Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

خبر بد

دیشب بهمون خبر دادن بابای زن دایی شبنم فوت کردن! ناراحت

مامانم میگه یکی از بهترین آدمهایی که این روزها بسیار کمیاب هستن رو از دست دادیم. افسوس مامانم خیلی ناراحته و اشک میریزه.گریه  خدا رحمتشون کنه.

ما امروز میریم تهران و احتمالا 10 روزی میمونیم. چون اتفاقا از امروز تعطیلات تابستونی مامانم شروع میشه.

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٢۱ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۸ - پرنيان

دوچرخه سواری

دیروز با مامانم و بابام رفتم دوچرخه سواری. دوچرخه سواری رو خیلی دوست دارم.

دیشب هم شام مهمون داشتیم که کلی با دختر دایی مامانم بازی کردم. من مهمون خیلی دوست دارم. روزهایی که مهمون داریم از صبح تا وقتی مهمونا بیان خونمون یه ٣٠٠- ۴٠٠ باری از مامانم میپرسم پس چرا نمیان؟ کی مهمونا میان؟ ........... دیگه این آخرها مامانم اگه روش بشه زنگ میزنه به مهمونا تا التماس کنه زودتر بیایین!!! کلافهو وقتی صدای زنگ آیفون میخوره  مامانم فریادی از خوشحالی میزنه .فکر کنم مهمون خیلی دوست داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند

دیشب با مامان رفتیم توی رختخواب تا طبق معمول قصه بگه و من بخوابم. وقتی دراز کشیدیم مامانم دید که برق روشنه. بهم گفت: پرنیان بلند شو چراغ رو خاموش کن. من هم در حالی که داشتم به طرف کلید چراغ میرفتم تا خاموشش کنم گفتم:

ای خداااااااااااااااااااا!! این خانوم (!) خودشون اینجا دراز کشیدن بعد به من میگن بلند شو چراغ رو خاموش کن!!!!!!!!!!!!!!!!! مامانم هم : اول تعجب بعدش همخنده

دیروز مامانم بهم گفت بلند شو اسباب بازیهات رو جمع کن مهمونا دارن میان. گفتم نه نمیتونم. مامانم گفت چرا اخیرا تنبل شدی؟ گفتم: تنبل نشدم. مشکل(!) من چیز دیگه هست!!!! قیافه هم اینطوری کردم:قهر  مامانم یه دم باسنی بهم زد و گفت: بلند شو بچه. تو چه میدونی مشکل چیه!!!!

اینم اختتامیه این پست :

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٢٤ ‎ق.ظ - شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۸ - پرنيان

آبرنگ بازی

از اونجاییکه خوندن اعداد فارسی رو یاد گرفتمو مامانم برام یه آبرنگ جایزه گرفت. قبلا عمه ندا از مالزی برام یه آبرنگ آورده بود که ٣ روزه تمام رنگهاش رو تموم کردم! البته اون موقع بصورت تمام وقت کار میکردم. این دفعه برای اینکه زود تموم نشه روزی یک ساعت بیشتر بازی نمیکنم. یاد گرفتم که با آبرنگ خورشید و درخت و گل بکشم. توی درختم اونقدر سیب میذارم که دیگه هیچ برگی و رنگ سبزی دیده نمیشه و درخت کلا قرمز میشه! آبرنگ بازی رو خیلی دوست دارم.

چون خوندن اعداد رو یاد گرفتم دیگه وقتی توی ماشین میشینم فقط شماره ماشینهایی رو که از کنارمون رد میشن میخونم. البته بصورت تک تک. اعداد دو رقمی رو هنوز نمیتونم بخونم. از دیشب آموزش خوندن اعداد انگلیسی رو شروع کردم تا بتونم شماره تلفن بگیرم. قراره اونا رو هم که کامل یاد گرفتم یه جایزه دیگه بگیرم.

دیشب با مامانم برای چند نفر دعا کردیم. اونقدر قشنگ دعا کردم و دستام رو به آسمون بردم و با خدا حرف زدم که مامانم مطمئنه که خدا حرفام رو میپذیره. مهمترینشون دعا کردن برای باباجون شمیم (بابای مهربون زن دایی شبنم ) بود که زود زود خوب بشه و از کماء در بیاد. شما هم دعا کنین.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٥٢ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۸ - پرنيان

بچه داری من

مدتیه سرم خیلی شلوغه. یه عالمه بچه دارم. یه شال یا جیگول وینگول رقص عربی مامان پریسا رو سرم مندازم و یه کیف میگیرم دستم و دائم با بچه هام میرم خرید. دو سه تاشون رو تو کالسکه میذارم و بقیه رو به دندون میکشم!! امان از این عیال واری!! دائم هم مبایلم زنگ میزنه و در حال خرید با موبایلم هم صحبت میکنم! گاهی با بچه هام میرم خونه خاله بچه ها (مامان پریسا که تو آشپزخونه مشغوله) .زنگ در رو میزنم و میریم اونجا مهمونی. این عس رو خاله بچه ها وقتی زنگ در خونه شون رو زدم ازم انداخت.

(راستی عروسکی که توی عکس توی دستمه عروسک دوران بچگی مامانم بوده که به من ارث رسیده.)

گاهی اوقات هم بچه ها رو با قطار میبرم سفر. بالاخره به مسافرت احتیاج دارن دیگه! از اونجاییکه تعدادمون زیاده و بچه هام شلوغ میکنن، یه قطار دربست میگیرم و خودم هم راننده قطار میشم.

اینم یه عکس دسته جمعی از بچه هام :

 من اردیبهشت تا وسط خرداد  رفتم مهد کودک . البته مامان جونهام زحمت نگهداری من رو وقتی مامانم سر کاره میکشن. این یک ماه و نیم رو هم به اصرار خودم گذاشتنم مهد.ولی قراره از اول مهر برم مهد کودک. مهد کودکمون یه استخر داره که تو تابستون گاهی میرم اونجا. روز پنجشنبه رفتم استخر.

و توی آب کلی توپ بازی کردم.

این مامانم خودش بهداشت رو بهم یاد داده ولی گاهی یادش میره. وقتی داشتم تمام توپها رو زیر شیر آب ورودی استخر میشستم، هی مامانم میگفت نمیخواد توپها رو بشوری اونا خودشون توی آبن! ولی من رو حرف خودم ایستادم و اول تمام توپهای توی آب رو شستم، بعدش باهاشون بازی کردم!!

دیروز عصر هم با مامان و بابام رفتیم پارک و با ماشینم کلی بازی کردم. دختر خوبی هم بودم چون وقتی بچه های دیگه هم میخواستن سوار ماشنم بشم، اجازه میدادم یه دوری باهاش بزنن. مامانم گفته نباید دل نی نی ها رو شکوند.

این عکس هم اختتامیه این پست :

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٥۸ ‎ق.ظ - شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸ - پرنيان

بازی مورد علاقه من

   یکی از بازی های مورد علاقه من اینه که مربی مهد عروسکام بشم. روزایی که تو خونه ام گاهی با خودم بازی میکنم. مثلا مربی مهد میشم. برای عروسکام شعر میخونم. قصه میگم. اونا نقاشی میکشن و من تشویقشون میکنم. اینم عکسیه که مامانم یواشکی ازم گرفته.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:۱۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۸ - پرنيان

کلمات اشتباه!

پرنیان در حین ماشین بازی: بابا ؛ هر چی فرمون رو میچیپونم نمیچیپه!

----------------------------------------------------------------------------------------

پرنیان: مامان، من کوچولو بودم به مبجور (مجبور) چی میگفتم؟

مامان پریسا: حالا نه که الان خیلی بزرگ شدی و درست میگی!!

----------------------------------------------------------------------------------------

پرنیان: بابانوید، فیسون (سیفون) دستشویی خراب شده. باید درستش کنی.

تازه چاس بست (چاه بست) هم شکسته!

----------------------------------------------------------------------------------------

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٥۳ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۸ - پرنيان

عکسهای جدید

عکس بالا من و دختر دایی نازم شمیم جون هست که خیلی خیلی دوستش دارم

این 3 تا عکس هم مربوط به تولد 3 سالگیمه که چند روز پیش برگزار شد:

عکس اول: من و پسر داییم علی

 

اینم عکسی از روز جشن پایان سال مهد کودکمون:

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ - شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۸ - پرنيان

بعد از 2 سال

سلام:

وای خدای من............... بعد از ٢ سال وبلاگ من داره آپ میشه!!!! توی این دو سال من خیلی بزرگ شدم. خیلی کارا یاد گرفتم. خیلی اتفاقا افتاد که دیگه وقتی برای نوشتن اونا نیست و فقط توی خاطره مامان بابام و نزدیکانم ثبت شده.

مهمترین خبر این روزها اینه که من ٢ روز پیش ٣ ساله شدم. یه جشن تولد با ۴٠ نفر مهمون برام برگزار شد که یه عالمه هم کادو گرفتم. خیلی منتظر جشن تولدم بودم. مخصوصا کادوییهاش! هر مهمونی که از راه میرسید هنوز وارد خونه نشده کادو رو ازشون میگرفتم و از مامانم میپرسیدم: میشه الان بازش کنم؟ مامانم هم با یه لبخند که تحویل مهمونا میداد و یه چشم غره که تحویل من میداد مخالفتش رو اعلام میکرد!

خیلی تولد خوبی بود. من هم برعکس تولد پارسالم خیلی دختر خوب و خوش اخلاقی بودم. یه عالمه هم رقصیدم.

کادوییها: یه ماشین شارژی از مامان بابام- یه دوچرخه از مامان جون بابا جونم- یه مبل از مامان شریفه- یه دامن خوشگل از عمه ندا- یه کلاه و یه تاپ خوشگل از عمه نادیا- یه جفت صندل از عموهام - شلوار و کفش و گردنبند و دستبند از زن دایی شبنم و ..... یه عالمه لباس و عروسک اسباب بازی و پازل و لگو و ....از بقیه مهمونها. از روز تولدم هر روز کلی با کادو هام سرگرم هستم.

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٠۳ ‎ق.ظ - شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۸ - پرنيان