Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

ادامه سفر

دیروز و امروز با دختر گلم صحبت کردم.تشویقبغل

از خوشحالی داشتم پرواز میکردم.قلب اولین چیزی که پرسید این بود که برام عروسک خریدی؟ منم گفتم آره. (راستش هنوز نخریدمچشمک

فردا یکشنبه هست و اینجا تعطیله. قراره بریم جاهای دیدنی شهر نینگبو رو ببینیم. معبد و دریاچه و ... طبیعت اینجا بی نظیره . مردمش هم خیلی خیلی مهربونن فقط غذاهاشون فاجعه هست.ناراحت از بس سوپ جونور خوردم، شبیه اونا شدم!!نگران اینجا هر چی تو آسمون و دریا و زمین هست به همون شکل طبیعیش بخار پز میکنن و میخورن. ماهی و میگو و ... رو با پولک و شکم پرشون میپزن و میخورن!! تو رستورانها لاک پشت پخته و مار پخته هم دیدم ولی نخوردم. وقتی برگردم ایران، دلی از عذا درمیارم!

پس فردا میریم یه شهر دیگه به نام هانگژو و با دو شرکت اونجا کار داریم. حدودا ۴ روز اونجا میمونیم.

پرنیان خانوم هم دیشب عروسی دعوت بوده و خیلی بهش خوش گذشته. هر روز هم پارک و مهمونی میره . امروز بهم گفت مامان یه دونه دیگه بخوابم پاشم تو می آیی؟ گفتم نه دخترم. نتونستم بهش بگم ٢٢ روز دیگه باید بخوابی پاشی تا من بیام!!گریه

  پرنیان جونم عاشقتم مامانی!بغل

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:۱٩ ‎ب.ظ - شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸ - پرنيان

سفر چین و دوری من و دخترم!

من مامان پرنیان هستم:

در حال حاضر در شهر نینگبو در شرق کشور چین هستم. دلم برای پرنیان یه ذره شده!! اینجا وقتی یه دختر ٣ - ۴ ساله میبینم دلم غش میره!! با حسرت بهش نگاه میکنم!! خدا رو شکر با نوید که صحبت کردم میگه پرنیان خیلی داره بهش خوش میگذره و اصلا یاد من نمیکنه. هر روز از این کارخونه به اون کارخونه میریم و هنوز وقت نکردم برای دختر گلم چیزی بخرم. یه عالمه چیزا ازم خواسته!

هنوز ٣ هفته مونده تا بچم رو بغل کنم!!ناراحت

در ضمن اینجا کی برد فارسی نداره و من به سختی دارم تایپ میکنم.آخ 

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٤۸ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۸ - پرنيان

 


مامانم دیشب رفت بحرین و از اونحا شانگهای. گریهقبل از رفتن برام یه اسگوتر خرید تا سرم گرم شه.چشمک

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۸ - پرنيان

سفر مامانم

روز یکشنبه هفته آینده (3 روز دیگه) مامانم میخواد یه ماموریت کاری از طرف کارخونه اش به مدت 27 روز بره چین. اول نمیخواست به من بگه چون میترسید من گریه کنم و لج کنم. ولی بعد که با مشاور کودکان صحبت کرد، اون گفت حتما باید بچه رو در جریان بذارین وگرنه فکر میکنه که شما رفتین و شاید دیگه برنگردین و حتی اگه اطرافیان بهش بگن مامانت برمیگرده ، تا موقع اومدن شما یه استرسی داره که اثرات بدی داره.

واسه همین چند روزه که مامانم بهم گفت میخواد بره مسافرت و یه عالمه روز پیشم نیست.اولش من گریه کردم گریهو گفتم منم باهات میام.بعد از چند روز مامانم برام توضیح داد که این یه ماموریت کاریه و  نمیتونه من رو با خودش ببره.چون باید دائم از این کارخونه به اون کارخونه و از این شهر به اون شهر بره و من خیلی خسته میشم. منم قبول کردم. مامان جون و بابام هم هر روز راجع به برنامه هامون در نبودن مامان برام تعریف میکنن و دلم رو آب میکنن. قراره علاوه بر هر روز پارک رفتن، چند بار شهر بازی،خونه اقوامی که دوست دارم، و ... بریم . مامانم هم گفته یه چمدون برام اسباب بازی و لباس میاره.متفکر واسه همین ظاهرا در نبود مامانم بیشتر بهم خوش میگذره و از اون جاییکه آدم نون به نرخ روز خوری هستم، دیگه برای رفتن مامانم عجله دارم و یه جورایی دارم از خونه بیرونش میکنم!!نیشخند دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم مامانم خونه نیست با خوشحالی از بابا نوید پرسیدم مامان رفته چین؟ بابا گفت نه رفته سر کار و من پکر شدمناراحت البته بی رو دربایستی به مامانم میگم: مامان پس کی میری چین؟ برو زودتر اسباب بازیهام رو بیار دیگه.( مامانم رو به چند تیکه اسباب بازی فروختم!!!نیشخند)

با این حال مامان هنوز نگران منه و امیدواره در نبودش همه چیز خوب پیش بره و من اذیت نشم.

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٠٧ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۸ - پرنيان

تفریحات

این روزها خیلی بهم خوش میگذره. هر روز بعد از ظهر با مامانم میرم پارک و کلی بازی میکنم. روز پنجشنبه مامانم منو برد استخر مهد کودکم و یه عالمه آب بازی کردم. خیلی بهم خوش گذشت. بعد هم رفتیم کتاب فروشی و 8 تا کتاب داستان به زبان انگلیسی خریدیم. از اون روز 2 تاش رو مامانم برام خونده.

حدود 3 هفته ای میشد که به خاطر سفر رفتن من و بعد هم مامان جون باباجونم، خونه اونا نرفته بودم. خیلی دلم براشون تنگ شده بود. جمعه که رفتیم اونجا، رفتم روی بالکن و به حیاط نگاه کردم و گفتم: اااااااااااااااا یادش بخیر! اینجا بازی میکردم!!!!تعجب(مثل آدمهایی که از زمان جوانیشون یاد میکنن)

دیروز بعد از ناهار یک ساعتی با مامانم بازی کردم. بعدش مامانم رفت فیلم نگاه کنه. منم قهر کردم. مامانم هم خیلی عجیب شد که اومد و نازم رو کشید. بهش گفتم. ازم عذر خواهی کن تا آشتی کنم. مامانم هم با خنده ازم عذر خواهی کرد. گفتم اینج.ری قبول نیست. برو دی وی دی رو خاموش کن بعد بیا ازم عذر خواهی کن! مامانم هم همینکار رو کرد. گفت حالا منو میبخشی؟ گفتم : نه!! گفت چرا؟ گفتم: یه ذره طول میکشه تا بتونم ببخشمت!!!!!!قهر

راستی این روزها گویا یه خبرهایی هست. مامانم داره یه جورایی منو آماده میکنه تا بدون من یه سفر بره!! بابا هم کلی برام آسمون ریسمون میبافه که اگه مامان نباشه من و تو فلان جا میریم، فلان کار رو میکنیم، فلان چی رو میخریم و ... حالا چه نقشه ای دارن خدا میدونه!متفکر 

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٠٥ ‎ب.ظ - شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۸ - پرنيان

سفر (قسمت دوم)

بعد از تهران رفتیم شمال. خیلی بهم خوش گذشت. اول رفتیم قائمشهر باغ خاله شهلا مامانم. توی باغ کلی با طبیعت آشنا شدم. لوبیا چیدم و ناهار با همون لوبیاها لوبیا پلو خوردم. گوجه و خیار و .. از توی باغ میچیدم که خیلی برام لذت بخش بود. یه عالمه هم بازی کردم. تاب بازی هم جزوش بود.

 

با مامانم پینگ پنگ هم بازی کردم:

بعدش هم رفتیم ساری خونه دایی مامانم. توی حیاط قشنگشون کلی بازی کردم و گل چیدم.

اونجا به یه هواپیما بازی میکردم که گویا اسباب بازی بچگی مامانم و پسرداییش بود. مامانم کلی یاد دوران کودکی اش افتاد و بیشتر از من با اون هواپیما بازی کرد!!

روزهای بعد هم باغ دایی مامانم و اقوام دیگه رفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت.

اینم من و مامان جونم(مامان شریفه):

مزار بابا جونم هم رفتیم:

دریا رفتن هم خیلی عالی بود:

اونقدر بهم خوش گذشته بود که نمیخواستم برگردم. مامانم میگه یه جورایی نون به نرخ روز خور هستم و همه رو زود میفروشم نیشخند آخرش هم به خاطر سوار شدن به هواپیما بود که راضی شدم برگردم مشهد

سفر بسیار بسیار خوبی بود. امیدوارم همگی خوش باشید.

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۱٥ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۸ - پرنيان

سفر (قسمت اول)

جاتون خیلی خالی 2 هفته ای مسافرت بودیم. اولش رفتیم تهران. مراسم خاکسپاری و ختم خلیل آقا برگزار شد. خداوند رحمتشون کنه.

در مراسم ختم ما توی جکوزی پایین که البته خالی از آب بود مشغول بازی بودیم. مامانم هم یه جورایی مربی مهد کودک شده بود.

به غیر از موضوع ناراحت کننده فوت خلیل آقا روزهای خوبی رو در تهران گذروندیم. کلی با شمیم و علی و غزل و شروین بازی کردیم.

با شمیم که دنیایی داشتم. بعضی شبها همه میخوابیدن و من و شمیم تا ساعتهای 2 شب بیدار بودیم و با هم خاله بازی میکردیم. بعضی وقتها با با هم چپ میشدیم ولی اکثرا با هم خوب بازی میکردیم. مامان پریسا هم کلی باهامون بازی میکرد. مثلا من و شمیم مغازه باز میکردیم و مامان پریسا هی می اومد ازمون خرید میکرد. شمیم هر چی تو مغازه داشت 80 تومن میفروخت و من همه چی رو 1000 تومن. بعضی وقتها هم با مامان جون بازی میکردیم. هی من و شمیم میرفتیم تایلند و برای مامان جون سوغاتی میخریدیم و براش می آوردیم. توی تعداد کادویی بیشتر برای مامان جون هم با هم رقابت میکردیم.

یه روز با مامانم رفتیم خونه کتی جون دوست دوران دبیرستان مامانم. وای که چه دوقلوهای نازی دارن قلب باهاشون بازی کردم. سوگند و سهیل خیلی خیلی خوشگل و بانمک بودن. .چهار دست و پا راه میرفتن.

چند وقتیه به مامانم گیر دادم که برامون یه دو قلو بیاره. یه دختر یه پسر!!! مامانم هم هی دلیل میاره که نمیشه. ولی اون روز که رفتیم خونه سوگند و سهیل وقتی سوگند می اومد بغل مامانم یه جورایی حسودیم رو نشون میدادم. مامانم گفت پس تو چه جوری یه دوقلو از من می خوای؟ اگه دو قلو برات بیارم همش باید توی بغلم باشن. من هم راستش دیدم به صرفم نیست از اون روز حتی یه بار هم نگفتم دو قلو بیاریم!!!نیشخند

یه روز دیگه هم رفتیم خونه یه دوست دیگه مامانم مرجان جون. یه ÷سر گل به نام امیر رضا داشت. راستی هیراد جونم هم اومده بودتشویق

و این هم دل و قلوه:

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٤۱ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۸ - پرنيان