Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

شغل آينده من!!

سلام:

میدونین من در آینده میخوام چیکاره بشم؟

میخوام یا کارگر اسباب کشی بشم یا فوقش خیلی با کلاس بشم یه شرکت حمل و نقل بزنمچون از الان دارم علاقه ام رو به جابجایی وسایل خونه نشون میدم. دیگه مامان و بابا باید دنبال همه چیز توی خونه بگردن. تا هر چیزی گم میکنن میان سراغ من و میگن پرنیااااااااااااااانباز فلان چیز رو کجا کجاستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امروز بعد از یک ساعت گشتن یه لنگه از کفشم رو زیر کابینت آشپزخونه پیدا کردن

علاقه زیادی هم به نانای دارم. فقط یه مشکلی دارم که آخر رقصم همیشه به گریه ختم میشه.میدونین چرا؟    چون تا یه نفر برام دست میزنه زود جو منو میگیره و سرم رو هم با سرعت میچرخونم و بعد زمین میخورم

توی حرف زدنم هم تمام کلمات رو با حرف ب شروع میکنم. مثلا ببعی میگه:بع بع هاپو میگه: باپ باپ (به جای هاپ هاپ) کلاغ میگه: بار بار (به جای قار قار)

چند نکته تربیتی که ممکنه به درد دیگران هم بخوره:

۱- مامانم توی هیچ کاری کمکم نمیکنه مثلا وقتی از جایی بخوام بیام پائین یا بالا برم.همش میگه خودت باید بتونی. واسه همین من همه چیز رو زود خودم یاد میگیرم.

۲- وقتی زمین میخورم اصلا تحویلم نمیگیره و میگه بلند شو چیزی نشده. واسه همین من هم الان وقتی زمین میخورم گریه نمیکنم و زود از جام بلند میشم و زود یادم میره.

۳- با اینکه خیلی فضولم ولی مامانم  هیچ کدوم از وسایل تزئینی و شکستنی رو از جاش دست نزده و جمع نکرده.میگه باید عادت کنم. اگر من n بار به چیزی دست بزنم مامانم n+1 بار آروم از دستم میگیره و سر جاش میذاره و توضیح میده نباید بهش دست بزنم. من هم الان به همه وسایل خونه عادت کردم و دیگه باهاشون کاری ندارم.

و اما خبر خوب:

خاله فائزه و محمد صدرا جونم ۱۰ تیر از بیروت میانما هم برای دیدنشون میریم.

فعلا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ - جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦ - پرنيان

دردسرهای راه رفتن!!!!

سلام:

این کامپیوتر خونمون هنوز درست نشده و من مجبور شدم مامانم رو بفرستم کافینت تا وبلاگم آپ بشه!! بابا نوید میگه میترسم دیگه مجبور بشم آخر شبها مامانی رو از کافینت ها در حال چت کردن جمع کنم(شوخی).

اول خبر های خوب رو بگم:

۱- عمه نادیا دکترا قبول شد.(مهندسی پزشکی تهران). عمه جونم تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشی

۲- دایی پوریا درمانگاهش رو افتتاح کرد. دایی جونم تبریک میگم و امیدوارم موفق باشی و همه مریض ها از درمانگاهت با سلامتی کامل بیان بیرون

۳- عمو علیرضا از سوئد اومد ولی هنوز عمو وحید و بقیه نیومدن.

و اما از خودم بگم:

به شدت شیطون شدم و دائم راه میرم. اگه یه کیلومتر شمار به پاهام نصب کنن آخر شبها رقم های نجومی نشون میده!!

دیروز با مامانم رفتیم خونه یکی از دوستان کلاس چهارم دبستانش که یه نی نی ۴۵ روزه داشت. وقتی میرم مهمونی اونقدر راه میرم و مامانم رو دنبالم میکشونم که مامانی هیچی از مهمونی نمیفهمه مامانم با حسرت به اون نوزادی که آروم توی تختش خوابیده بود نگاه میکرد و یاد روزهای خوش نوزادی من افتاده بود. به من چه من همینم که هستم

 توی خونه سلیقه مامانم رو در چیدن وسایل خونه قبول ندارم و از صبح که بیدار میشم مشغول جابجا کردن وسایل خونه به سلیقه خودم میشم.مثلا جای کفشم به جای اینکه توی کمدم باشه بهتره که توی قابلمه آشپزخونه باشه و کلید مامانی نباید توی کیفش باشه .بهتره پشت توالت فرنگی باشه!! به نظرم اصلا مهم نیست که ۳ روز مامان و بابا دنبال کلید میگشتن

کارهای زیادی یاد گرفتم که بعدا توضیح میدم. الان دیگه  مامانم باید بره خونه.

فعلا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦ - پرنيان

مهمونامون

سلام: 

 هفته پیش بابا نوید ویندوز کامپیوتر رو عوض کرد و از همون موقع دیگه نتونستم وارد مدیریت وبلاگم بشم!! الان با لپتاپ دایی پوریا تونستم وارد بشم  

الانم زیاد وقت ندارم. فقط بگم الان یه هفته است که شمیم جونم با علی و زن دایی شبنم اومدن اینجا. دایی پوریا هم دو روزه اومده. خیلی بهم خوش گذشته.همش بیرون بودیم و داشتم بازی میکردم.

اینم عکس شمیم جونم:

اینم پسر دایی علی:

و اما از راه رفتنم بگم که از تاریخ ۶ خرداد مصادف با ۱۰ ماه و ۲۵ روزگیم چهار دست و پا رو رسما کنار گذاشتم و بدون زمین خوردن راه میرم. البته بابا نوید میگه عین غاز راه میرم!!!  و البته مامان پریسا رو بیچاره کردم!!

دفعه دیگه چند تا از  عکسهای شیطنتهای خودم و علی رو  در این هفته براتون میذارم. 

فعلا

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۱٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦ - پرنيان

 

سلام:

 از دوستای خوبم عذر میخوام که مدتی غیبت داشتم و باعث نگرانی شون شدم. مدتیه این مامانم اونقدر سرش شلوغه که نمیفهمیم کی صبح میشه کی شب. ساعت ۵ صبح مامان و ساعت ۶ صبح بابا از خونه میره بیرون و ساعت ۱۱ شب سه نفری خسته و هلاک برمیگردیم. من که نمیدونم چه خبره ولی میدونم خیره.

و اما از خودم بگم:

در راه رفتن پیشرفتهای زیادی کردم. ولی راستش عین آدم آهنی ها راه میرم.از پله ها هم با سرعت نور بالا میرم.

به شدت هم به آب بازی علاقه دارم و وقتی خونه مامان جون اینا باشم یکسره توی حیاط آب بازی میکنم.عکس زیر حیاط خونه مامان جون بابا جونمه :

این روزها نزدیک کنکور عمو نادر شده و مامانم میگه  وقتی میرم اونجا  ساکت باشم. ولی کیه که گوش کنه!! تازه گیر میدم عمو نادر حتما بیاد پائین درس بخونه و توی اتاقش نره وگرنه خودم پله ها رو میگیرم میرم بالا پیشش. خوب دوسش دارم دیگه. پارسال وقتی من توی شکم مامانم بودم همین موقعها عمو نعیم امتحان کنکور داشت. من اونقدر دختر خوبی بودم که تاریخ به دنیا اومدنم رو گذاشتم فردای روز کنکور عمو نعیم تا اون حواسش پرت نشه. بخاطر همین هم اون با رتبه ۶۴ برق شریف قبول شد. ولی عمو نادر بیچاره شانس نیاورد که موقع کنکورش من ۱ ساله هستم

شمیم جونم قراره هفته دیگه بیاد پیشمون و ۱ هفته هم میمونن. کلی خوشحالیم.

عاشق سرسره بازی هستم. وقتی با مامانم میرم پارک یه سرسره رو دربست در اختیار میگیرم و هی ازش سر میخورم و اگه بچه دیگه ای بیاد بخواد سر بخوره یه بلایی سرش میارم که دیگه اون طرفها پیداش نشه!

تو فصل بهار بجای اینکه خوابم زیاد بشه کم شده و مامانم از این موضوع حرص میخوره. دلم نمیاد بخوابم چون نگرانم اگه من بخوابم کی به فضولی ها برسه؟

اشتهام هم کم شده.ولی در عوض فعالیتم صد برابر شده

خبرها:

تابستون (مرداد ماه) عروسی عمه نادیا هست ولی ما هنوز آماده نیستیم.

هفته دیگه عروسی عمو سامان (دوست بابام) هست.گویا  مامان بابا میخوان من رو دو در کنن خودشون برن خوشگذرونی!!!

فردا تولد مامان پریسا هست

تولد ۱ سالگی هیراد هم نزدیکه

۱۴ خرداد عمو علیرضا از سوئد میاد.

فعلا .

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:۳۱ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦ - پرنيان