Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

دایی پوریا

روز سه شنبه پوریا بهم زنگ زد که شبکه دو از من دعوت کرده تا امشب در برنامه زنده ((حباب)) بعنوان پزشک مشاور برم استودیو و در برنامه شرکت کنم. منم به پرنیان گفتم امشب دایی پوریا توی تلویزیون برنامه داره. اونم خیلی خوشحال شد که آخجون، دایی ام رو توی تلویزیون میبینم. برنامه یه کم دیر شروع شد. ساعت 11:45 شب شروع شد و نیم ساعت طول کشید. پرنیان از سر شب کچلمون کرد که پس کی  دایی ام رو نشون میده؟ هر یه ربع میپرسید. آخرشم بچه ام ساعت 11:40 از شدت خستگی در حالت انتظار برای شروع برنامه حباب، روی مبل خوابش برد!!!! خمیازهوسطهای برنامه خواستم بیدارش کنم یه دقیقه بیدار باشه دایی اش رو ببینه تا صبح گریه زاری نکنه که چرا بیدارم نکردین دایی ام رو ببینم. ولی خودم رو کشتم دریغ از یه اپسیلون عکس العمل!!! تعجبجدا این بچه ها چقدر خوابشون سنگینه. متفکرخوش به حالشون. یه ذره از برنامه رو ضبط کردم تا بهش نشون بدم که البته همین کار به دادمون رسید در صبح روز بعد!!بازنده

بعداز ظهرها برای پرنیان کلاس زبان میذارم. خیلی دوست داره. الان به وسطهای کتاب دوم Tiny Talk رسیدیم. در واقع آموزش زبان رو با بازی باهاش انجام میدم که خیلی براش لذتبخشه. همینکه میبینه مامانش روزی نیم ساعت، یک ساعت دربست در اختیارشه و باهاش بازی میکنه، خیلی خوشحاله. البته در زندگی روزمره هم جملات کوتاه رو به انگلیسی باهاش صحبت میکنم. خیلی پیشرفت کرده.

دیروز افتتاحیه درمانگاه جدید پوریا به اسم درمانگاه باربد در گیشا بود که متاسفانه من نتونستم برم تهران و در مراسم شرکت کنم. گریههمه فامیلها و دوستانمون که دعوت بودن رفته بودن و فقط جای خواهر یکی یه دونش خالی بود!!! ناراحتدلم همش اونجا بود. درمانگاهش مجهزه و بخش های مختلفی از جمله بخش دندانپزشکی هم داره. پوریا جونم موفق باشی داداشی بغل

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۳٤ ‎ق.ظ - شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩٠ - پرنيان

خانم مرتب!

پرنیان شبها توی اتاق خودش میخوابه. گاهی نیمه های شب بلند میشه میاد پیش من و اجازه میگیره که کنار ما بخوابه. گاهی که خیلی خوابالو باشم اجازه میدم و گاهی هم میگم بریم توی اتاقت من پیشت میمونم تا دوباره خوابت ببره.

دیشب نصفه شب اومد و من هم گفتم همین جا بخواب. صبح که بیدار شدم برم سر کار، دیدم تختش کاملا مرتبه و روتختیش کشیده شده. متوجه شدم همون نیمه شب  با حالت خواب آلودگی که خواسته بیاد توی اتاق ما، وقتی از رختخوابش اومد بیرون، سریع تختش رو مرتب کرده بعد اومده پیش ما!!!!خنده تازه مطمئن نبود که من اجازه میدم پیش ما بخوابه . با این حال تختش رو مرتب کرد!!!

دیشب تولد شمیم جونم بود که ما تهران نبودیم و در جشن تولد حضور نداشتیم. ولی دلمون اونجا بود. شمیم جونم تولدت مبارک عمه قربونت بره!!بغل

پنجشنبه بعداز ظهر مامانم به زور بیدارم کرد که پاشو بریم استخر. من هوس استخر کردم. هرچی بهانه آوردم که مایو نیاوردم، خوابم میاد و ... قبول نکرد و با کتک بیدارم کرد و گفت فردا تعطیلی ریا، هرچی دلت میخواد بخواب. برو خونه وسایلت رو بردار و بریم استخر. خلاصه اینکه من و مامانم و پرنیان راهی استخر شدیم. اولش پرنیان محکم بهم چسبیده بود ولی کم کم ترسش ریخت و چون جلیقه بادی تنش بود، عرض استخر رو خودش میرفت و می اومد. خیلی ذوق کرده بود که میتونه روی آب وایسه و شنا کنه!! آخرا جو گیر شده بود میگفت میخوام با تو بیام قسمت عمیق!!! من که شنا بلدم!! خیلی بهش خوش گذشت. بهش قول دادم هر پنجشنبه بریم استخر. نظام مهندسی کلی بلیط رایگان استخر نگین رو بهم میده. باید یه روز برم بلیطها رو تحویل بگیرم و تند تند بریم استخر. هرچند خودم مثلا توی شنای کرال مدال مسابقات  دانش آموزان مناطق بیست گانه تهران رو دارم ولی ترجیح میدم پرنیان رو کلاس بذارم تا مربی بهش یاد بده. چون من آموزش دادن بلد نیستم. حالا یه چند جلسه ای با هم میریم تا ترسش از آب بریزه، تابستون احتمالا براش مربی شنا میگیرم. خیلی دوست داره.

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۳٦ ‎ق.ظ - شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩٠ - پرنيان

نوروز

عید همگی مبارک.امیدوارم به همه خوش گدشته باشه.

امسال عید مثل هر سال خیلی بهمون خوش گدشت. پوریا اینا دو روز قبل از عید اومدن مشهد و طبق معمول روزهای خوشی با هم داشتیم. مخصوصا پرنیان و شمیم که صبح تا شب با هم بازی میکردن.برای خودشون دنیایی داشتن علی هم چون بیشتر مشغول بازی با ایکس باکسش مشغول کمتر وقت میکرد سر به سرشون بذاره. شمیم هم دختر ما شده بود و هر وقت می اومدیم خونه، شمیم هم باهامون میومد. شبها هم کنار پرنیان میخوابید.

این تصویری از یکی از بازیهاشون هست.

نام بازی به قول خودشون: خانم خارجی بازی!!!!!!


 روز قبل از عید یکی از ماهی قرمزهای مامان به رحمت ایزدی پیوست. علی هم به دخترا گفت باید براش مراسم ختم بگیریم و گریه کنین. برین چادر سرتون بذارین و بیایین تو مراسم ختم!!! دخترکها هم چادر سرشون گذاشتن و علی قران و نوحه میخوند و این دوتا های های گریه میکردن. گریه ما هم قش قش میخندیدیمقهقهه

اینقدر با هم بازی میکردن که وقتی میخواستیم بریم جایی، پاشون که به ماشین میرسید بیهوش میشدن:

بعدشم که عید شد و کادویی ها و دید و بازدیدها و ....

اینم عکسهای سه تا جوجه شیطون در روزهایی که مشهد بودن:(نوروز 90)

روز سوم عید همگی رفتیم شمال که بسیار عالی بود. اونجا هم خیلی خوش گدشت. شبها تا ٣-۴ صبح بیدار بودیم بازی میکردیم،میرقصیدیم و میخندیدیم. هر چی پرنیان قرتیه و رقاص، شمیم برعکسش. زیاد رقصیدن بلد نیست و از کارای بانکمکش که جلوب پرنیان کم نیاره میخندیدیم.

عکسهای شمال:



کره اسبی کنار ساحل:

پرنیان در باغ:

بای بای


پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٢۳ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩٠ - پرنيان