Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

لباس قرمز بلند

چند وقتیه پرنیان گیر داده بود که یه لباس بلند برام بگیرین که به زمین برسه و پفی باشه.مژه این اواخر دیگه هر روز صد بار میگفت.کلافه میخواستم برم براش پارچه بگیرم بدم خیاط بدوزه چون مدلهای توی بازار خیلی دلچسب و قشنگ نیستن. هفته پیش مامانم گفت الان دم عیده و خیاطها وقت ندارن. این دخترک میخواد توی خونه با خودش بازی کنه و بپوشه. حالا هر چی شد براش بخریم تا سر و کله مون رو نبرده!! بالاخره یه روز مامانم و پرنیان بعد از مهد کودک رفتن خرید و یه لباس قرمز بلند خریدن. دیگه انگار دنیا رو بهش دادن. بغلاز اون روز به بعد به محض اینکه بعدازظهر از خواب بیدار میشه، لباسش رو میپوشه و بازی میکنه. با خودش مشغول بازی میشه. توی بازیش یا عروسه که با مهمونهای خیالی روی نشسته روی مبلها سلام و احوال پرسی میکنه یا پرنسس و سیندرلا و آناستازیا و ....هست و فیلمنامه کارتون ها رو بازی میکنه. علاقه شدیدی هم داره که دامن لباسش رو با دستاش بگیره و بدو از اینور خونه تا اونور!!! از دیروز هم گیر داده بریم خونه مامان زهره اینا (مامان بابای نوید) و من لباسم رو بپوشم و با کفش پاشنه بلند از پله ها آروم آروم بیام پایین و شما ها برام دست بزنین. آخه خونه شون دوبلکسه و دوست داره مثل عروسها از پله بیاد پایین و .... امان از دست این دختر قرتی!!! این بچه ها هم چه آرزوهای کوچیک و جالبی دارن!!

دیروز هم مهمونی دعوت بودیم و با وجود مخالفت من پرنیان گیر داد که لباس قرمزم رو بپوشم. بالاخره موافقت کردم و پوشید. از اونجاییکه یه ذره دیر شده بود داشتم با سرعت نور رانندگی میکردم. پرنیان گفت چرا اینقدر تند میری مامان؟ گفتم چون دیرمون شده. گفت: نگران دیرشدن نباش. من عروسم! عروس بایدم یه ذره دیر بره!!!!! تعجب

خنده

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٤٠ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٩ - پرنيان

بازیهای دخترونه بچه های این دوره زمونه!!

دختر همسایه مامانم، هلیا، دوست صمیمی پرنیان هست. کلاس دوم دبستانه و چون مامانش دکتر داروسازه و همیشه میره داروخانه، اکثرا  بعدازظهرها خونه تنهاست و با پرنیان با هم بازی میکنن. دیروز عصر پرنیان که خونه مامانم بود، من از بیرون زنگ زدم و از مامانم پرسیدم پرنیان داره چیکار میکنه؟ مامانم گفت نمیدونم والا، رفته خونه هلیا صدای ضبط رو اونقدر بلند کردن که صدای زنگ در رو نمیشنون!!! یک ساعت بعد دوباره زنگ زدم بالاخره موفق شدم با پرنیان خانم صحبت کنم. ازش پرسیدم چه بازی ای میکردی دخترم؟ گفت: بازی خوش گذرونی!!!!!تعجب گفتم یعنی چی؟ گفت: یعنی پارتی گرفتیم دیگه!!! مامانم از پشت تلفن گفت: اگه قیافه اش رو ببینی میفهمی یعنی چی!!! چند تا شال از کمر و گردنش آویزون کرده، کفشهای پاشنه بلند من رو هم پوشیده و هفتصد هشتصد تا النگو و گردنبند هم از خودش آویزون کرده و با هلیا دارن میرقصن!!! یه کارت دعوت هم با هلیا درست کردن و رنگ آمیزی کردن و آوردن واسه من و من رو هم توی پارتی دعوت کردن!!!

اینم از بازیهای دخترونه بچه های این دوره زمونه!!!

هفته ای که گذشت، خانوم خانوما 4 تا تولد دعوت شد. سه تاش توی مهد و یکی هم تولد دختر همسایه مون. حسابی بهش خوش گذشته.چشمک

کلاس موسیقیش هم خوب پیش میره. توی کلاس بیشتر بازی میکنن همراه با آواز. نت های موسیقی رو با شعر یاد میگیرن. چون کلاس موسیقی بهش خوش میگذره، باعث شده به موسیقی علاقمند بشه. البته گاهی علاقه اش دردسر سازه!!! بعضی روزها ارگش رو میاره و میذاره روی آهنگهای آماده اش و میکروفنش رو دستش میگیره و با صدای بلند همراه با آهنگ میخونه. هر چرند و پرندی که به ذهنش برسه، میخونه و شو اجرا میکنه. چنان حرکاتی انجام میده که انگار یه خواننده حرفه ای هست. از نوع فشن و پر سر و صداش!!! خلاصه سر و کله مون رو میبره!!!آخ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٩ - پرنيان

روزهای خوش مهدکودک

پرنیان جون ما در حال خوشگذرانی هست. هفته ای حداقل دوبار تولد دعوته!!! (بیچاره شدم از بس کادو خریدم!!!) قبلا فقط بچه های کلاس خودشون تولد که میگرفتن، همدیگه رو دعوت میکردن ولی الان چند تا کلاس رو دعوت میکنن. البته خیلی خوبه چون حسابی بهشون خوش میگذره. کلی میرقصن و جشن میگیرن. هفته ای یک بار هم از طرف مهدشون میرن بیرون. سرزمین عجایب، آکواریوم الماس شرق، سینما، تئاتر کودکان، نمایشگاه و ....

دو سه روز پیش هم مشهد برف اومد و پرنیان خانم هم که عاشق برفه چندین بار با باباش و دوستش هلیا و ... برف بازی کرد و آدم برفی درست کردن. سرما رو هم که اصلا حس نمیکنه. سنسور دماش خرابه!!

بابا نوید دخترش رو بسیار مرتب و مقرراتی بار آورده (مثل خودش). به محض اینکه وارد خونه میشه لباسهاش رو خودش درمیاره و همه رو توی کمدش آویزون میکنه و کفشهاش رو توی جاکفشی میذاره و ... چند وقتیه که اینطوری شده. اولش میگفتم به به! چه خوب که بچه خودش مرتب باشه ولی الان بیچاره ام کرده. هنوز کفشها رو درنیاوردم و وسایل توی دستم رو پایین نذاشتم، اصرار داره که پالتوش رو که توی جالباسی گذاشته براش آویزون کنم. چون قدش نمیرسه. خدا نکنه من یه روسری ای ، کیفی ، چیزی رو برای چند لحظه وسط اتاق یا روی مبل بذارم. خانم چه کلانتر خونه شده!! مامانم بهم میگن خوبت شد! حقته!! شاید این بچه بتونه تو رو مرتب بار بیاره!!نیشخند خلاصه این پدر و دختر دارن توی خونه حکومت میکنن و من همش مجبورم مرتب باشمنگران

دیروز سه تا شکلات پشت سر هم خورد. قبل از خوردن هرکدوم قول داده بود که فقط همین یه دونه باشه و دیگه نخوره. ولی باز هم اومد و با اصرار اجازه بعدی رو گرفت. دفعه چهارم هر چی اصرار کرد دیگه بهش اجازه ندادم. یه ذره فکر کرد و اومد بهم گفت: مامان، بهم اعتماد کن. اینبار دیگه آخریشه!!! از حرفش خنده ام گرفته بود و بهش اجازه دادم!!

خونه مامانم جلوی شومینه ایستاده بودم که یهو شومینه خاموش شد. با تعجب پرسیدم آ چرا شومینه خاموش شد؟ پرنیان  گفت: مامان جان به آتیش کلسیم نرسه خاموش میشه دیگه!! خندهفرق کلسیم و اکسیژن رو نمیدونه . یه چیزی شنیده ولی نمیدونه دقیقا چی به چیه!!

راستی توی بازی Othello هم مهارت پیدا کرده. بازی فکری خوبیه. هر روز با هم بازی میکنیم. خودم هم کلی از بازیش کیف میکنم.چشمک

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٩ - پرنيان