Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

شیشه شیر خوردن!

سفر دبی عالی بود. خیلی خیلی خوش گذشت. استراحت و تفریح خوبی بود. خصوصا اینکه هوا عالی بود. شبها تا حدی خنک بود. تمام جاهای تفریحی رو رفتیم.

دخترک ما بعد از چهار سال و نیم یادش افتاده که شیشه شیر بخوره!!!. وقتی نوزاد بود خودمون رو کشتیم که شیشه بگیره ولی نه لب به شیشه شیر زد نه پستونک. چون من سر کار میرفتم، ترجیح میدادم حتما شیشه شیر بگیره تا وقتی من پیشش نیستم خوب شیر بخوره ولی نگرفت که نگرفت و مامان جون هاش با بدبختی شکم این بچه رو سیر میکردن تا من برسم خونه!! چند شب پیش گیر داد که من شیشه شیر میخوام. براش از داروخانه خریدیم. فکر کردم میخواد باهاش بازی کنه و به عروسکهاش شیر بده. ولی در کمال تعجب دیدم با چنان ولعی خودش توش شیر میخوره که انگار توی این چهار سال شیشه خوار حرفه ای بوده!!!تعجب دیگه عین این نوزاد دارها هرجا مهمونی میرم باید شیشه پرنیان رو شیر بریزم و ببرم. هر شب هم دو شیشه شیر قبل از خواب میخوره بعد مسواک میزنه و میخوابه. این بچه ها هم عجب دنیایی دارن ها!!!

دیروز و امروز پرنیان توی مهدش تولد دعوته. وقتی تو مهد تولد دارن خیلی بهشون خوش میگذره. کلی میرقصن و بازی و شادی میکنن. ماهی دوبار هم از طرف مهدشون میرن جاهای تفریحی مثل سرزمین عجایب و سیرک و سینما و نمایشگاه و ...  از اینکه میره مهد و اینقدر بهش خوش میگذره و از تنهایی در میاد خیلی خوشحالم. خودش هم عاشق مهدشه. واقعا از مربیش و مدیرشون راضی ام. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٥٩ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٩ - پرنيان

برف مشهد

از دیروز مشهد پوشیده از برف شده. پرنیان به قول خودش سور پیاز شد! طفلکی کلی منتظر برف بود. دیروز صبح قبل از اینکه بره مهد با باباش رفتن برف بازی. توی مهد هم بردنشون توی حیاط و برف بازی کردن و شکر نعمت خدا رو بجا آوردن. چون چند روزی بود که توی مهد گروهی دعا میکردن که برف و بارون بیاد. ظهر هم با مامان 45 دقیقه رفت برف بازی. شب هم دوباره با نوید رفتن توی کوچه و آدم برفی درست کردن. یه آدم برفی کوچولو که آوردنش توی خونه!!

خلاصه در همین یک روز حسابی برف بازی کرد و کیف کرد.

خبر خوب اینه که دوستان عزیزمون (علیرضا و سلما) از سوئد اومدن و امشب در مهمانی میبینیمشون.تشویق

خبر دیگه اینکه پس فردا (پنجشنبه) یه سفر 5 روزه میریم دبی تا یه ذره استراحت و تفریح کنیم.  عمه ندای پرنیان و عمو احسان (شوهرش) هم باهامون میان و از این بابت خیلی خوشحالیم.

دیروز پرنیان ازم پرسید: مامان، وقتی من هنوز به دنیا نیومده بودم یعنی پیش خدا بودم؟ گفتم آره. گفت یعنی خدا مامانم بود؟!!! واقعا نمیدونستم چی جوابش رو بدم!! بعدشم پرسید خدا چه جور آدمیه؟ یه ذره توضیحات فلسفی بهش دادم. جدا چقدر توضیح دادن برای یه بچه در مورد چیزی که نمیتونه ببینه سخته!! چون بچه ها خیلی بصری هستن.

این دختره سنسور دماش خرابه!!! توی این سرما مگه لباس میپوشه!! همیشه گرمشه. شبها هم به هیچ وجه پتو و لحاف رو روی تنش نگه نمیداره. باز زمستون شد و مشکلات من و پرنیان سر لباس پوشیدن شروع شد!!! ترموستاتش از کار افتاده!!! نمیدونم چیکارش کنم! آخ

فعلا بای بای

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:۳٤ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٩ - پرنيان

جشن یلدا

شنبه جشن پایان سه ماهه مهد پرنیان بود. من و نوید و مامانم برای جشنش رفتیم. کلی نمایش اجرا کردن، سرود خوندن، ژیمناستیک اجرا کردن، آموخته های زبان انگلیسی شون رو گفتن، آموخته های موسیقی و آلات موسیقی که یاد گرفته بودن رو با یه شعر قشنگ اجرا کردن و ....خلاصه جشن خوبی بود. پرنیان برای نمایش ژیمناستیک انتخاب شده بود. براش لباس ژیمناستیک خریدم و دخترم حرکات نمایشی ژیمناستیک رو به نمایندگی از کل کلاس اجرا کرد. خیلی بامزه بود. عکس هم زیاد ننداختم. چون عکاس داشتن و گفتن مادرها عکس نندازن چون حواس بچه ها پرت میشه. عکسها و فیلمش رو از عکاسشون میگیرم. جشن بچه ها با دنیای قشنگشون واقعا زیبا بود. وسط نمایش یکی جیشش گرفت، دو نفر باهم دعواشون شده بود و ... خلاصه کلی خندیدیم. پرنیان هم یه جا گیر داده بود به زیپ چکمه اش و کلا یادش رفته بود الان نمایش دارن اجرا میکننن و داشت زیپش رو درست میکرد!

هفته گذشته هم خیلی بهمون خوش گذشت. همش مهمونی دعوت بودیم. مهمونی خانوادگی، مهمونی دوستان، مهمونی خانومها و ... خلاصه هر شب شاد و سرحال از مهمونی برمیگشتیم خونه. سر فرصت عکسهاش رو میذارم.

سر خودمم هم خیلی شلوغه. از صبح تا شب دوندگی دارم. دیشب ساعت 12 شب از سر کار برگشتم خونه!! البته دلیلش این ود که مهمان چینی داشتیم. تا ساعت هشت و نیم شب توی کارخونه جلسه داشتیم و بعدش هم بردیمشون شام بیرون. رفتیم طرقبه. از بستنی ایرانی هم خیلی خوششون اومده بود به خاطر همین بعد از شام هم رفتیم بستنی خوردیم و خلاصه ساعت 12 شب رسیدم خونه. طفلک بچه ام صد بار زنگ زد مامان کی میای خونه؟ بدون تو نمیتونم بخوابم. براش توضیح دادم که چون ما پارسال که چین بودیم پیش اینا بودیم و اونا خیلی خوب از ما پذیرایی کردن، حالا که اونا اومدن ایران ما باید با اونا باشیم و ازشون پذیرایی کنیم. قبول کرد و گفت باشه مامان. به مهمونات سلام برسون.بغل

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٢٦ ‎ق.ظ - دوشنبه ٦ دی ،۱۳۸٩ - پرنيان