کردم. تازه خانم میگه من از این روزه های کله گنجشکی نمیگیرم ها!!! اونا الکی هستن و واسه گول زدن بچه هاست!!! گفتم باشه دخترم روزه کامل بگیردروغگو نزدیک اذان نوید بیدارش کرد گفت پاشو سحری بخور. بچه ام با اون خستگی اش بیدار شد. گفت خوابم میاد ناگت نمیخورم به جاش بیسکویت میخورم. خلاصه سحری بیسکویت و نوشابه خورد!!!خنده حالا ببینیم امروز روزه اش رو تا کی نگه میداره!چشمک

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۱۱ ‎ق.ظ - شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

روزهای تابستان

این روزا که پرنیان خانم تعطیله و مهد نمیره داره حسابی کیف میکنه. صبحها تا هر وقت دلش بخواد میخوابه (11-12-1)!! منم به همه میسپارم که بذارین تا هروقت دلش میخواد بخوابه. خودم که خونه مامانم بودم همیشه تابستونا تا ظهر میخوابیدم و هیچوقت مامانم بیدارم نمیکرد و میگفت تا هروقت دوست داری بخواب و لذتش رو ببر. منم خیلی کیف میکردم و الان هم میگم پرنیان بعدها مثل الان من که مجبورم هر روز صبح خیلی زود بیدارشم، وقت خوابیدن نداره. الان که میتونه بخوابه ، بذار حالشو ببرهچشمک

هفته گذشته یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستانم (کتی) اومده بود مشهد و منم دعوتشون کردم اومدن خونه مون. کتی دوتا بچه داره که دوقلو هستن. یکی دختر و یکی پسر! وااااااااااااای نمیدونین فرشته های نازش که سه سالشون هست چقدر بانمک هستنبغل با پرنیان حسابی بازی کردن و به همه مو ن خوش گذشت.

پرنیان و سهیل و سوگند:

 

یه روز هم رفتیم مهمونی خونه دوستم الهه جون. طبق معمول بچه ها حسابی با هم بازی کردن و موقع برگشتن هیچ کدوم دوست نداشتن بریم خونه. شیطونا اونقدر مشغول بازی بودن که حاضر نشدن بیان عکس دسته جمعی بگیرن. همین عکس ر هم به زور ازشون گرفتم. اونم فقط از دو سه تاشون نه همه:

الهه به تازگی نی نی دومش رو به دنیا آورده که یه فرشته ناز و خوشگل بود. سفید و تپل و چشم آبی.بغل

چهارشنبه شب عروسی یکی از بستگان نوید دعوت بودیم که توی باغ بود. خیلی عالی بود و خوش گذشت.پرنیان کم رقصید و بیشتر مشغول بازی با دوستایی که پیدا کرده بود، بود. ولی من جبران کردمنیشخند

پنجشنبه شب هم رفتیم پارک کوهسنگی که پر از مسافر بود. پرنیان کلی بازی کرد و بعد هم شام و بستنی. خیلی وقت بود اونجا نرفته بودیم. چقدر قشنگ شده و بهش رسیدن.

جمعه عمو نادر و عمو نعیم پرنیان برگشتن تهران و ما صبح رفتیم برای خداحافظی. شب هم مهمون داشتیم. رامین و آفرین (دوستامون) خونه مون بودن که با وجود اینکه بچه ندارن ولی پرنیان خیلی دوستشون داره و کلی براشون شیرین زبونی کرد.

مامان خانم من هم باز رفتن سفر!! رفتن شمال دیدن اقوام. دیروز که بهشون زنگ زدم توی استخر باغ خاله ام داشتن حاااااااااااااااااااااااااالشو میبردنچشمک باز هم من بی خانمان شدم تا مامانم برگردهنیشخند

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٠٩ ‎ق.ظ - شنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

مهمونهای عزیزمون-تولد پرنیان

هفته گذشته یه گروه از خانومای فامیل از تهران اومدن مشهد و خونه مامانم بودن. و البته گل سر سبدشون هم شبنم و شمیم و علی عزیزم بودن. چند روزی که اینجا بودن خیلی بهمون خوش گذشت. خصوصا به پرنیان که با شمیم و سارینا حسابی بازی میکرد. گاهی اوقات ظهر ها شمیم و پرنیان رو میبردم خونه خودمون تا تعداد بچه ها خونه مامانم کمتر بشه و بقیه بتونن بخوابن. این دوتا هم ساعتها عاشقانه با هم بازی میکردن. اونقدر قشنگ بازی میکردن که کیف میکردم نگاشون میکردم. صدای قش قش خنده هاشون تا سر کوچه میرفتبغل

روز تولد پرنیان هم 11 تیر بوده و دختر گلم پنج ساله شد. هرچند یه تولد زودتر از موعد با دوستای مهدش براش گرفته بودیم،ولی تولد اصلیش رو با حضور 30 نفر مهمون  از دوستان و فامیل ، هفته گذشته برگزار کردیم. جای همگی خالی. برنامه های مربوط به تولد(کیک و شمع فوت کردن و کادویی و ...) و همچنین رقص و شادی در منزل مامان جون پرنیان برگزار شد(چون خونه ما اینهمه مهمون جا نمیشد) و برای شام همگی رفتیم رستوران. عمو نادر و عمو نعیم هم از تهران اومدن و جمعمون جمع بود غیر از دایی پوریای عزیز(ناراحت) عمه ندا و عمه نادیا هم خیلی زحمت کشیدن و دائم از مهمونا پذیرایی میکردن. ممنونم عمه های گل و مهربونقلبماچ

از اونجاییکه توی تولد من سرم خیلی شلوغ بود، خودم اصلا عکسی نگرفتم و عمو احسان (شوهر عمه ندا) زحمت عکاسی رو کشید. عکسها هم توی دوربین احسان هست و هنوز ازش نگرفتم. ایشالا در پست های بعدی عکسها رو میذارم(البته اگه عکسی مناسب وبلاگ باشه)چشمک

فردای روز تولد، پرنیان توی خونه دونه دونه لباسهایی که برای تولدش آورده بودن رو پرو میکرد و به قول خودش شوی لباس اجرا میکرد!! عین مراسم شوی لباس که خانومها با ناز و عشوه ولی خیلی جدی وارد سالن میشن و یه دوری میزنن و بعد برمیگردن، دونه دونه لباسها رو میپوشید و می اومد یه دوری میزد و میرفت. حرکاتش و راه رفتنش هم دقیقا مثل مانکنهای حرفه ای بود فسقلی!!! خنده استعداد  این قرتی بازیها رو خوب داره!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۳۳ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩٠ - پرنيان