Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

موهای فر و اومدن شمیم اینا

واسه عید من موهام رو فر کردم. از اون موقع پرنیان قرتی هم گیر داده که منم میخوام موهام رو فر کنم. هرچی بهش میگم بچه ها موهاشون رو فر نمیکنن، زیر بار نمیره که نمیره!!! آخر به پیشنهاد یکی از همکارام که بیگودی دخترش مبینا رو برام آورد، تصمیم گرفتم موهاش رو با بیگودی فر کنم. چند روز پیش بعد از حمام موهاش رو بیگودی پیچیدم. توی مدتی که بیگودی روی سرش بود، کچلم کرد که کی موهام فر میشه؟حالا چه شکلی میشم؟ پس چرا باز نمیکنیش؟ و .....خلاصه بگودی ها رو باز کردم و موهای لختش یه کمی حالت گرفته بود. اونقدر قر داد و عشوه از خودش در وکرد که مرده بودم از خنده. موهاش تا فردا صبحش هم فر نموند و زود باز شد.خودش میگفت واااااااااااای مامان شبیه ایزابل شذم. یه ذره هم شبیه مارگاریتا شدم!!! (اشاره به سریالهای ف ا ر س ی ١)

پنجشنبه شبنم و شمیم و علی اومدن مشهد.تشویقبیصبرانه منتظرشون بودیم. ما هم سرمون شلوغه و کلی برنامه داریم. آخر هفته داداش جونم هم میاد و جمعمون تکمیل میشه. پرنیان هم این دو روزه حسابی مشغول بازی با شمیم و علی هست. اونقدر با شمیم قشنگ بازی میکنه که آرزو میکنم که کاش نزدیک بودیم و این دو تا فسقلی بیشتر با هم بودن.

مهدش هم که دیگه تقریبا تعطیل شد. البته مهد که بازه ولی تابستون پرنیان ثبت نام نکردم. میخوام هم یه استراحتی داشته باشه و هم اینکه تابستون یا نیستیم یا مهمون داریم. بنابراین پرنیان هم مهد نمیره. البته شنبه چون توی مهدشون تولد یکی از دوستاش هست ، با شمیم میره مهد ولی آخرین روز هست.

به امید روزهای خوش!چشمک

 

 

  

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٢۱ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩ - پرنيان

برگشت از اصفهان و جشن پایان سال مهد پرنیان

من بعد از 5 روز از اصفهان برگشتم و دختر نازم رو درآغوش گرفتم. تو اصفهان دوست عزیزم الهام رو دیدم که سالهاست از بهترین و صمیمی ترین دوستام هست. بعد از انجام کار، زیاد بیرون از هتل نمیرفتم چون هوا گرم بود. ولی زاینده رود چقدر ریباست!!!!!!!!!!!!!!خصوصا توی شب. هتلمون دقیقا رو به زاینده رود بود. از اصفهان برای پرنیان کادوهایی که سفارش داده بود خریدم. خیلی خوشش اومد. دخترم هم برام یه روسری هدیه خریده بود.بغل

هفته پیش پرنیان یه شب حالش بهم خورد. اونم نصفه شب و توی خواب!! طفلی بچه ام اولین بارش بود که حالش بهم میخورد و نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده. فکر کنم غداهایی که خورده بود توی معده اش سنگینی کرده بود. وقتی رفتم بالای سرش، بهم گفت مامان کی به من سوپ داده؟؟؟ من که سوپ نخورده بودم!!!خندهبراش توضیح دادم که توی معده اش غذاها به این شکل دراومدن. گفت یعنی دلم سوپ درست کرده؟در حالی که بچه ام حالش بهم خورده بود داشتم غش غش به حرفش میخندیدم! بعذ که شستمش و لباسهاش رو عوض کردم، گفتم بیا روی تخت ما بخواب. نوید به شوخی بهش گفت: بابا جون به دلت بگو روی تخت ما آشپزی نکنه ها!!!

روز سه شنبه جشن پایان سال مهد پرنیان بود که توی یه سالن گرفته بودن. براش لباس محلی کرایه کردم. آخه دخترک رقاص من توی گروه رقص محلی بود. بهد از خوندن چند تا سرود دسته جمعی، یه نمایش هم اجرا کردن که پرنیان نقش قصه گوی نمایش بود. خیلی بامزه و قشنگ اجرا کرد. مامان جونها و بابا جونش و بابا نویدش و دوستش هلیا هم اومده بودن. مربیهاشون هم واقعا زحمت کشیده بودن. چقدر سر و کله زدن با این همه بچه سخته!!! خدا رو شکر خیلی ار مهدش راضی بودم.

اینم چند تا عکس از روز جشنش:

بای بای

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٠٢ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٩ - پرنيان

ماموریت اصفهان

در حال حاضر من در اصفهان به سر مبرم و از دختر نازم دورمناراحت.دلم براش تنگ شده. طفلی بچه ام خیلی خانومه که اذیت نمیکنه. امروز چند بار باهاش تلفنی صحبت کردم. با مامانم رفته بود مهمونی و سرگرم بود.

دیروز که داشتم از خونه بیرون میاومدم گریه میکرد که منم باهات میام. براش توضیح دادم نمیتونم و کلی وعده وعید خرید سوغاتی بهش دادم. همون موقع بچه همسایه مون هم اومد چیشش و مشغول باری شدن و دیگه چیزی نگفت و به راحتی از هم خداحافظی کردیم. به محض اینکه هواپیما به زمین نشست  هنوز توقف کامل نکرده بود که سریع موبایلم رو روشن کردم و چند ثانیه بعد پرنیان بهم زنگ زد. سریع پرسید مامان رسیدی؟ گفتم آره همین الان رسیدم. گفت: برام چی خریدی؟

راستی تولد مهد کودکش هم برگزار شد. خیلی بهشون خوش گذشت. چقدر خوبه که با ١۵ تا بچه همسن تولدش برگزار شد. اینم عکسای تولد پیش از موعدش در مهد:

 

قلب

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٩ - پرنيان