Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

نوروز مبارک

 

سال نو همگی مبارک باشه و امیدوارم سال خوبی داشته باشید. و تعطیلات عید خوش گذشته باشه.خدا رو شکر ما هم سال نو رو به خوبی و با دلی خوش وسرشار از عشق به همدیگه شروع کردیم.

روزهای پایان سال با شور و اشتیاق آماده سال جدید میشدیم.

روز ٢۵ اسفند جشن پایان سال مهد پرنیان بود. با اینکه آخرین روز کاری من در سال ٨٨ بود و یه عالمه کار داشتم صبح زود رفتم کارخونه و ساعت ٩ صبح مرخصی گرفتم و رفتم جشن پرنیان. واقعا لذت بردم. نوید و مامان جون هاش و بابا جونش هم اومده بودن. پرنیان خیلی عالی نقشش رو اجرا کرد و شعرهاش رو خوند. اونقدر با صدای بلند شعر میخوند که مدیرشون رفت بهش گفت پرنیان جون اینقدر خودتو هلاک نکن!!

 

سفره هفت سین رو با کمک پرنیان درست کردم. بعد از سال تحویل هم کادویی ها رد و بدل شد و پرنیان از هدایایی که براش خریده بودیم. خیلی خوشش اومد. بعد از سال تحویل هم رفتیم خونه باباجون پرنیان و تا دیر وقت اونجا بودیم. عمه نادیا اینا و عمه ندا اینای پرنیان هم اومده بودن و دور همدیگه کلی رقصیدیم و حسابی خوش گذشت.

روز دوم عید با ماشین راه افتادیم به سمت شمال. یه روز بهشهر و ساری بودیم ، روز بعد هم رفتیم رشت و خمام ویلای یکی از بستگان.توی راه از طبیعت زیبا و دریا و جنگل سیسنگان لذت بردیم. پوریا اینا هم از تهران اومده بودن ویلا و چند روزی دور هم بودیم. پرنیان هم حسابی با شمیم و علی و شروین بازی کرد.made by Laieفامیلهای دیگه هر کی اومده بود ویلای خودش و خیلی به هم نزدیک بودیم و شبها دور هم جمع میشدیم و تا دیر وقت بازی میکردیم. بیلیارد، پانتومیم، چشمک و .... خلاصه هر بازی گروهی که بلد بودیم انجام میدادیم و حسابی میخندیدیم  و خوش بودیم. بچه ها هم با هم مشغول بازی بودن و به اونا هم خوش گذشت.

                                    spring

یه روز رفتیم لاهیجان و تله کابین سوار شدیم. پرنیان خیلی خوشش اومده بود. هر روز هم کنار دریا میرفتیم و پرنیان بادبادک هوا میکرد، شن بازی میکرد و میرفت کناره های آب دریا. البته ناگفته نماند که خانوم خانوما یه ذره ترسو تشریف داشتن و اگه توی آب یه حشره کوچک یا حتی یه چوب کوچولو میدید، جیغ میزد وااااااااااااااای کوسه وحشی دریایی بهم حمله کرده و با عجله از آب می اومد بیرون!!!

بعد از یه هفته برگشتیم مشهد. راه برگشت خیلی شلوغ و خسته کننده بود. از نوشهر تا چالوس 2 ساعت کامل توی ترافیک بودیم. ناراحتوقتی رسیدیم مشهد، من و نوید مریض شدیم. فکر کنم از خستگی سفر بود.

روزهای باقیمانده تعطیلات هم خیلی عالی و آروم گذشت. پرنیان هم هر روز برنامه ای داشت که بهش خوش میگذشت. شهر بازی و پارک و خونه مامان جونها ، عید دینی ها و ....رو دوست داشت.

و اما  از پرنیان:

یه روز توی مسافرت یه جا توی دست شویی آفتابه دید. گفت مامان اسم این چی بود؟ مهتابه؟قهقهه

یه روز در یکی از عید دیدنیها، اصرار داشت با یکی از مهمونها بریم خونه کسی که اونا میخواستن برن. بهش گفتم دخترم آخه اونا که اصلا ما رو نمیشناسن که ما بریم خونه شون. گفت: خب بریم خونه شون بهشون بگیم ما اینیم، ما اونیم!!َ

یه روز داشت بهم پز میداد که بابا نوید اون رو بیشتر از من دوست داره. گفت برای اینکه من خیلی کارها برای بابام میکنم.

گفتم مثلا چه کاری؟

گفت یه بار دمپایی هاش رو براش توی حمام شستم!

گفتم خب، دیگه چیکار کردی؟

فکر کرد و گفت: دمپایی هاش رو شستم؟

 من: خب دیگه؟

پرنیان: ............. دمپایی هاش رو هم شستم!!!!

.

.

و چندین بار تکرار شد....!!!!

خلاصه به این نتیجه رسیدیم که تنها کاری که پرنیان تو عمرش برای باباش کرده اینه که یه بار دمپایی هاش رو تو حمام براش شسته!!! چه بچه زحمتکشی!!!! تازه صد بار منت این کارش رو سر باباش گذاشته. تا میگه فلان کار رو برام بکن، سریع به باباش یاداوری میکنه که من که برات دمپایی هات رو شستم، تو هم این کار رو بکن دیگه!!!متفکر

 َ

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:۳٥ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٩ - پرنيان