Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

تولد سیاوش

روز پنجشنبه اول رفتیم تولد سیاوش. یه جشن خیلی خیلی مفصل و عالی ای بود. خیلی به پرنیان خوش گذشت. از الهه جون به خاطر اون همه زحمت خیلی خیلی تشکر میکنم.

اینم هلنای خوشگل و خانوم که از اول تا آخر ساکت و آروم توی کریرش بود و با عروسکش و یا با دستاش بازی میکرد. چند وقت دیگه اینم دمش در میاد و میره با بچه ها آتیش میسوزونه!!!

بعد از خوردن کیک تولد و باز شده کادوها، ساعت نه و نیم با عجله رفتیم مجلس نامزدی دختر عمه نوید. اونجا هم خیلی خوش گذشت. تفاوت رفتار پرنیان رو از وقتی رفته مهد کودک واقعا تو مهمونی ها احساس می کنم. خیلی اجتماعی شده. دیگه مثل چند وقت پیش گوشه گیر و غیر اجتماعی نیست و خیلی راحت با غریبه ها ارتباط برقرار میکنه. برای شام هم رفتیم رستوران. خوشبختانه به هر دو تا مجلس رسیدیم. تازه وقتی داشتیم شام میخوردیم، ندا اینا زنگ زدن که ما داریم میریم شام بیرون. شما نمیایین؟ با ذوق به نوید پیشنهاد دادم که بعد از خوردن شام بریم پیش اونا. چون حدود ساعت 12 میخواستن برن برای شام و ما بهشون میرسیدیم. ولی نوید زد تو ذوقم و گفت عجب رویی داری دختر!!! تعجبیه وقت از یه برنامه جا نمونی ها!!! نه خیر میریم خونه چون جنابعالی مریضی!!! باید استراحت کنی.عصبانیراست میگفت. بنده به شدت سرما خوردم و وقتی رسدیم خونه از شدت بی حالی و خستگی، بیهوش شدم.

------------------------------------------------------------------------------------------

دیروز مامانم توی پلوی ناهار، یه کمی زیره ریخته بود. پرنیان جیغ بنفشی کشید و گفت: من این غذا رو نمیخورم. تو پلوش مورچه داره!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۱٦ ‎ق.ظ - شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۸ - پرنيان

دوغ

   دیشب خونه علیرضا و سلما ( از دوستای بسیار عزیزمون) بودیم. موقع شام سلما لیوانهایی که سر میز گذاشته بود، لیوان شیشه ای با رنگ دودی بود. چون پرنیان خیلی دوغ دوست داره، براش دوغ ریختم تا با شامش بخوره. دیدم هی به لیوان دوغ نگاه میکنه و نمیخوره. نگراناز طرفی نق نق میکنه که میخوام دوغ بخورم!! افسوسبهش گفتم دوغ که برات ریختم دخترم، چرا نمیخوری؟ با کمی مکث گفت: آخه دوغش کاکائوییه!!!ابله  هر چی براش توضیح دادم که این رنگ لیوانشه، راضی نشد دوغ کاکائویی بخوره!! سلما براش یه لیوان شیشه ای بیرنگ آورد تا دوغش رو خورد.

فسقلی یه عکاسی شده!! از من بهتر بلده با دوربینم کار کنه. دیشب کلی عکس ازمون انداخت که خیلی قشنگ شدن.

از شنبه تا دوشنبه پوریا مشهد بود که از دیدنش حسابی کیف کردیم. برای پرنیان هم یه چرخ خیاطی کادویی خریده بود که طبق ادعای پرنیان خانوم، قراره برای دایی پوریاش کت و شلوار بدوزه!!! چرخ خیاطیش کار میکنه. هی بهم میگه پارچه بده بدوزم . منم از سر تنبلی یه دستمال کاغذی بهش میدم میگم بدوز. بچه ام تا الان کلی دستمال کاغذی به هم دوخته!!!!

امشب با ندا و احسان و امیر و نادیا میریم خونه یکی از دوستانمون تا نی نی جدیدشون رو تبریک بگیم. پرنیان خیلی ذوق داره که بچه رو ببینه. فردا شب هم دو جا دعوتیم. هم تولد سیاوش (پسر 3 ساله دوستم) و هم نامزدی دختر عمه نوید دعوتیم. هر دو جاش رو هم میخوایم بریم!!

این روزها از خانه مان فقط بعنوان خوابگاه استفاده می شود!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٢٧ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸ - پرنيان

سمینار رفتار با کودک

روز جمعه پرنیان جون تولد دوستش پانیذ جون دعوت بود. همگی رفتیم اونجا که خیلی هم خوش گذشت:

راستی اینم عکسای پیشی شدنش در هفته گذشته:

اینم یه پیشی برعکس!!!!! (خودش ژست میداد)

ناهار روز جمعه هم رفتیم یکی از رستورانهای سرسبز شاندیز که چون تاب و سرسره داشت حسابی به پرنیان خوش گذشت:

مدتهاست که به نی نی دار شدنمون گیر داده و روز به روز داره بدتر میشه. روزی چندین بار ازم میپرسه مامان هنوز هم راضی نشدی یه نی نی جدید بیاریم؟ دیروز بهم میگه مامان هر وقت میخوای راضی بشی که نی نی بیاریم، یه دفعه برای دو تا نی نی راضی شو !!! گفتم: آهای ناقلا تو برنامه ات اینه که وقتی راضی شدم یه دونه نی نی دیگه بیارم، بعد از یه مدت دوباره شروع کنی اصرار کنی که بعدی (سومین بچه) رو بیارم؟ یعنی دو تا خواهر یا برادر میخوای؟ گفت: نه مامان دو تا نمیخوام، چهار تا میخوام!!!! دو تا خواهر، دو تا برادر!!!!!!!!!!!!!!تعجب مثل اینکه حالا حالاها برامون برنامه دارن خانوم !!!

دیروز داداش جونم (دایی پوریای پرنیان) اومده مشهد پیشمون و دو روزی میمونه. حیف که شبنم اینا نتونستن بیان و قراره ١٠ روز دیگه بیان. بی صبرانه منتظر اومدنشون هستیم. پرنیان از الان اتمام حجت کرده وقتی شمیم و علی اومئن مشهد خونه مامان جون، من شبها خونه نمیام ها!! بعد از اینکه اونا رفتن بیایین دنبالم.

دیروز دومین جلسه سمینار رفتار با کودک بود که من و نوید شرکت کردیم. مهد کودک پرنیان یه خانوم دکتری رو از تهران دعوت میکنه که رئیس انجمن دوستاران کودک تهران هست که مشاور کودکان هست. خیلی خیلی حرفای خوب و جالبی میزنه. واقعا ما فکر میکنیم که میدونیم با بچه چه جوری رفتار کنیم. ولی بعد از اینکه توی این کلاسها شرکت کردم، فهمیدم چقدر ما اطلاعاتمون راجع به دنیای بچه ها کمه!!! صبحش برای مربیان مهد کودک کلاس آموزشی برگزار کرده بود و بعد از ظهرش برای خانواده ها. جالبه که مهدشون هیچ هزینه ای هم از ما نمیگیره. هنوز ٣ جلسه دیگه میان مشهد و دوره رو برگزار میکنن. در پست های بعدی به مرور بعضی از مطالبش رو مینویسم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۱٦ ‎ق.ظ - یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۸ - پرنيان

کدو قل قلی زن

دیشب با پرنیان رفته بودم میوه فروشی تا کمی خرید کنم. اونجا یه عالمه کدو حلوایی آورده بودن. کدوهاش خیلی هم بزرگ بود. پرنیان من رو به زور کشوند تا پیش کدوها و گفت: مامان از اینا بخر. گفتم : دخترم کدو لازم نداریم. اصرار کرد که حتما بخر. حالا من هم از مزه کدو حلوایی خوشم نمیاد، هم تا به حال غذایی با کدو حلوایی درست نکردم.اصلا بلد نیستم پوستش کنم.واسه همین نمیخواستم بخرم. ازش پرسیدم برای چی میخوای از این کدوهای بزرگ بخرم؟ گفت: آخه میخوام پیرزنه رو از توش دربیارم!!!!!!خنده ( اشاره به قصه کدو قل قلی زن)  من هم برای بازی کردن پرنیان براش خریدم. آوردیم خونه. کدو رو شستم و بهش دادم تا باهاش بازی کنه. تا آخر شب صد دفعه سرش رو میبرد نزدیک کدو و با صدای بلند میگفت: آهای! خانم پیرزن! اونجایی؟ چرا جوابمو نمیدی؟ پلنگه نیست. من پرنیانم. بیا بیرون!!!خنده باباش هم که اومد خونه، دوتایی با هم صداش میکردن. نوید میگفت: حاج خانم، تشریف بیارین بیرون! پرنیان هم تکرار میکرد: حاج خانم، بیا بیرون دیگه!!!!  منم از تو آشپزخونه همونطور که مشغول کارام بودم، بهشون نگاه میکردم و توی دلم برای اعطای عقل سلیم به این پدر و دختر دعا میکردم!!!! متفکر خلاصه آخر بچه ام خسته شد و خوابید. حالا من موندم و کدوی به این بزرگی!!

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۱۱ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۸ - پرنيان

شهر بازی

روز جمعه پرنیان رو بردیم شهر بازی بالای پروما.همیشه وقتی قطارش رو میخواست سوار شه، با من یا نوید سوار میشه. ایندفعه نوید باهاش رفت. بعد از چند دقیقه دیدم نوید برگشت. گفت پرنیان بیرونم کرد از قطار!!!

بعد هم گفت که میخوام صورتم رو نقاشی کنم و پیشی بشم. خلاصه با اینکه من با این کار موافق نیستم، ولی گفتم حالا یه بار بخاطر دلش اشکال نداره و پرنیان خانم پیشی شد. عکسش توی دوربین عمو احسانش هست که هر وقت بهم داد میذارم تو وبلاگش.

روز تولد امام رضا مشهد خیلی شلوغ شده بود. از روز قبلش نمیشد بریم تو خیابونها از بس که ترافیک بود. البته همون روز (جمعه 8/8/88) خیلی خلوت بود چون همه رفته بودن سمت حرم و ما که با حرم خیلی فاصله داریم، در خلوتی بودیم. خاله شادونه و فتیله ها و مسابقه محله و .... تو مشهد برنامه داشتن که بلیط هاش رو تو مهد پرنیان میفروختن. پرنیان هم اصرار داشت که خاله شادونه رو بریم ولی نبردیمش چون میدونم خیلی خیلی شلوغه و با این وضعیت ویروسها، صلاح نیست جاهای پرجمعیت بریم.هنوز فکر میکنه میخواهیم بریم!!

توی مهد چند تا حدیث بهشون یاد دادن که با زبان خودش خیلی بامزه میگه. من و نوید کلی میخندیم. دیشب میگه : بابا ، میدونی سلام کردن 70 تا جایزه داره؟!!! نوید گفت واااااااای!!! از این به بعد برای هر بار سلام کردن خانوم باید 70 تا جایزه براش بخریم!!!

 راستی اینم عکسهای پیک نیک هفته پیش:

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٢٢ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۸ - پرنيان

پیک نیک اخر هفته

   روز جمعه با یک گروه از دوستانمون رفتیم بیرون شهر.با اینکه من و نوید هر دومون خیلی کار داشتیم، ولی به خاطر پرنیان که بهش خوش بگذره و از طبیعت استفاده کنه رفتیم. خدا رو شکرخیلی به پرنیان خوش گذشت. رفتیم توی یه باغ نشستیم و بعد از خوردن صبحانه، با پرنیان رفتیم داخل رودخانه و حسابی آب بازی کردیم. اونقدر آبش سرد بود که پاهای من بی حس میشد و بیشتر از 3-4 دقیقه نمیتونستم توی آب بمونم. ولی این دخترک مگه بیرون می اومد!!!!!! توی روخانه سنگ برمیداشت و توی آب میانداخت تا من و باباش رو خیس کنه. به قول خودش شپلقمون میکرد! گاهی که سنگ بزرگ برمیداشت، سنگه میموند، خودش پرتاب میشد!!ابله بعد هم با هم برگهای خشک رو از رو زمین جمع میکردیم و آتیش درست میکردیم و از روی آتیش می پریدیم. پرنیان حسابی کیف کرد.

بعدش یک گروه رفتیم بالای کوه که صخره نوردی میخواست. من و نوید هم انگار نه انگار که بچه 3 ساله داریم. با کمال پررویی باهاشون رفتیم. همه میگفتن با این بچه نمیتونین از کوه بیایین بالا ولی رفتیم. واقعا کوه وحشتناکی بود. اصلا نمیتونستم برگردم و پایین رو نگاه کنم. تا یه جاهایی پرنیان بغل نوید و بقیه دوستانمون بود ولی از یه جایی دیگه خیلی بالا رفتن سخت و خطرناک شده بود. راه برگشت هم نداشتیم. خوشبختانه یه نفر همراهمون بود که آتش نشان بود. جزء گروه امداد و نجات بود. چندین سال دوره های سخت صخره نوردی، غواصی و .... دیده بودن و شغلش نجات دیگران بود. خوشبختانه جاهای خیلی سختش پرنیان رو بغل میکرد و تند تند بالا میرفت. من از ترس داشتم میمردم. تازه فهمیده بودم عجب غلطی کردم!!!!!! پرنیان که بهش خوش میگذشت و خوشحال بود که داره موهنوردی میکنه(البته در بغل دیگران).انقدر استرس داشتیم که از اون بالا بالاها عکس نینداختیم. خوشبختانه به سلامت پایین رسیدیم.

وقتی اومدیم پایین، پرنیان یه نگاهی به کوه کرد و گفت: من عجب قوی هستم که از همچین کوهی بالا رفتم ها!!!!!متفکر

بعد از ناهار هم دستانمون که همه وسایل موسیقی رو با خودشون آورده بودن، شروع به نواختن و خوندن کردن. خیلی عالی بود. کنسرت زنده در طبیعت بود. همه دسته جمعی میخوندیم. موقع گیتار زدن پرنیان از خستگی توی بغلم خوابید.

روز بسیار خوب و خاطره انگیزی بود. جای همگی خالی.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٢۱ ‎ق.ظ - یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۸ - پرنيان