Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

پرنیان

تعطیلات پنجشنبه و جمعه خیلی عالی بود. سه تایی مون از بودن در کنار همدیگه لذت بردیم. پرنیان هم حسابی بازی کرد. روز پنجشنبه با کاغذ و شیرازه یه دفترچه براش به عنوان کاردستی درست کردم. با نظر خودش جلد براش گذاشتیم و خوشگلش کردیم. گفت میخوام داستان بنویسم ولی چون بلد نیستم بنویسم، من میگم شما بنویسین. 2-3 روزه که داره داستان میگه و من یا باباش براش مینویسیم. اسم کتابش رو هم گذاشته ماجرای مهتاب. دیشب بالاخره برگه های دفترچه پرشد و ما از داستان نگاری راحت شدیم. میگه میخوام نویسنده بشم. فکر کنم از شخصیت کتی توی کارتون زنان کوچک یاد گرفته.

پنجشنبه بله برون دختر عموی عزیزم مهسا بود. مامانم برای مراسم رفتن همدان. 2-3 شب پیش زنگ زدم خونه عموم تا تبریک بگم. بعد از صحبتم، رفتم پرنیان رو بغل کردم و داشتم قربون صدقه اش میرفتم و بهش میگفتم: واااااااای پرنیان یه روزی هم تو عروس میشی. نه نه نه!!! من تو رو به کسی نمیدم. اگه خواستگارات زنگ در خونه رو بزنن، بخوان بیان خونه مون ، من بهشون میگم برین برین من دخترم رو نمیدم به شما و .... یه دفعه پرنیان  با اخم خودش رو از بغل من بیرون کشید و گفت: منم آیفون رو ازت میگیرم و در رو باز میکنم و بهشون میگم بیایین تو.نرین. بیایین بالا!!!!! امان از دست دخترهای این دوره زمونه!!!

توی مهد کودک این روزها مشغول تمرین شعرها و نمایش های جشن پایان سالشون هستن. پرنیان توی یکی از نمایش ها قصه گو هست و توی نمایش سفره هفت سین هم نقش سنبل رو داره. اونقدر بامزه شعرهاش رو میخونه که میخوام درسته قورتش بدم. هنوز اعلام نکردن چه روزی جشنشون هست. باید مرخصی بگیرم با این همه کار پایان سال!!!

هفته گذشته بالاخره بردمش دندانپزشکی. همکار ندا که دندانپزشک متخصص اطفال هست دندونش رو پر کرد. اولش فکر میکرد که ندا دندونش رو درست میکنه. با خوشحالی روی صندلی نشست و ندا یه ذره صندلی رو براش بالا و پایین برد تا خوشش بیاد. بعد ندا خانم دکتر کامل رو به پرنیان معرفی کرد و من و ندا در چشم بهم زدنی در رفتیم. پرنیان تو رودربایستی گیر کرد و خیلی خانم بود.  البته یه ذره گریه کرد ولی کلا خیلی خانم بود. بعد از تموم شدن کارش، خانم دکتر کامل یه جایزه بهش داد. عمه ندای مهربونش هم یه جایزه خوشگل براش خریده بود و بهش داد. مامانم هم براش یه گیره سر خرید. از هدیه هاش کلی کیف کرد و راضی و خوشحال برگشتیم خونه. خدا رو شکر به خیر گذشت.

مامانم بعد از همدان رفتن تهران و دو روزی اونجا بودن. دیروز که برگشتن، لباسهایی که به سفارش من از تهران برای پرنیان خریده بودن رو آوردن. خیالم از خرید عید پرنیان راحت شد. یه عالمه لباس خوشگل خریدن. قرتی خانم دونه دونه لباسها رو میپوشید و میرقصید و قر میداد. دختر ها از بچگی به لباس و قرتی بازی علاقه دارن.

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۱٢ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۸ - پرنيان

نوشابه

خانوم فسقلی دیروز داشت نقاشی رنگ میکرد که با خودش گفت : برم نوشابه ای که توی یخچال داریم بیارم بخورم تا کیف کنم. من هم بهش ایراد گرفتم که اصلا کار خوبی نمیکنی.ببین من هیچ وقت نوشابه نمیخورم. ما هیچ وقت توی خونه نوشابه نمیخریم مگر اینکه مهمون داشته باشیم. ولی متاسفانه پرنیان نوشابه خیلی دوست داره و وقتی نوشابه میبینه نمیتونم جلوش رو بگیرم. من خودم اصلا نوشابه دوست ندارم و هیچوقت نمیخورم. پرنیان در جواب من گفت: مامان جان! توی دنیا فقط شما نوشابه دوست نداری. همه مردم نوشابه میخورن . پس به من نگو چیز بدیه و نخور!!!! تعجب امان از دست این حاضر جوابیها !!!

از یه اصطلاحات بزرگانه ای استفاده میکنه که آدم یادش میره فقط سه سال و نیمه هست.دایره لغات و اصطلاحاتش تکمیل شده.

نوید فایل صوتی یه سری از داستانهای دوران کودکی خودمون رو که قبلا بصورت کتاب و نوار بود پیدا کرد و ریخته روی MP5 من و شبها پرنیان قبل از خواب گوش میکنه. خیلی خوشش اومده. بنده هم از کتاب خوندن و داستانهای من در آوردی راحت شدم.نیشخند

روز دوشنبه توی مهد تولد یکی از دوستاش بود که کلی بهش خوش گذشت و با آب و تاب برام تعریف میکرد که چه کارهایی توی تولد کردن. از من هم خواسته که تولدش رو توی مهد براش بگیرم. سه شنبه هم از طرف مهد کودک بردنشون جشنواره بازی. خیلی بهشون خوش گذشت و حسابی بازی کردن.

خانوم خانوما تو هفته گذشته سه شب خونه نیومد و خونه مامانم خوابید. ازش پرسیدم چرا خونه نمیای بچه؟ گفت: آخه خونه خودمون آسانسور نداره. حوصله ندارم از پله ها بیام بالا!!! فکر کنم دخترهای این دوره زمونه به سن ازدواج که برسن، یه قصر کامل با همه جور امکانات رفاهی از شوهرشون میخوان!!!دیگه مثل ما به خونه آپارتمانی بدون آسانسور راضی نمیشن!!

این روزها همش وقت کم دارم. آرزو میکنم که کاش شبانه روز 30 ساعت بود! این آخر سالی خیلی خسته شدم و بیصبرانه منتظر تعطیلات عید هستم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:۱٦ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۸ - پرنيان