Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

روزها بعد از یک سالگی

دندون هفتمم در ۱ سال و ۴ روزگی در اومد.

هفته پیش یه روز مامانی توی خونه یه چرخی میزد  و یه لباس پیدا میکرد و میذاشت توی ماشین ماشین لباسشویی. بعد میرفت سراغ لباسهای بابا و ...من هم گفتم به مامان کمک کنم.در همین راستا اقداماتی انجام دادم که مامانم نفهمید. بعد که لباسها تکمیل شد و میخواست  لباسشویی رو روشن کنه یه دور دیگه لباسها رو کنترل کرد تا مطمئن بشه رنگ نا همگون توی اونها نیست . اونوقت بود که به زحمات من در خانه پی برد. از لای لباسها یه خیار گاز زده و یه شونه پیدا کرد!!!!!!!

مامانم این روزها خیلی بی نظم شده و همیشه داره دنبال وسایلش میگرده. هر وقت چیزی رو پیدا میکنه یه جیغ بنفش میکشه و میگه: پرنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!!!   مثلا وقتی که مسواکش رو زیر بالشت روی تختشون  و یا وقتی که موبایلش  رو توی سبد لباس چرک ها پیدا میکنه!!

بعد از ظهر ها هر روز با مامان و مامان جونم میریم پارک.خیلی بهم خوش میگذره یه عالمه سرسره بازی و الاکلنگ بازی و تاب بازی و شن بازی میکنم.شب که برمیگردیم خونه میرم حمام و میخوابم در واقع از خستگی غش میکنم.یه مورد خوب اینکه یه روز با مامانم توی پارک یه عالمه سنگ ریزه جمع کردیم. خودم هم کمک میکردم و سنگ ریزه ها رو توی نایلون میریختم. بعد اونا رو آوردیم خونه و مامانم همش رو شست و خشک کرد. وقتی توی خونه هستم یه پارچه بزرگ برام پهن میکنه و سطل و بیلچه و ... در اختیارم قرار میده .من هم حسابی کیف میکنم. هی سنگها رو میریزم توی سطل ها و خالی میکنم و .... بهترین سرگرمی من توی خونه سنگ بازی شده. مامانم هم از این راه برای غذا خوردنم استفاده میکنه و چون من حواسم نیست یه عالمه غذا به خوردم میده

یه مورد بد اینکه این روز ها وقتی مامانم میره نیم ساعت بعدش بیدار میشم و خیلی گریه میکنم.هیچ جوری هم ساکت نمیشم .مامانم رو میخوام

خونه مامان جون اینا هم خیلی بهم خوش میگذره. عمو نادر که امتحان کنکورش رو داده و بیکاره. عمو نعیم هم اومده .عمه نادیا هم با اینکه دائم در رفت و آمده ولی باز هم خیلی وقتها خونه هست و من حسابی با همشون بازی میکنم و کیف میکنم. روزهایی که اونجا هستم توی حیاط حسابی آب بازی هم میکنم .توی استخر بادیم هم آب تنی میکنم. از اینکه مامانم میره سر کار همچین بهم بد هم نمیگذره ها!!!

فعلا

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۳٠ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - پرنيان

سالگرد پدر بزرگم

 ۲۵سال پیش در چنین روزی پدر بزرگ عزیزم (بابای مامانم) در سن۳۶ سالگی بعلت بیماری سرطان درست در روز تولدشون چشم از دنیا فرو بستن.از کسانی که این پست رو میخونن خواهش میکنم براشون فاتحه بخونن.

مهندس علی جورقانیان

ممنونم

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۳۸ ‎ق.ظ - جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦ - پرنيان

عکسهای تولدم

راستش زیاد عکسی که به درد وبلاگ بخوره ننداختم. ولی  خوب..... یه چند تایی میذارم:

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٠٠ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ - پرنيان

من يک ساله شدم.

من یک ساله شدم!!! باورم نمیشه

جشن تولدم به خوبی برگزار شد. جای همتون خالی.

هر چند هیچ بچه ای در جشن تولدم نبود. ولی خودم جای ۱۰ تا بچه شیطونی کردم یه مهمونی با اعضای اصلی خانواده بابام (جای دایی پوریا اینا خالی) بود.

چند تا بادکنک ترکوندم.اصلا هم نمیترسیدم. تا بادکنکم میترکید میرفتم سراغ بعدی فقط شمع فوت کردن نداشتم چون شمعم خودش منفجر شد و شروع کرد به فشفشه پرتاب کردن و خودش خاموش شد و شروع کرد به آهنگ تولد رو زدن

البته این شمعه ول کن نبود و تا آخر مهمونی همچنان مینواخت و دیگه اعصاب همه رو خورد کرد

جاتون خالی شام خوشمزه ای هم شامل مرغ بریان لازانیا سالاد الویه سالاد شیرین دسر نارگیل دسر موز و کرم شکلات و ... صرف کردیم البته من فقط از نخود فرنگی های مورد استفاده برای تزئین الویه میل فرمودم

و اما کادویی ها:

تراول   دفترچه حساب مسکن جوانان   پول نقد   طلا   استخر بادی  عروسک متحرک و سخنگو    دو دست لباس   قطار متحرک   کوله پشتی    تلفن   و عروسک موتور سوار   قاب عکس بزرگ   و یه پیشی نرم   دریافت کردم که همشون رو دوست دارم

وسط مهمونی خوابیدم دوباره بیدار شدم.و چند بار هم رفتم بنزین زدم(شیر مامان)

از همه دوستان و فامیلهای عزیز که بهمون زنگ زدن و یا اس ام اس زدن و یا کامنت گذاشتن و تولدم رو تبریک گفتن ممنونم

عکسهام هم در پست بعدی میذارم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:۳۳ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ - پرنيان

بدون شرح

از آرزو جون خیلی خیلی خیلی ممنونم که تونستم دوباره عکس بذارم

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:۳۸ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦ - پرنيان

بابا جونم تولدت مبارک

بابایی گلم:

تولدت مبارک.امیدوارم سالهای سال کنارم باشی.

این روزها خیلی بابایی شدم. وقتی بابایی میاد خونه بقول خودش عین بچه غاز دنبالش راه میرم از این اتاق به اون اتاق. هر جا بابام میره به فاصله ۱ متری پشت سرش راه میرم. و هر ۱۰ ثانیه با لحن دلبرانه صداش میکنم:بابا     بابا     بابا    بابا   .....اگر بره حمام پشت حمام منتظرش میایستم و اونقدر صداش میکنم تا زود بیاد بیرون.وقتی هم بابا میاد خونه حتما باید از راه نرسیده منو ببره دد .اونوقته که بخاطر دد بردنش صد برابر عاشقش میشم

بابا نوید میگه من عین اون جوجه که توی کارتون معاون و کلانتر بود و دنبال ماسکی راه میرفت و هر چی میخواستن دو درش کنن نمیشد هستم

یه مورد دیگه:

شروین جونم تولدت مبارک. امیدوارم دوستهای خوبی برای هم باشیم        (منو شروین ۱۰ روز باهم اختلاف سن داریم.)

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٥٧ ‎ب.ظ - یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦ - پرنيان

عروسک بازی

مدتهاست که علاقه زیادی به تلفن دارم و مدت زیادی در طول روز سرگرم صحبت کردن با تلفن هستم. هر چیزی هم میتونه گوشی تلفن باشه.مثلا لنگه کفشم یا در قندون یا کنترل تلوزیون و .... .جدیدا پیشرفت کردم و شماره هم میگیرم و صحبت میکنم.۳ هفته پیش وقتی زن دایی شبنم اینا اینجا بودن مامانم سرکار بود. دیدم زن دایی شبنم و مامان جون (عروس مادر شوهر) دارن با هم حرف میزنن و جای مامان من خالیه. واسه همین رفتم موبایل زن دایی شبنم رو برداشتم و شماره موبایل مامانم رو گرفتم. مامانم هم توی کارخونه حسابی سرش شلوغ بود که دید موبایلش زنگ میزنه.بله........ دید صدای دخترش میاد و مامانجون و شبنم جون هم دارن حرف میزنن.همه حرفاشون رو شنید.بعد زنگ زد خونه گفت: حالا دیگه فلان موضوع رو از من قایم میکنین؟!!!الحق که دختر خوبی بعنوان جانشین مامانم هستم از اون به بعد چند بار از این اتفاقها افتاده. از موبایل مامان جون به موبایل بابا نوید زنگ زدم. از تلفن خونه به مامانم زنگ زدم و .....

یه لغت هم به دامنه لغاتم افزوده شد. نمیدونم شماها چرا اینقدر کارها رو سخت میکنین؟!!من بجای اینکه اینقدر به خودم زحمت بدم و بگم((آلبالو)) میگم:((ب)) به نظر شما راحتتر نیست؟

عروسک بازی رو شروع کردم. عروسکم رو که اسمش رو گذاشتم ((دد)) توی گهواره میذارم و براش لالایی میخونم.اگه نخوابه روی پام میذارم و تکون تکونش میدم و لالایی میخونم که همه اطرافیانم غش و ضعف میرن. البته اعصاب ندارم. اگه عروسکم نخوابه دو دستی به اینور و اونور روی هوا پرتش میکنم و لالایی میگم که مامانم میاد و دد رو از دست من نجات میده!!!هم خرسی رو هم توی کریر تاب تاب میدم و براش تاب تاب میخونم.البته نه فقط خرسی بلکه کفش مامانم و پیشبندم و هر چیزی که دستم بیاد توی کریر تاب تاب میدم.

دوربین فیلمبرداری هم هستم. هر کاری که دیگران بکنن منم ضبط میکنم و به موقع اجرا میکنم. چند روز پیش برای نظافت خونه کارگر داشتیم. دیدم داره دستمال میکشه منم یاد گرفتم و از اون روز همه جا رو دستمال میکشم. حالا دستمالم چی باشه مهم نیست. گاهی دستمالم بلوز مهمونی مامان هست که از کمدش در آوردم و گاهی هم رومیزی سرمه دوزی شده میز عسلی هست! یه بار هم دیدم مامانم رفته روی ترازو و خودش رو وزن کرد. از اون روز روزی ۱۰ بار میرم روی ترازو و به عقربه نگاه میکنم. نگرانم نکنه چاق بشم!! یه بار هم دیدم مامانم عینک آفتابیش رو بجای اینکه روی چشمش بذاره گذاشته روی موهاش. از اون روز دیگه حاضر نیستم عینک آفتابی که مامان جون برام خریده و خیلی هم دوسش دارم روی چشمام بذارم.میذارم روی موهام

ایندفعه خیلی حرف زدم.راستی نمیدونم چرا دراپشاتز دیگه برام عکس اپلود نمیکنه. نمیدونم باید چیکار کنم. اگه کسی میدونه لطفا راهنماییم کنین. دلم میخواد عکس بذارم ولی نمیتونم

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٢٩ ‎ب.ظ - شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - پرنيان