Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

مشغولیتهای تابستون امسال

 سلام:

در 13 ماه و بیست و دو روزگی  3 تا از دندونهای من با هم سر از لثه بیرون آوردند و من شدم 10 دندونه.

این روزها گیر دادم به کفش پوشیدن. البته نه کفشهای خودم. هر چی کفش بزرگتر و یا پاشنه بلند تر باشه بیشتر خوشم میاد. تمام کفشهای مامان و بابام رو بارها امتحان کردم و دیگه برام تکراری شده. واسه همین این روزها چشمم به کفشهای دیگران هست. به محض اینکه در خونه باز میشه30 ثانیه بعد  کفشهای همسایه هامون وسط اتاقمون هست و البته لحظاتی بعد جیغ مامان همه جا طنین انداز میشه. خونه مامان جون اینا هم هر بار تمام رو فرشی هاشون رو تست میکنم ببینم کدوم بهتره.

از دیگر علایقم انداختن کیف توی دستم و بای بای کردن هست. البته لزومی نداره حتما کیف باشه. هر چیزی که بشه انداخت توی دست بعنوان کیف محسوب میشه.میتونه حلقه نوار چسب پهن یا سطل ماست دسته دار باشه.

و اما در مورد حیوانات. باید بگم تمامی حیوانات به دو گروه تقسیم بندی میشوند. یا ببعی اند یا هاپو. مثلا به  فیل گربه کبوترو بطور کل انواع پرندگان  هاپو میگم و به نظرم همه میگن هاپ هاپ وبه موش  اسب و بعضی دیگر از حیوانات میگم ببعی. نکته جالب توجه اینه که خود ببعی در گروه هاپو قرار میگیره.

چند شب پیش توی عروسی عمو علیرضا (دوست بابام) دو تا کبوتر توی قفس بودن که بعدا توسط عروس و داماد به هوا پرواز داده شدن. من اونقدر از دیدن این کبوتر ها ذوق زده شده بودم که انواع صداهایی که تاکنون کسی نشنیده از شدت خوشحالی ادا میکردم. و از تک تک مهمونها دعوت میکردم که بیایین و این هاپوها(!!!) رو اینجا ببینین.و البته توضیح هم میدادم که اینا میگن. هاپ هاپ!!

اصلا دوست ندارم مامانم لالا کنه. اگه یه وقتی ببینم که مامانم دراز کشیده و پلکهاش رو بسته میپرم روی شکمش یا از سرش بعنوان صندلی استفاده میکنم. ولی وقتی بابام لالا کرده باشه همه رو به سکوت دعوت میکنم.  چند شب پیش ساعت 2 شب بی خوابی به سرم زده بود. توی تختم دراز کشیده بودم و با صدای بلند مامانم رو صدا کردم. وقتی مامانم اومد بالای سرم بهش گفتم هیسسسسسسسسسسسسسس. بابا لالا!!! ول کن هم نبودم هر چی مامانم توضیح میداد که در این سکوت شب هیچ  صدایی غیر از صدای مامان صدا زدن  تو نیست گوشم بدهکار نبود.و مرتب به مامانم یاد آوری میکردم که ساکت باشه بابا لالا کرده. حالا بماند که بابام هم از فریادهای من بیدار شده بود !

در راستای جریانات عروسی عمه نادیا من شبها توی خواب نانای میکنم و گاهی هم دست میزنم. خلاصه شبها بساط جشن و سرور برپاست.

به قایم باشک هم خیلی علاقه دارم. از نوزادی دالی بازی و قایم باشک رو خیلی دوست داشتم.در هر مقطعی یه مدلشو بازی می کنم. این روزها میرم پشت کف دستم قایم میشم.البته از لای انگشتای کف دستم مامان و بابام رو یواشکی نگاه میکنم ولی اونا متوجه نمیشن و منو نمیبینن. هی دنبال من میگردن.

امسال تابستون خیلی سرمون شلوغ بود. همش مهمونی و عروسی و .... امیدوارم واسه همه همینطوربوده  باشه.ولی فکر کنم پائیز و زمستون خیلی تنها باشیم . همه دوستای خانوادگی مون دارن میرن خارج از کشور(دیشب مهمونی خداحافظی عمو علی (دوست بابام) بود) ودیگه  از مهمونی و عروسی و باغ رفتن خبری نیست. عمو نعیم ترم سومش شروع می شه و میره تهران . عمه نادیا  میره تهران تا اولین ترم دکتری رو شر وع کنه. عمو نادر هم که به احتمال قوی اولین انتخاب رشته اش که مکانیک شریف بود قبول میشه. (البته هنوز اعلام نتایج نشده)و اونم میره تهران و  خونه مامان جون بابا جون دیگه غیر از خودشون دو نفر کس دیگه ای  نمی مونه.( خوبه من یه روز در میون صبحها میرم اونجا و اونا رو از تنهایی در میارم  ). امیوارم همگی اونایی که گفتم موفق باشن و خدا به همراهشون باشه.

فعلا خداحافظ

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٢۱ ‎ق.ظ - جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦ - پرنيان

عروسی عمه ناديا

سلام سلام:

این بار با خبرهای خوب عروسی اومدم.

عروسی عمه نادیا در ۲۸ مرداد در یک باغ بسیار زیبا و بطرز باشکوهی برگزار شد. عمه نادیا خیلی ماه شده بود. روز عروسی اول رفتیم آتلیه. من خیلی بد اخلاقی کردم و اصلا معلوم نیست عکسام چه جوری در بیاد. یه لباس عروس هم پوشیدم. مامان پریسا به بابا نوید میگفت بیا شناسنامه اش رو هم با خودمون ببریم اگه دامادی پیدا شد همونجا کار رو تموم کنیم

توی مجلس عروسی اونقدر رقصیدم که ۲ ساعت بعداز شروع مجلس  هلاک شدم و به مدت ۲ ساعت کامل وسط اون همه سر و صدا توی کریرم خوابیدم. وقتی هم که بیدار شدم به محض باز کردن پلکهام توی کریر دوباره شرع کردم به رقصیدن و من رو در حال رقص از توی کریر آوردن بیرون. جای اونایی که نبودن خالی. خیلی خیلی خوش گذشت. من هم دختر خوبی بودم و اصلا اذیت نکردم. ساعت ۱۱ هم خوابیدم. ساعت ۳ شب به رختخوابم رسیدم.

این روزها میرم جلوی آینه قدی و هی واسه خودم میرقصم و خودم رو توی آینه نگاه میکنم. هی گوشه دامنم رو میگیرم و دور میزنم و خودم رو میبینم. عشوه ها و کارهای دخترونه رو از الان شروع کردم.

دیگه اینکه دائم میرم سراغ میز توالت مامان و همه چیز رو امتحان میکنم!! دیگه دارم خطر ناک میشم!!!

هفته دیگه  عروسی دو تا از دوستان نزدیک مامان بابا هست. گویا بازم قراره من رو دودر کنن خودشون برن

فعلا بای

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٠٦ ‎ق.ظ - جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦ - پرنيان