Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

 

هفته پیش خیلی به من و مامانی خوش گذشت.رفتیم خونه دایی پوریا و یه عالمه مهمونی و گردش و خرید و ...

من یه پسر دایی خوشگل دارم که خیلی دوستش دارم.روز اول که رفتیم اونجا به علی عادت نداشتم و هی بغل مامانم میرفتم ولی بعدش کارهای علی برام عادی شد و حسابی باهاش دوست شدم.علی من رو سرگرم میکرد و خیلی هم مواظبم بود.

تولد علی هم خیلی خوش گذشت

من برای اولین بار یه آدم با ابعاد کوچک دیدم که عروسک نبود!!!!یه روز خونه دایی پوریا بودیم که خاله شقایق(خاله علی) با شروین اومدن اونجا. شروین ۱۰ روز از من بزرگتره.وقتی شروین رو دیدم اونقدر ذوق کردم که دو نفر دستهام رو گرفته بودن تا ابراز احساساتم رو کنترل کنن. شروین خیلی آقا بود و مثل من جلف بازی در نمی آورد!

آخه شروین یه دختر دایی ناز و تپل داره که همیشه میبینش و براش عادی هست که یه نفر ابعاد کوچکی داشته باشه. از غزل هم بگم که ماهه۵/۴ ماهشه:

راستی شروین دندون در آورد .اندازه یه نقطه. اعظم جون با قاشق چایخوری به لثه هاش میزد و صدای تق تق دندونش میاومد و همه براش هورا میکشیدن و دست میزدن

یه روز هم با مامانی رفتیم خونه هیراد و مامانش یاسمن جون.خونه الهام(عمه زهره مامان هم رفتیم که بعدا جریاناتش رو میگم و عکساش رو میذارم.

فعلا

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٥٧ ‎ق.ظ - دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥ - پرنيان

وقتی به دنيا اومدم

چون من از ۵ ماهگی وبلاگ نویسی رو شروع کردم از موقع به دنیا اومدنم چیزی نگفتم.حالا الان میگم و عکساش رو میذارم:

روز تولد من ۱۱ تیر ۸۵ بود که بر اساس کنکور عمونعیم و برنامه کشیکهای دایی پوریا تنظیم شد.ببینید چه دختر خوبی بودم که صبر کردم عمو نعیم امتحانشو بده و دایی پوریا هم برنامه کشیکهاشو طوری تنظیم کنه که بتونه بیاد.

ساعت ۲ ظهر روز یازدهم تیر طبق قرار قبلی از شکم مامانی بیرون اومدم. ۳۹۰۰ وزنم و ۵۲ سانت هم قدم بود.عکس زیر مربوط به آخرین لحظاتی است که من تو شیکم مامانی بودم:

اوایل شیر خوردن بلد نبودم و زود خوابم میبرد.پدر مامانی رو در آوردم

فرداش هم اومدیم خونه:

چون مامانی بعد از ۴۵ روز خیلی احتیاج به استراحت و تفریح داشت به مدت ۲ هفته به ۸ استان سفر کردیم.توی این مدت مامانی اصلا بچه داری نکرد و ۲ تا مامان جونها بچه دار بودن.مامانی فقط بهم شیر میداد.

در ۵۰ روزگی هم پام به آب دریای چالوس خورد:

اینم یه عکس جدید:

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٠۱ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥ - پرنيان

بهترين يادگاری کودکی

دیشب رفته بودیم خونه عمه ندا.بعد از شام عمه ندا یه پودر هایی توی ظرف های مختلف آورد و روی فرش روزنامه پهن کرد و گفت پرنیان رو بیارین. من فکر کردم خوردنیه و با عجله به سمتشون رفتم تا بخورمشون. ولی بعد فهمیدم یه نقشه هایی برام دارن

عمه ندا و عمو احسان(شوهرش) موادی که برای مریضاشون قالب دندون میگیرن رو آورده بودن خونه تا از دست و پای من قالب بگیرن برای اینکه من گریه نکنم ۴ نفر ریخته بودن سرم و برام صداهای ناهنجار در می آوردن و قیافه هاشون رو عجیب غریب میکردن که من نه تنها گریه نکردم بلکه کلی هم خندیدم.

مراسم قالب گیری تموم شد و گچ توی قالب ریختن. بعد از چند دقیقه دست مشت کرده من و پای انگشت جمع شده من بصورت گچی حاضر شد.دقیقا دست خودم بود.حتی خطهای روی دست و پام هم افتاده بود. عمه ندا گفت هر چند وقت یه بار از دست و پام قالب میگیره تا یادگاری از دست و پاهای کوچولوم بمونه.

مامانی و بابایی کلی ذوق کرده بودندست و پام خونه عمه ندا موند تا ببره یه ذره دور و ورش رو بتراشه و تمیزش کنه بعد برامون بیاره.هر وقت آورد عکسش رو میذارم.

اینم عکساش:(البته عمه ندا هنوز صاف و صوفش نکرده)

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٠۱ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥ - پرنيان

اين روزها....

این مامان بابای من سرشون خیلی شلوغه دیر به دیر میان منو اینجا آپ  میکننبگذریم.

امروز خونه مامان جونم پلو کیسه ای خوردم.(از اونا که برنج رو میذارن توی خورشت بدون روغن) وای نمیدونین چقدر خوشمزه بود.!!! خیلی خوشم اومد. در ضمن عاشق ماست هستم. تا یه نوک قاشق ماست میذارن توی دهنم بیچارشون میکنم و تا یه سطل ماست رو تموم نکنم دست بردار نیستم (البته مامانی نمیذاره هر چی دلم خواست بخورم)

سینه خیز رفتنم هم خیلی پیشرفت کرده.دیگه میتونم در مسابقات جام ملتهای بلد نیستن با پا راه برن مدال بیارم.دیگه توی خونه تا ارتفاع ۲۰ سانتیمتری از سطح زمین هیچ چیز از دست من در امان نیست.

توی آشپزخونه هم منتظرم در یه کابینتی یا یخچالی باز بشه.سریع خودمو با روروئک میرسونم که مبادا مامانی بدون دخالت من کاری انجام بده

در ضمن به پیچیدن انواع سیم و بند به دور خودم بسیار علاقه دارم ولی توش گیر میکنم و نیروهای امدادی رو به یاری میطلبم

اینم جلد دوربینه:

چند تا نکته:

۱- از عمو علیرضا و عمو وحید به خاطر چیزهای خوبی که از سوئد برام آوردن و فرستادن ممنونم.       

۲- از خاله شهلا مامانی به خاطر سوغاتی مکه بسیار متشکرمدر ضمن مامانی میگه بنویسم: رضا دیگه  نرو خونه فایده نداره سوغاتی ها تموم شد

حالا یه چند تا عکس به سفارش دایی پوریا جونم میذارم:

یه جورابم کجاست؟

فعلا

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٠۳ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥ - پرنيان