Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

روروئک سواری

روروئک سواری خیلی مزه داره. فقط یه مشکلی دارم! با روروئک نمیتونم به جلو راه برم و فقط به عقب میرم!!! مامانی برای اینکه من به جلو راه رفتن رو یاد بگیرم یه چیز هیجان انگیز جلوم میذاره و تشویقم میکنه که اونو بگیرم .منم هی دست و پا میزنم و عقب عقب میرم و چون دور میشم جیغ میزنم و گریه میکنم

توی خونه با بابام بوبو کردن تمرین میکنم.دیشب هی بابا میگفت بوبو هی من میگفتم بوبو.موقع شیر خوردن هم دلم میخواست بگم بوبو.چند قورت شیر میخوردم و یادم میافتاد بگم بوبو ولی نمیدونم چرا تا میگفتم بوبوپ تمام شیرها روی صورت من و لباس مامانی پخش میشد!!!!بالاخره مامانی از شیردادن پشیمون شد و من رو به بابایی داد تا بخوابونه.(آخه شبها عادت دارم با لالایی بابا نوید بخوابم) موقع خوابیدن هم دائم بوبوپ کردن رو تمرین میکردم.آخه میترسیدم یادم بره. بابایی با دست محکم جلو دهنم رو گرفته بود و به التماس افتاده بود که دست بر دارم ولی من ول کن نبودمخودش بهم یاد داده بود!!!  صبح که بیدار شدم مامانی بهم تهمت میزد.میگفت توی خواب حرف میزدم.خودم که نفهمیدم ولی گویا تا صبح توی خواب بوبوپ میکردم و سر و کله مامان بابا رو برده بودم

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٥٤ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

دختر بابا هووی مامان

سلام:

بابام خوب شد و خوشبختانه من مریض نشدم.بوی شلغم گرفتم از بس که مامانی بخور شلغم توی خونه پر کرد!

وقتی بابایی از سر کار بر میگرده تا آخر شب صدای غش غش خنده هام سر و کله همه رو میبره! من و بابایی دنیایی داریم....... مامانی هم هی میگه منو بگو دلم خوش بود دختر آوردم بچه خودم میشه !!!! البته بابایی هنوز جرات نداره وقتی از بیرون برمیگرده اول منو ماچ کنه.میترسه مامانی حسودی کنه. خلاصه شدم هووی مامانم

چند وقته فهمیدم که صبح زود وقتی من خوابم مامانی جیم میشه میره سر کار. واسه همین چند روزه که مچش رو میگیرم و وقتی مامانی میخواد بره بیدار میشم و گریه میکنم.تازه شبها از ترس اینکه مامانی نره نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشم و ۲ قورت شیر میخورم تا مطمئن بشم مامانی هنوز نرفته. دیشب بالاخره برای اولین بار پیروز شدم و روی تخت مامان بابا  خوابیدم.(از بس که هی بیدار شدم مامانی راضی شد منو پیش خودش بخوابونه)

مامانی داره هی پرس و جو میکنه که چیکار کنه من شبها بیدار نشم

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۳٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

انگشت پا

شما تا بحال انگشت پاتون رو خوردین؟اون بزرگه رو میگم! وااااااااای نمیدونین چقدر خوشمزو هست!!از وقتی مامان و بابا پاهام رو لاک زدن بجای دست خوردن انگشت پام رو ملچ مولوچ میخورم.مامانی به این نتیجه رسید که کاش بجای پام دستهام رو لاک میزد تا لاک کمتری بخورم.

این روزها بابا نوید مریضه (سرما خورده) و مامان پریسا قوانینی در مورد ارتباط منو و بابایی گذاشته که هیچکدومش رعایت نمیشه و فقط خودش حرص میخوره

چهار تا شوید مو روی سرم دارم که مامانی هی گیره سرهای جور واجور میبنده و این وری شونه میکنه بعد عوض میکنه اونوری شونه میکنه و..... دیروز هوس کرد موهام رو مرتب کنه .با قیچی افتاد به جون موهام و من هم که میخواستم قیچی رو ببینم هی سرم رو تکون میدادم.چشمتون روز بد نبینه الان حتی دو تار موی هم اندازه ندارم.عکسام رو نمیذارم.خواستگار پیدا نمیشه!! 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٢٥ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

لاک زدم

چند شب پیش بابا نوید از توی بوفه ام یه چیزه قرمز برداشت آورد تا روی ناخو نام بزنه.

مامان پریسا نذاشت روی دستام بزنه چون دستام خیلی خوشمزه هست و من بعنوان دسر مزه مزه میکنم.

بابا نوید از اون چیزهای خوشرنگ به پاهام زد.من هم که ذوق کرده بودم از خوشحالی دائم پاهام رو به هم مالیدم.نمیدونم چرا وقتی پاهام رو به هم میمالیدم مامانی و بابایی جیغ میزدن و  دو نفری محکم پاهام رو می گرفتن؟! ولی من زورم از اونا بیشتر بود. و کار خودمو کردم.!خیلی بهتر شده بود چون همه جای پام از اون قرمزها شده بود

حالا نمیدونم چرا اصرار داشتن حتما روی ناخونام بریزن؟ چون تلاششون در پیدا کردن ناخون بی فایده موند تصمیم گرفتن روی پوست اطرافش هم بزنن تا سر دیگران رو گول بمالن. ولی من لو دادم

خیلی خوشم اومده بود که همه جای پام قرمز شده.تلاش میکردم طعم اون قرمزیها رو بچشم ولی نمیذاشتن

ولی حیف وقتی از خواب بیدار شدم دیدم اون همه قرمزیها نیست و فقط یه نقطه نقطه هایی روی  (مثلا) ناخونام هست. به نظر من اون جوری قشنگتر بود.نه؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٠٤ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

جیگولک بازی

من جیگولک بازی رو خیلی دوست دارم . هرکس برام ادا و شکلک دربیاره ؛ غش غش می خندم .

ولی دیروز یه جیگولک بازی هیجان انگیز رو دیدم .

دیروز مامانی منو گذاشت روی زمین و خودش یه چیزی که یه عالمه زنگول منگول بهش آویزون بود بست به کمرش . یه آهنگ شلوغ هم گذاشت و شروع کرد به بالا و پایین پریدن و اینور و اونور رفتن .

من که حسابی ذوق کرده بودم ؛ ابراز احساسات می کردم و از خوشحالی جیغ می زدم . مامانی هم کیف می کرد .

وسطها هی نفس نفس می زد و تا می نشست ؛ من اعتراض می کردم . اون هم دوباره به خاطر من به جیگولک بازی ادامه می داد . این موضوع ادامه پیدا کرد تا مامانی از خستگی افتاد رو زمین . بلند بلند می گفت : منو بگو که مچل این نیم وجبی شدم .

خوب سرکارش گذاشته بودم . آخه از جیگولک بازیش خوشم اومده بود .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

شعری از زبان پرنیان :

هر کاری کردم ؛ خوب کردم                        خوب کردمو حوب کردم

تو شلوارم جیش کردم                              خوب کردمو خوب کردم

صورت بابام تف کردم                                خوب کردمو خوب کردم

خونه مامان جون جیش کردم                    خوب کردمو خوب کردم

مامانی بیدار کردم                                  خوب کردمو خوب کردم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

نزدیکان پرنیان

بابا جون : خیلی مهربونه. باهام حرف می زنه. منو رحرف بار آورده.

مامان جون زهره : حریره بادوم های خوشمزه برام درست می کنه. خیلی آروم و مهربونه . ۲ روز در هفته هم مامانم می شه.

مامان جون شریفه : دائم باهام بازی می کنه. اگه مامان پریسا کوچکترین اشتباهی در نگهداری من بکنه ؛ کله اش رو می کنه. طرفدار سرسخت منه. فرنی هاش هم حرف نداره .

دایی پوریا : خیلی ازم دوره . هی به مامان پریسا زنگ می زنه و تلفنی قربون صدقه من می ره.

زن دایی شبنم : خیلی مهربون و خوشگله . قراره عید که شد یه دختر دایی بیاره .

علی : وقتی پیشم باشه همش با من بازی می کنه.

عمه ندا : خیلی دوستش دارم . هر وقت عمه ندا باشه هیچ کس دیگه اجازه نداره منو بغل کنه. فقط تو بغل اون هستم . تازه برام گیره سر هم خریده .

عمو احسان : نمی دونین چه شکم گرم و نرمی داره . یه ۲۵ تومنی که می ذاریم ؛ شکمش تکون تکون می خوره و من با آرامش به خواب می رم . دوستش دارم .

عمه نادیا : هی هست هی نیست ! نمی دونم چرا یه دفعه غیبش می زنه . نمی گه من دوستش دارم دلم براش تنگ می شه؟ آخه خیلی مهربونه .

عمو امیر : والا من گیج شدم . نمی دونم چرا این عموهای من با عمه های من زن و شوهرن !؟ من که سردر نیاوردم . هر وقت عمه نادیا هست اونم هست و با من بازی می کنه. دوستش دارم.

عمو نعیم : عین عمه نادیا هی گمش می کنم . باهام بازی می کنه . خیلی دوستش دارم .

عمو نادر : عمو کوچیکه منه . زیاد اذیتش می کنم . ولی اون خیلی مهربونه .

۵۰ تا عمو و ۳۰ تا خاله دیگه هم دارم که نمی تونم راجع به همشون اظهار نظر کنم .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

درباره پرنيان

پرنیان دختر یکی یه دونه مامان باباشه که خودشو تو دل همه جا کرده.

از نظر قیافه همه می گن که شبیه باباشه ولی مامانش معتقده که همه اشتباه می کنن و به گفته دایی پرنیان ؛ اون عین بچگی های مامان پریساش هست .

وقتی مامان و باباش می رن سرکار ؛ ۲ روز می ره خونه مامان جوش زهره اش و بابا جونش که خیلی بهش خوش می گذره و ۲ روز هم مامان جوش شریفه می یاد و تا ظهر باهاش بازی می کنه.

ایستادن رو خیلی دوست داره به طوری که اگه در حالت عمودی باشه فکر می کنه اتفاق مهمی تو زندگی اش افتاده .

عاشق جوجوهای موزیکال بالای تختشه و در طول روز کلی براشون ابراز احساسات می کنه . جوجو قرمزه رو از همه بیشتر دوست داره . پای جوجو آبی رو هم شکار می کنه و می ذاره تو دهنش .

۵۵۰ تا عکس روی کامپیوتر باباش داره که با اعتراض زیاد باباش ؛ مامانش عکسهاشو تصفیه کرده و حالا ۲۷۰ تا عکس بیشتر نداره .

خوش اخلاقه و همیشه می خنده ؛ فقط وقتی لباس گرم و کلفت تنش می کنن اعتراض می کنه .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ - شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

حرفای مامان پريسا

پرنیان در ادب فارسی به معنای حریر - لطیف و ابریشم و همچنین نام فرشته ای از فرشتگان مقرب خداوند است که در بهشت جای دارد و من به سعادت برگزیدن نام پرنیان بر فرزندم می بالم .

پرنیان پس از ۶ سال از تولد پیوند عشق میان من و همسرم و در چهارمین سالگرد شروع زندگی مشترکمان قدم در دنیای پر از صفای من و نوید گذاشت .

زندگی با نوید اونقدر زیبا و پراحساس بود که فکر می کردم تمام رنگ های زیبای دنیا فقط برای این خلق شده اند تا قشنگ ترین تصویرهای زندگی را به من نشان دهند . فکر می کردم هیچ لذتی بالاتر از زندگی دو نفرمون وجود ندارد . احساس می کردم معنی عشق و دوست داشتن را تا بالاترین حد درک کرده ام .

وقتی متوجه شدم که باردارم احساس کردم یک موجود دیگر می خواهد زندگی آروم و با صفای ما رو به هم بریزه و راستش یه ذره جبهه گرفتم . ولی با رشد اون در وجودم و شنیدن صدای قلبش و احساس تکون هاش یه حس جدید و جالب در من به وجود اومد که برام غریبه بود .

احساس می کردم بخش دیگه ای از تکامل بشر در من اتفاق افتاده .

بعد از به دنیا امدنش دیگه همه چیز فرق کرد . شاخه جدیدی از عشق توی قلبم رشد کرد و دختر نازم هر روز با شیرین کاریهاش این شاخه رو پربارتر می کنه .

الان پرنیان شده همه زندگی من و باباش و تازه فهمیدم که زندگی چقدر زیباست .

امیدوارم بعدها زمانی که این وبلگ رو به دخترم تحویل بدم ازش خوشش بیاد .

فرشته مخصوص بهشتم : دوستت دارم .

مامان پریسا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان

 

سلام به همه دوستان.

این وبلاگ مربوط به دختر عزیزم پرنیان هست.

مدت ها بود که می خواستم براش یک وب سایت یا وبلاگ بسازم تا هم عکس هاش تو اینترنت به راحتی در اختیار شما باشه و هم اینکه دوستان بتونن از خاطرات دخترم اطلاع پیدا کنن.

تا اینکه بالاخره فرصتی پیش اومد و ضمنا از وبلاگهای مشابه هم نمونه برداری کردم تا یه وبلاگ خوب براش بسازم.

هدفم اینه تا ببینیم چی پیش می یاد . من و مامان پرنیان تصمیم داریم خاطرات تلخ و شیرین کودکی پرنیان رو تو وبلاگش بذاریم تا در آینده براش قابل استفاده باشه .

از شما هم که نظراتون رو اعلام می کنید ممنون هستم .

از طرف بابای پرنیان ( نوید )‌

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥ - پرنيان