Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

چند موضوع مختلف

کله ام درد گرفته......

۱- از بس که کله ام خورده به این سرامیکهای خونه همه چی تو کله ام با هم قاطی شده.بهم میگن دست دستی کن سرسری میکنم میگن بگو ماما میگم ددددد میگن  ادامه بده بگو دددد

میگم بابابابابا. خلاصه مامان بابا تصمیم گرفتن واسه عید برام یه کلاه ایمنی بخرن تا سرم اینقدر اینور اونور نخوره

۲- ثانیه ای حاضر نیستم بیکار بشینم. گیر دادم به یه جایی رو گرفتن و بلند شدن و بعدش هم زمین خوردن و .... اگه یه نخ ببینم رو هوا آویزونه دستمو بهش میگیرم تا بلندشم.

۳- راستی از اینکه مامانم از ۲۲ اسفند تعطیل شده و قراره تا ۱۸ فروردین سر کار نره خیلی خوشحالم

۴- به بیرون رفتن علاقه زیاذی دارم.دیروز مامان منو گذاشت بیشه مامان جون و بره یه ذره به کارهاش برسه.منم نذاشتم مامان جون منو ببره تو خونه.قلدر بازی در آوردم توی خیابون موندیم. آخه بچه های مدرسه تعطیل شده بودن منم دوست داشتم براشون ابراز احساسات کنم.همه دخترهای مدرسه ای دورم جمع شده بودن . از بغل این یکی به بغل اون یکی و ...کلی غنیمت جمع کردم.بعدش هم که اومدیم تو خونه دوان دوان به سمت در حمله میکردم تا برم بیرون. واسه همین مامان جون منو گذاشت توی کریر و گذاشت توی حیاط روبروی در کوچه و در رو هم باز گذاشت . شده بودم عین بچه هایی که بعلت شیطونی از خونه بیرونشون میکنن و میذارن جلوی در تا یکی بیاد و ببرش

۵- دیگه سینه خیز نمیرم و به جاش چهار دست و با رو بصورت حرفه ای میرم.به جای اینکه کف جورابهام کثیف بشه روش کثیف میشه.شلوارمم از زانو تا مچ با عین شاگرد تعویض روغنی ها همیشه کثیفه.روزی حداقل ۴ دست لباس عوض میکنم.

۶- راستی من هنوز دندون در نیاوردممامانم خیلی نگرانه.هر روز اولین کاری که بعد از بیدار شدن من میکنه اینه که لثه هام رو کنترل کنه منم هی زبونم رو میارم جلو و نمی ذارم

۷- این روزها بابا که میاد خونه یه بازی جدید میکنیم چون هنوز فرشهایی که دادیم بشورن نیاوردن سالنمون خالیه. بابا منو روی سرامیکها از این سر تا اون سر سالن سر میده و من خیلی خوشم میاد.ولی یه ذره بی جنبه ام دیگه ول کن نیستم و میگم تا ابد ادامه بده.

فعلا

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۱٦ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥ - پرنيان

امان از شيطونيهام....

این روزها همه جا صحبت از شیطونیها و فضولی های منه.خوب آخه می خوام سر از همه وسایل خونه در بیارم دیگهاز اونجائیکه میترسم وقت کم بیارم وقتی دارم پدر یه چیزی رو توی دستام در میارم با پاهام هم مشغول وسیله بعدی میشم. 

از دیوار راست هم بالا میرم.این روزها دستم رو به همه جا میگیرم و بلند میشم و می ایستم. در حالی که دستم رو به لبه میز یا تخت یا ... گرفتم چند قدمی هم راه میرم. بعد از خوشحالی اینکه راه رفتم دستام رو ول میکنم و توی هوا دست دستی میکنم و ابراز احساسات میکنم بعد با باسن سقوط میکنم و بعدش هم گریه و ....  و هنوز اشکم خشک نشده دوباره یه جای دیگه رو میگیرم و بلند میشم و روز از نو روزی از نو

دیروز ۸ ماهگیم تموم شد.رفتم قد و وزن.وزنم ۶۵۰/۸ و قدم ۵/۷۱ بود.

وقتی مامان و بابا میان خونه براشون هنر نمایی میکنم و شیطونیهام و فضولیهام رو نشونشون میدم.اولش هی میخندن و به هم میگن دیدن شیطنتهای بچه چقدر لذت بخشه و خدا چه نعمتی بهمون داده و ... از این حرفا ولی بعد از چند ساعت فقط دعا دعا میکنن تا من بخوابم تا یه ذره ارامش داشته باشن .من هم نمی خوام اونا رو از نعمتهای خدا محروم کنم اصلا نمیخوابمالبته خوشبختانه در هر حالی بهم میخندن و صبرشون زیاده.ولی منم دیگه دارم از خندشون سو استفاده میکنمخلاصه میگن بد جوری شیطون شدم

این روزها خونمون فرش نداره و من با روروئکم  ویراژ میدم.خیلی کیف داره.چند روزه سرم خیلی شلوغه .تمام وسایلی که توی سوراخ سمبه های خونمون بود برای نظافت بیرون آورده شده و من یه عالمه موضوع برای فضولی دارم.صبح که از خواب بیدار میشم از ۲ ثانیه بعدش شروع میکنم تا بتونم به همه کارام برسم.

کمر هم واسه مامان بابام نذاشتم .از صبح تا شب دستور میدم زیر بغلم رو بگیرید تا من راه برم. وای به حالشون اگه من رو زمین بذارن!!!!بابا میگه شبیه اون کارتونه(( وقتی بابا کوچک بود)) راه میرم.

فعلا

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٤٦ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ - پرنيان

یه بازی جدید...

یه بازی جدید یاد گرفتم. مدل بازیش اینجوریه که اول باید منتظر شی سر مامان گرم شه بعد سینه خیز خودت رو به اتاقت برسونی و پائین ترین کشو لباسات رو باز کنی.بعد بشینی جلوش و دستت رو توش کنی و لباس ها رو عین نخود لوبیای توی آش هم بزنی و تا مطمئن نشدی که تا همه لباسها باز نشده ادامه بدی.بعد نوبت بیرون پرت کردن لباسهاست.دونه دونه همه رو به بیرون پرت میکنی.فقط باید دقت کنی هر کدوم رو به یک سمت اتاق پرت کنی.بعد از اینکه همه لباسها به بیرون پرت شد میری سراغ کشو بعدی و ........

بعد که مامان میاد و همه لباسها رو تا میکنه و مرتب سر جاش میچینه سر یه فرصت مناسب دوباره تکرار میکنی. این کار باید ۳ یا ۴ بار در طول روز انجام بشه.

بازیش خیلی خوبه.خیلی مزه میده.امتحان کنین 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۳٤ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥ - پرنيان

هنر مامانم

بابایی چند وقت پیش یه کتاب فتوشاپ برای مامانی هدیه گرفت. مامانی هم هر وقت بیکار میشه سر منو با اسباب بازیهام گرم میکنه و خودش میره سراغ کامپیوتر و از کتاب خود آموز فتوشاپ یاد میگیره.اونم فقط به عشق درست کردن عکسای من

این اولین تمرینشه:

اینا هم بعدیهاش:

اینها هم تقدیم به شروین جون و غزل جون:

به نظرتون چطوره؟

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٥٤ ‎ب.ظ - یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥ - پرنيان

خونه عمه زهره مامان

هفته پیش یه روز با مامانم رفتیم خونه عمه زهره مامان پریسا.با الهام کلی بازی کردم.عمه زهره موهام رو هم کوتاه کرد که همه میگن قیافه ام شبیه بچه شر ها شدهموقع مو کوتاه کردن تمام اسباب بازی های الهام رو آوردن جلوم و چندین نفر مشغول سرگرم کردن من شدن تا من بذارم موهام رو کوتاه کنن.آخرش هم من با چوب طبل الهام سرگرم شدم ولی دیگه چتری هام رو نذاشتم کوتاه کنن. ولی وقتی خوابیدم اونا کار خودشون رو کردن.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ - جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ - پرنيان

من و هيراد

هفته گذشته یه روز با مامانی رفتم خونه هیراد.هیراد اولین بار بود که یه دوست همسن خودش میدید و من دومین بار (روز قبلش شروین رو دیده بودم).اولش کلی برای هم ابراز احساسات کردیم و یاسمن جون(مامان هیراد) ازمون فیلم برداری میکرد. هیراد انگار یه اسباب بازی جدید و بزرگ پیدا کرده بود.

یاسمن جون یه اردک آورد که راه میرفت و طبل میزد.اردکه خیلی بلا بود هی در میرفت. من و هیراد به روش سینه خیز معلولین افتادیم دنبال اردکه.ما بدو اردک بدو.یه بار هیراد گیرش انداخت و دستش رو گذاشت روی طبلش تا نتونه طبل بزنه.اردکه هم جیغ و دادش هوا بود ولی گویا به این کار هیراد عادت داشت.دفعه بعدی من گیرش انداختم.این بار به قصد کشت داشتم میکوبوندمش به زمین که مامانی اومد ضامن شد.

با هیرادکلی بازی کردیم.خاله هلیا هم اومد.عکاسان و فیلمبرداران ازمون یه عالمه عکس گرفتن.خاله هلیا میخواست از من و هیراد روی هوا عکس بندازه .به مامانامون گفت بچه ها تون رو بلند کنین و بالاس سرتون نگه دارین.مامان های بیچاره دو ساعت ما رو روی هوا نگه داشتن و کتفشون داغون شد.کلی طول کشید تا ژست من و هیراد درست بشه و خاله هلیا عکس بندازه.آخرش دیدیم مامان پریسا و یاسمن جون هم بصورت قدی افتادن.میخواستن کله هلیا جون رو بکنن که ما ضامن شدیم.

خوشم میاد که اونقدر مامان ها مشغول حرف زدن درباره ما شدن که یادشون رفته بود که خودشون سالهاست که با هم دوستن و یه کمی هم درباره خودشون حرف بزنن.

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٤٥ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥ - پرنيان