Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

رفتن به دندانپزشکی

دیروز مدیر مهد پرنیان ازمون دعوت کرد تا بریم مهد جلسه ای داشته باشیم. مستقیم از سر کارر (بدون ناهار خوردن) رفتم جلسه مهد. مدیر مهدشون مشاور کودکان هم هست. توی این جلسه آموزشی، یه مطالبی رو بهمون یاد داد که چطور شخصیت خودمون رو بعنوان یک مادر و یک همسر به تعادل برسونیم. نتیجه تحقیقات روانشناسان رو برامون گفت. خیلی آموزنده و خوب بود. خیلی خوشحالم که مهد پرنیان فقط یه محل برای نگهداری بچه ها نیست بلکه به نیازهای روحی کودک خیلی توجه میکنن. خیلی از مهدش راضی هستم. رفتار مربی هاش هم فوق العاده خوب هست.

این روزها چون کلاس زبان میرم خیلی سرم شلوغ شده. از صبح تا شب دارم دوندگی میکنم. بیصبرانه منتظر ۵ روز تعطیلی آخر هفته هستم.  هر شبش مهمونی دعوتیم. یه استراحت خوبی برامون میشه. خصوصا اینکه باید درسهای عقب مونده زبان رو بخونم. خوش به حال پرنیان هم میشه. چون حسابی باهاش بازی میکنیم.

این طناب کشی پدر ما رو درآورده!!!! پرنیان عاشق بازی طناب کشی هست. این روزها کششمون کش اومد از بس به قول خودش بکش بکش بازی کردیم!!! تا میگه حالا بکش بکش بازی، من و نوید بی اختیار وااااااااااااااااااااااای میگیم. بعد هم به هم پاس میدیم که تو برو ایندفعه باهاش بازی کن. البته گاهی وقتها از این موضوع سوء استفاده هم میکنم. دیشب شام نمیخورد. منم تو بازی همش ازش میبردم. گریه اش گرفته بود. گفتم برای اینکه شام نخوردی زورت کم شده. بعد اومد ٢ تا تخم بلدرچین و ٢ تا کتلت خورد. بعدش دوباره بازی کردیم و این بار همش برنده شد!! باورش شده بود که به خاطر شام خوردنش هست. 

یکی از دندونهای پرنیان یه ذره پوسیدگی داره و عمه ندای پرنیان مدتی پیش متذکر شد که بیاد و دندونش رو درست کنه تا بیشتر نشده. ولی مگه این خانم راضی میشد!!! ندا گفت اول بیارش یه بار براش فلوراید بزنم چون دردی نداره تاثیر روانی مثبتی براش میذاره و ترسش از دندانپزشکی میریزه. ولی باز هم راضی نمیشد که بریم. بالاخره اینقدر باهاش صحبت کردیم که راضی شد بره. دیروز که من کلاس زبان بودم، با پدرشوهرم اینا رفتن دندانپزشکی و ندا براش فلوراید زد. اتفاقا خیلی هم خوشش اومد.  عمه مهربونش براش جایزه هم خرید که دختر خوبی بوده. کلی هم از صندلی دندانپزشکی که بالا و پایین میره خوشش اومد. خلاصه قرار شد هفته دیگه ، بره پیش یکی از همکارای ندا که دندانپزشک متخصص کودکان هست. ولی دوباره آخر شب گفت نه پیش دوست عمه ندا نمیرم . فقط پیش خود عمه ندا میرم.  ندا متخصص ترمیم ریشه هست و گفت پیش متخصص اطفال ببری بهتره.ولی مطمئنم جوجه کوچولوی ما راضی نمیشه زیر دست دکتر دیگه ای غیر از عمه اش بره. هفته دیگه یکشنبه تعطیلم میخوام ببرمش دندونش رو درست کنه تا خیالم راحت بشه.

عمو نعیم و عمو نادر پرنیان هم برای تعطیلات ترمشون از تهران اومدن مشهد. این بار پرنیان خیلی دلش براشون تنگ شده بود چون نیومدنشون خیلی طولانی شده بود. دیروز از ظهر تا آخر شب اونجا بود و کلی بهش خوش گذشت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٢۱ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸ - پرنيان

 

مشهد پوشیده شده از برف. دیروز بعد از ظهر خونه مامانم بودیم. به پرنیان گفتم میدونی برف اومده؟ عین فشنگ پرید رفت توی بالکن و به محض اینکه برف ها رو دید جیغ بنفشی کشید و گیر داد که همین الان بریم برف بازی.البته اون موقع هنوز یه ذره برف اومده بود و خیلی کم روی زمین نشسته بود. با عجله از مامانم هویج میخواست. گفتم برای چی هویچ؟ گفت برای دماغ آدم برفی می خوام!!! گفتم برو بچه!! با دو تا مولکول برف که نمیشه آدم برفی درست کرد!! خلاصه فسقلی ما رو کشوند توی خیابون و یک ساعتی توی سرما لرزیدم تا خانوم برف بازی کنه. وقتی رسیدیم خونه تا نیم ساعت به شومینه چسبیده بودم. خودش که به سلامتی سنسورهای دماییش قطعه و هیچ وقت احساس سرما نمیکنه!!! خصوصا وقتی موقع برف بازی باشه. قطعا فردا که جمعه هست ما رو میکشونه اطراف شهر برف بازی تا آدم برفی درست کنیم.

پوریا و شبنم (داداشی جونم و زن داداش گلم) امروز صبح بصورت baby free رفتن دبی تا یه ذره استراحت کنن. پرنیان از وقتی شنیده که شمیم و علی رو نبردن اصرار داره که بریم تهران پیش شمیم باشیم تا دلش برای مامانش تنگ نشه. هر دفعه که میریم تهران اونقدر بهش خوش میگذره که عاشق تهران رفتنه. الان هم که بهانه گیر آورده، کچلمون کرده که بریم تهران.

توی پست قبلی گفتم خانوم خانوما خیلی خیلی حسود تشریف دارن. ظاهرا با خودش راجع به آیندش فکر کرده . دیشب به من گفت: مامان! میخوام دعا کنم از خدا بخوام وقتی که بزرگ شدم ازدواج کردمHippieHippie و عاشق شوهرم بودم، خدا یه بچه بهم بده که وقتی میخوام برم بغل شوهرم و همدیگه رو ببوسیم کاری بهم نداشته باشه. In Loveمن یه بچه اینجوری میخوام که اصلا زورش به من و شوهرم نرسه!!!! چشمام گرد شده بود و از خنده مرده بودم!!!! بهش گفتم اول برای من دعا کن تا نوبت تو بشه خیلی مونده!!!! با اخم و خیلی طلبکارانه گفت نه!! تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست www.bahar-20.comبرای شما و بابا یه بچه مثل من خیلی هم خوبه!! تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست www.bahar-20.comامان از دست این دخترهای حسود!!!

اعتماد به نفسش به کی رفته نمیدونم!! هفته پیش که یه ذره سرما خورده بود، میخواست بستنی بخوره من هم بهش نمیدادم. گفت: اگه بهم بستنی ندی منم دیگه نگات نمیکنم. قهرگفتم: خب نگاهم نکن!! در هر حال من بهت بستنی نمیدم. بعد از چند دقیقه که به قول خودش نگاهش رو از من دریغ کرده بود، با حالت قهر گفت: خیلی دلم برای مامات میسوزه مامان!! گفتم برای چی؟ گفت برای اینکه من نگات نمیکنم!!! چند شب پیش هم موقع خواب ، سر یه چیز کوچولو داشت ناز میکرد و پشتش رو به من کرده بود. من هم داشتم با مهربونی نازش رو میکشیدم و قربون صدقه اش میرفتم. همونطور که پشتش به من بود، مثلا با خودش داشت حرف میزد و گفت: طفلکی مامانم که صورت من رو نمیبینه!! بعد روش رو کرد طرف من!!

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٥٢ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸ - پرنيان

شهر بازی- کوه

روز پنجشنبه پرنیان رو بردم شهر بازی پروما. دوستم هم با دختر گلش ستایش اومده بودن تا دوتایی با هم بیشتر بهشون خوش بگذره. حسابی بازی کردن و هر چیزی رو ٢-٣ بار سوار شدن. آخر بازی از خستگی هلاک بودن. به همه مون خوش گذشت.

چند روز بود که پرنیان گیر داده بود که جمعه که شما ها تعطیلین ، بریم کوه. به اصرار پرنیان خانم، جمعه من و نوید و پرنیان رفتیم کوه. وقتی میخواد ٢ طبقه از پله بالا بیاد تا به خونه برسه، کلی نق نق میکنه که خسته میشم، بغلم کنین و ... ولی توی کوه چون خودش دوست داشت، تند و تند بالا میرفت. من که حسابی از نفس افتاده بودم. این ماشین سواری هم حسابی آدمو تنبل میکنه!!! از اونجاییکه دختر محتاطی هست و همچین یه ذره جون عزیزه، اصرار داشت که دست هر دوتا مون رو موقع کوهپیمایی بگیره. منم که ماشاءا.. تعادل!!!!! هر چی بهش میگفتم فقط دست بابات رو بگیر قبول نمیکرد. از ترفند مبینا استفاده کردم. یکی از همکارام یه دختر ١٠ ساله به نام مبینا داره که پرنیان خیلی دوستش داره. از اونجاییکه دختر بزرگیه، الگوی پرنیانه. پرنیان خیلی دوست داره کاراش شبیه مبینا باشه. بهش گفتم، مبینا وقتی میره کوه، اصلا دست مامانش رو نمیگیره. اگه کمک بخواد دست باباش رو میگیره. خوشبختانه جواب داد و راضی شد که مثل مبینا دست باباش رو بگیره. بدین ترتیب هم جون خودم رو از خطر سقوط نجات دادم و هم جون پرنیان رو!!!

این روزها پرنیان یه ذره اذیت میکنه. بعضی وقتها چیزی رو که بهش میگم، گوش نمیکنه، بد اخلاقی میکنه. موقع لباس پوشیدن هم که مکافات دارم. باید هر چی که خودش میگه بپوشه. خیلی وقتها لباسهایی که انتخاب میکنه، اصلا مناسب اون مهمونی یا جایی که میخوایم بریم نیست ولی مگه قبول میکنه. گاهی وقتها دعوامون میشه، گاهی من کوتاه میام و حرفش رو قبول میکنم. همیشه اینقدر حرف گوش کن بود که شاید توقع من بالا رفته. در برخورد با دیگران هم خیلی خوب رفتار نمیکنه. گاهی سلام نمیکنه یا جواب احوالپرسی دیگران رو نمیده. نمیدونم طبیعیه یا این دخترک ما بد اخلاقه!! بچه بزرگ کردن هم چه دنیایی داره!!!! 

چند روز پیش داشتم به نوید میگفتم سکینه خانم (که برای نظافت خونه مون میاد) مثل کارگر قبلیه نیست و فلان جا رو خوب تمیز نکرد و ... پرنیان اومد دست به کمر و با ژست بزرگونه بهم گفت: خب مامان جان، آخه باید بالای سرش وایستی بهش بگی چیکار بکنه. تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comشما خودت میری. اونم خوب تمیز نمیکنه!!!! تعجبگفتم: فسقلی تو رو چه به این حرفا!! خانم داره به من درس میده و از من انتقاد میکنه!!! 

خانم خانوما به شدت حسود تشریف دارن. یعنی فقط به من و نوید حسودی میکنه. نوید گل خریدن رو دوست داره و هر چند وقت ، گل میخره  میاد خونه.  اخیرا اگه نوید بگه گل برای تو و مامان هست ، ناراحت میشه و حسودی میکنه. نوید هم بهش میگه فقط برای تو گل خریدم. دیشب پرنیان گل رو آورده تو آشپزخونه و با حالت عشوه گل رو بو کرد و چشم و ابرو نازک کرد و بهم گفت: بابا برات گل نخریده؟!! For Youبرای من گل خریده. معلومه منو بیشتر دوست داره!!! این دخترا واقعا هووی مامانها هستن!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:۳٤ ‎ق.ظ - شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۸ - پرنيان