Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

میریم سفر

من و پرنیان از فردا به مدت 8 روز میریم مسافرت. یه مسافرت خانومانه. مامان خانم ددری من اینبار قراره با دوستاشون برن استانبول. به من و شبنم(زن داداشم) هم پیشنهاد دادن شما هم بیایین. ما هم این پیشنهاد بیشرمانه رو قبول کردیم و قراره بدون شوهر بریم استانبولنیشخند.

یه گروه 10-12 نفری هستیم. چون همگی از تهران هستن، بلیطهامون از فرودگاه امام تهرانه. برای من و مامانم که باید از مشهد بریم یه ذره سخته. از مشهد هزار تا پرواز به استانبول داره ولی مامانم اصرار داشت همه با هم بریم. فردا (سه شنبه-31خرداد) از مشهد میریم تهران و صبح چهارشنبه به امید خدا میریم استانبول.

توی همین نصفه روزی که تهران هستیم وقت رو تلف نمیکنیم. همون شب تولد شروین دعوتیم.(خواهر زاده شبنم) که 10 روز از پرنیان بزرگتره. پرنیان خیلی خوشحاله هم به خاطر تولد شروین و هم به خاطر سفر.

هرچند لبتاپم رو با خودم میبرم و هتل هم اینترنت داره ولی بعید میدونم وقت کنم وبلاگ رو آپ کنم. لبتاپ رو از این جهت میبرم که قراره از کارخونه کاری داشتن بهم ایمیل بزنن و همچنین برای چت کردن با همسریچشمک

تا برگشت از سفربای بای

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥٢ ‎ق.ظ - دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

روز پدر

اول از همه روز پدر رو به نوید جونم که هر چی از خوبیها و مهربونیهاش بگم کمه،خیلی خیلی تبریک میگم.  من و پرنیان با تمام وجود دوستت داریمقلب

-------------------------------------------------------------------------------------

بچه ام یه هفته است که داره فکر میکنه از طرف خودش چی برای باباش هدیه بخریم. بالاخره هم به نتیجه نرسید و قرار شد از باباش بپرسه ولی یه جوری که اصلا باباش نفهمه برای چی میخوایم!!! دیروز عصر زنگ زد به باباش.قبلش کلی به من خاطر نشان کرد که مامان من میدونم چه کلکی بزنم تا بابا نفهمه و میدونم چه جوری سئوال کنم که اصلا شک نکنه که میخوایم چیزی براش بخریم. گفتم باشه. حالا ببینم چیکار میکنی!!

و این هم بخشی از مکالمه تلفنی پدر و دختر:

......................

پرنیان: راستی بابا تو عاشق چی هستی؟

بابا نوید: عاشق تو!

پرنیان: نه منظورم اینه که عشقته که چی داشته باشی؟

بابا نوید: تو رو!

پرنیان: نه بابا جان! مثلا اگه کسی بخواد چیزی برات بخره دوست داری چی بخره؟

من:تعجب

.............

............

بعد از اتمام مکالمه ازش پرسیدم :پرنیان مطمئنی یه جوری پرسیدی که بابا نوید اصلا شک نکنه؟

پرنیان: آره مامان خیالت راحت !!اصلا متوجه نشد. یه جور خاصی پرسیدم که شک نکرد!!دروغگو

من: متفکر

بغلقربونش برم که آخر هنر مخفی بازیش همین بود!!!!خنده

----------------------------------------------------------------------------------

بعد از کلاس باله:

پرنیان: مامان امروز یسنا نیومده بود. میدونی چی شده؟ هستی میگفت دستش شکسته و الان تو جکه!!!

من: منظورت گچه دخترم؟

پرنیان: آره دیگه. منم همین رو گفتم. دستش رو جک گرفتن!!

---------------------------------------------------------------------

روز پدر رو به پدر عزیزم که بیست و نه سال پیش در سن ٣۶ سالگی از میان ما رفت تبریک میگم. از کسانی که این پست رو میخونن میخوام که براشون فاتحه بخونن.

روز پدر رو به مامان گلم تبریک میگم که به نحو احسن توی این سالها بار مسئولیتهای پدرم رو به دوش کشید و نقش بهترین پدر و بهترین مادر رو همزمان بازی کرد. بوسه بر دستانش میزنم.

روز پدر رو به داداش مهربونم تبریک میگم که پدرانه در تمام مراحل زندگی تکیه گاهم بوده و هست. پوریای عزیزم تاثیرگذارترین فرد توی زندگی ام هست.

روز پدر رو به پدرشوهر گل و مهربونم تبریک میگم که صداقت، مهربونی و صبوری رو توی زندگی ازش یاد گرفتم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

جشن بادبادکها - جشن پایان سال تحصیلی

روز چهارشنبه بعدازظهر مراسم جشن بادبادکها از طرف مهد پرنیان برگزار شد. پارسال پرنیان رو پیچوندیم و نرفتیمنیشخند ولی امسال دیگه نمیشد گولش زد و گفت باید حتما بریم. اگه نریم...عصبانیشب قبلش نوید تا ساعت 2 شب بیدار بود و براش بادبادک درست کرد. روز چهارشنبه هم بعد از کلاس باله پرنیان،  با بابا نوید رفتیم پارکی که معین کرده بودن. هرچند بادبادک پرنیان به دلیل سنگین بودن خیلی بالا نرفت ولی  روز خوبی بود و خوش گذشت. مخصوصا به بچه ها.پدر مادرها عین بچه ها از این ور به اون ور میدویدند تا بادبادکهاشون رو بالا ببرن، بچه ها هم با جیغ و خوشحالی تشویق میکردن.

فقط یه چیز بد اتفاق افتاد. توی راه رفت، پرنیان توی ماشین خوابش برد و سرش افتاد روی بادبادکش که روی صندلی عقب بود و چوب بادبادک روی صورت بچه ام خط عمیقی به جا گذاشت که کلی گریه کرد. انگار قلبم رو خراش داده بودن. از صورتش خون می اومد و من چون میخواستم عکس العمل نشون ندم تا پرنیان هل نکنه، اونقدر ناخنهام رو توی کف دستم فشار دادم که سوراخ شد!!

یاسمین (دوست پرنیان) لاک پشتش رو هم آورده بود که کلی باعث سرگرمی بچه ها شده بود. برعکس خصوصیت معروف لاک پشتها که تنبلی هست، اینقدر زبر و زرنگ بود و فرار میکرد که نمیتونستم خوب ازش عکس بندازم:

روز جمعه هم جشن پایان سال تحصیلی شون بود و دخترم از پیش دبستانی 1 فارغ التحصیل شد!

یه نمایش فلفلی و دزد اجرا کردن که واقعا قشنگ بود. اینقدر لذت بردیم که هرچی بگم کم گفتم. پرنیان نقش قصه گوی نمایش رو داشت. همه بچه ها عالی نقششون رو اجرا کردن. نمایشی که بچه های 5 ساله اجرا کنن معرکه است. بغلشیرین کاریهای کودکانه هم کم نداشت!!یکی وسط نمایش جیشش گرفت، یکی مامانش رو دید، نمایش یادش رفت شروع کرد به ابراز احساسات، اگه یه نفر یه جای شعر رو اشتباه میگفت، بچه های دیگه میپریدن وسط و بلند بند بهش میگفتن اینجا رو اشتباه گفتی و ... ما ها از خنده قش کرده بودیم. مربی مهربونشون طاهره جون، بال بال میزد تا این بچه ها درست کارشون رو انجام بدن. طفلی مربی ها هلاک شده بودن از دست این فسقلی ها!!

برنامه هاشون هم متنوع و قشنگ بود. برنامه اجرای ژیمناستیک، اجرای قرآن دسته جمعی، رقص محلی، اجری موسیقی، سرود خوانی گروهی، اجرای شعر به زبان انگلیسی و در پایان هم اجرای نمایش بود. خیلی خیلی از کادر مهد پگاه متشکرم که اینهمه زحمت کشیده بودن.

اینم پرنیان و الیسا جون:

ادامه عکسهای جشن:

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:۳۳ ‎ق.ظ - شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

تعطیلات

روز پنجشنبه طبق معمول پرنیان جون تولد دعوت بود که گفتن نداره که خیلی بهشون خوش گذشته. پنجشنبه شب هم عروسی دختر عمه بابا نوید بود که رفتیم. پرنیان هم توی عروسی دوست پیدا کرده بود و با دوستاش بازی میکردن و خوش میگذروندن.

جمعه و شنبه هم باغ دوستانمون دعوت بودیم که فوق العاده بود. انواع درختها توی باغ بود. گیلاس، آلبالو، گوجه سبز،گردو، توت، سیب، زردآلو،.....ما هم خودمون رو خفه کردیمنیشخند

بعد از ناهار هم رفتیم توی استخر. پرنیان اولین نفری بود که وارد استخر شد و آخرین نفری بود که اومد بیرون. البته چون هنوز شنا بلد نیست با تیوب شنا میکرد. عاشق استخر و آببازی هست. لباس زیمناستیکش رو تنش کردم تا توی آفتاب نسوزه. اینم یکی از عکساش:

این فسقل خانم هم دختر یکی از همکارای بابا نویده. آترین خانم که لباس هندوانه پوشیده!! هر چی ما گفتیم این هندوانه رو قاچ کنیم بخوریمش، قبول نکردن!!

پرنیان جون ماشینش رو هم آورده بود و بعضی مسیرها رو با ماشینش میرفت. بازی راننده تاکسی بازی هم میکرد. البته مسافرای بیچاره اش باید تا انتهای مسیر رو پشت سر ماشینش میدویدند!!! کرایه شون هم یه بوس بود!!!

 

شب که شد رفتیم یه بخشی از باغ که خالی بود و دور و برش درخت نبود و آتیش بازی کردیم. با نظارت صاحب باغ، چوبهای خشک و شاخه های خشک جدا شده رو آتیش زدیم. یه آتیشی درست شده بود که ارتفاعش سه چهار برابر قد ما بود! کنار آتیش هم دوستان هنرمندمون گیتار میزدن و خاطره خوبی برامون بجا موند. پرنیان که تا به حال آتیش به این بزرگی ندیده بود، کلی ذوق کرده بود.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

هفته ای که گذشت

جوجه کوچولوی من پنجشنبه باز هم تولد دعوت بود. با تمام بچه های کلاسشون و مربی هاشون رفتن خونه ایلیا. خیلی بهشون خوش گذشت.

این روزها یاد گرفته وقتی میخواد خودشو لوس کنه، خرگوش میشه. دستاشو میذاره جلوی صورتش و یا روی سرش و تکون میده. صداش رو هم نازک میکنه و با شیرین زبونی از من و باباش دلبری میکنه. این دخترا سیاست دل بردن توی خونشونه!!!خجالت

بچه ام روز تولدم حسابی زحمت کشیده بود. از چند روز قبلش سایز من رو از مامانم پرسیده بود تا با باباش بره و واسه من کادویی بخره. روز تولدم هم بعد ازظهر با مامانم کیک درست کردن و تزئین کرد. وقتی هم که من و نوید وارد خونه مامان شدیم، برقها رو خاموش کرده بود و خونه رو با شمع روشن کرده بود و ..... خلاصه به قول خودش سورپیازم کرد. بغلالهی قربونش برم کلی واسه تولد من ذوق کرده بود و خوشحالی میکرد و به بهترین نحو برگزار کرد. هرچند خودش هم به اندازه من کادویی گرفت. هرکی واسه من کادویی خریده بود ، واسه پرنیان هم خریده بود!

جمعه هم رفتیم باغ یکی از دوستان. باغ که چه عرض کنم. پارک جنگلی بود! چهل هکتار باغ بود!!!!تعجب همه مدل درخت میوه داشت که خودمون رو خفه کردیم از بس توت و گیلاس و گوجه سبز و آلبالو و ....از درختها چیدیم و خوردیم. مژهپرنیان هم حسابی کیف کرد. عکسهاش رو توی پست بعدی میذارم.چقدر طبیعت به آدم آرامش میده و بچه ها هم کلی چیزا یاد میگیرن. اونجا کلی درخت گردو هم داشت که پرنیان توی کتش نمیرفت اینا گردو هستن. چون گردو رو تا به حال با پوست سبزش روی درخت ندیده بود!

روز شنبه هم چون هنوز خستگی پرنیان خانم از فعالیتهای روز جمعه تموم نشده بود، مهد نرفت و راهی خونه مامان زهره (مامان بابا نوید) شد. قرار بود که یکشنبه عموهای پرنیان از تهران بیان که پرنیان خیلی خوشحال بود ولی براشون امتحان گذاشتن و نتونستن بیان. ناراحتراستی هر دو تا عموی پرنیان رتبه خوبی در آزمون کارشناسی ارشد که هفته پیش اعلام کردن کسب کردن و به امید خدا هر دوتا همون دانشگاه خودشون (دانشگاه صنعتی شریف) برای فوق لیسانس قبول میشن. تشویقنعیم جان و نادر جان مجددا تبریک میگمچشمک

از اونجایی که همیشه برای عکس گذاشتن چند تا پست عقب هستم، الان عکسهای مربوط به پست توت رو میذارماز خود راضی نیست که منتقل کردن عکسها از دوربین کاری بس دشوار، وقت گیر و پیچیده هست!!!، دروغگو وقت نمیکنم به موقع عکسها رو توی پست مربوط به خودش بذارماوه

اینجا حیاط سرسبز خونه بابای عمو احسان هست(پدرشوهر عمه ندا):

اگه تونستین پرنیان رو پیدا کنین:

ایناهاش. بالای درخت بود:

نمیدونم چرا همه میگن این کاراش به مامانش رفته. به قول دوستم شراره، مامانش رو روی زمین نمیشه پیدا کرد چه برسه به دختر!!!نیشخندخجالت

اینم حاصل تلاش پرنیان خانم در بالای درخت توت:

البته این فقط سهم خودش بود و هر کسی همچین ظرفی واسه خودش داشت!!! این آخری رو میذارم که دلتون آب شه!!!!!چشمک

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

توت

مشهد پر از توت شده. درختهای توت توی اکثر خیابونها و کوچه های مشهد با توتهای فراوون وجود داره. وقتی کلاس میرم، اگه ماشین رو زیر یه درخت توت پارک کنم، وقتی کلاس تموم میشه و میخوام سوار ماشین بشم، از روی سقف ماشین میشه یه سبد توت جمع کرد و البته شیشه ماشین هم حسابی کثیف میشه!! نگرانروز پنجشنبه عصر به توت خوری منزل پدر شوهر عمه ندا دعوت شدیم. درخت توت بزرگی توی حیاط قشنگشون دارن. پرنیان حسابی کیف کرد. رفته بود بالای درخت و اونجا توت میخورد. وقتی درخت رو تکون میدادن، اگه دهنمون رو باز میکردیم و سرمون رو به هوا بود، دهنمون پر از توت میشد!!! خلاصه جای شما خالی حسابی توت خوشمزه خوردیم. توی حیاط بزرگ و قشنگشون هم کلی فوتبال بازی و قایم باشک و بدو بدو بازی هم کردیم و پرنیان کلی لذت برد.

امسال روز مادر مصادف شده با روز تولد من!! یعنی سوم خرداد. پرنیان و باباش چند روزه دارن با هم پچ پچ میکنن و به قول خودشون راز دارن و به من نمیگن. مطمئنم دارن واسه کادویی من برنامه ریزی و مشورت میکنن. امسال یه کادویی به نفعشون شدهچشمک

روز مادر رو با تمام وجودم به مامان مهربونم که هرچی از فداکاریهاش و خوبیهاش بگم کمه، تبریک میگم. من هیچوقت نمیتونم یه لحظه از زحمتهای همیشگی ام رو برای مامان خوبم جبران کنم. فقط اینطوری خودمو آروم میکنم که این چرخه طبیعی زندگیه که مادرم برای من و من برای بچه ام و بچه ام برای فرزندش زحمت میکشیم و جبران این زحمت هیچوقت به مادر برنمیگرده. فقط ناراحتیم اینه که من هیچوقت نمیتونم به اندازه مادر خودم خوب و فداکار باشم. مامانم یه فرشته ای هست که من خودمو بکشم نمیتونم مثل اون باشم. مامان خوبم روزت مبارک. روز مادر رو به همه فرشته هایی که شبیه انسانن و اسمشون مادره تبریک میگم.بغل

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان