Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

اومدن کیارش- اومدن شمیم

وقتی از شماال برمیگشتیم، پسرخاله 11 ساله من کیارش هم با ما اومد مشهد. کیارش اینا ساری زندگی میکنن و چون مامان و بابای کیارش نمیتونستن مرخصی بگیرن و کیارش هم در تعطیلات تابستان حوصله اش سر رفته بود، با ما اومد مشهد و یک هفته خونه مامانم بود. دیگه خوش به حال پرنیان بود!!! از صبح تا شب پرنیان و کیارش باهم بازی میکردن. کیارش با پرنیان خیلی مهربون بود و خوب سرگرمش میکرد. براش کاردستی درست میکرد، کتاب میخوند، نقاشی میکشید و با هم کارتن نگاه میکردن. هر شب هم بعد از افطاری میبردیمشون بیرون. سرزمین عجایب الماس شرق، شهربازی پارک ملت، سینما و انواع رستورانهای مختلف. هر چند مارو حسابی از مار و زندگی انداختن ولی به پرنیان و کیارش خیلی خوش گذشت.  روز جمعه کیارش رو تا فرودگاه همراهی کردیم و تنهایی رفت ساری یش مامان و باباش.

بعد از رفتن کیارش، عمو نعیم و عمو نادر پرنیان از تهران اومدن مشهد و پرنیان بازم کلی خوش به حالش شد. با اومدن عموهای مهربونش، خانوم خانوما سه روز خونه مامان جون باباجونش موند و خونه نیومد. اونجا همه باهاش بازی میکنن و خیلی دوست داره.

دیروز پوریا (داداشی جونم) یک سفر کاری یک روزه اومد مشهد. شمیم طلا هم با باباش اومد مشهدهوراخانومچه بدون مامانش سفر اومده!!!!! یه کوله با خودش آورده و وسایلش از وسیل باباش جداست. دیشب داشتم کوله اش رو بازرسی میکردم ببینم چی آورده فسقلی. چمدان کوچک سفرش شامل یک دو عروسک خرسی در سایزهای مختلف، یه عروسک فیل، یه عروسک کوچولو با کالاسکه اش، یه تلفن موزیکال، یک عدد شیشه شیر (برای خواب شب) و دو سه دست لباس خواب و مهمونی و ...ابله

از دیروز صبح که شمیم اومده تا آخر شب یکسره این دوتا دخترک جیگر طلا باهم بازی کردن و اصلا پلک نزدن. خودشونو از بازی خفه کردن دیگه. آخر شب جفتشون بیهوش شدن و تا امروز ساعت دوازده ظهر خوابیدن!!!! از الان هم تا آخرشب قطعا ادامه بازیهای عقب مونده در مدت دوری از هم رو میکنن. بهشون قول دادم عصری ببرمشون پارک. کاش میشد شمیم بیشتر بمونه. ناراحت ولی حیف که امشب میرن. جای شبنم و علی هم خیلی خالی هست. به خاطر کلاس زبان علی نشد که بیان.

از فردا به مدت دو هفته تعطیل هستیمتشویق ماه رمضون و روزه دری به کارگرهای خط تولید که پای دستگاههای به اون گرمی کار میکنن خیلی فشار آورده.مدیرعاملمون هم دوهفته تعطیلات تابستونی اعلام کرد تا ماه رمضان تمام بشه و برگردیم سرکار. احتمالا ما هم میریم تهرانچشمک دیدن اقوام دوستان. البته نوید چون تعطیل نیست زیاد نمیمونه ولی من میمونم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

چند عکس

توی شمال که بودیم، بیشتر الهه عکس میگرفت.لذا عکسامون فعلا هنوز توی دوربین الهه (خواهرشوهر نادیا) هست. یه چند تا دونه عکسی توی دوربین خودم بود که فقط از داخل استخر باغ خاله ام هست. عکسهای توی باغ و لب دریا و .... رو بعدا هر وقت از الهه گرفتم میذارم:

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

سفر شمال

هفته گذشته به دلیل انبار گردانی کارخونه، یه هفته کامل تعطیل بودیمتشویق لذا برنامه سفر گذاشتم و گروهی 12 نفره متشکل از خانواده همسری، خواهر شوهر بزرگه و همسریش (ندا و احسان) و خواهرشوهر کوچیکه و همسریش (نادیا و امیر) و مامانم راهی شمال شدیم. نعیم و نادر (داداشهای نوید) هم از تهران اومدن شمال و جمعمون جمع شد.پرنیان خیلی خیلی ذوق داشت که گروهی داریم میریم مسافرت. همیشه وقتی میرفتیم شمال پرنیان از مشهد تا گرگان خواب بود و فقط دو ساعت آخر راه بیدار بود ولی ایندفعه از ذوقش دو ساعت هم نخوابید و تمام مدت راه بازی میکرد. هی از این ماشین به اون ماشین جابجا میشد و کیف میکرد.

سفرمون خیلی خیلی عالی بود و اونقدر خوش گذشت که میتونم بگم یکی از خاطره انگیز ترین و فراموش نشدنی ترین سفرهای زندگی ام بود. اول رفتیم قائمشهر باغ خاله ام و دو روزی اونجا موندیم. از بس توی استخر و جکوزی بودیم دیگه نم کشیدیم!! پینگ پنگ و فوتبال دستی و پانتومیم و ..... هم براه بود. بازی های گروهی همیشه عالیه. شبها هم توی آلاچیق بالا میخوابیدیم که خیلی خنک بود.البته در طول روز هوا وحشتناک گرم و شرجی بود به خاطر همین در طول روز فقط توی استخر بودیم. شب که میشد میرفتیم بیرون دوری میزدیم.

بعد هم رفتیم ساری ویلای ماندا جون (دوست صمیمی مامانم) که دقیقا لب ساحل بود. پرنیان حسابی کنار ساحل شن بازی کرد و گاهی هم توی آب می اومد. چون ساحلش تقریبا اختصاصی بود، خیلی راحت بودیم.

روز دوازده مرداد نهمین سالگرد عروسی مون بود. جشن سالگرد ازدواج رو با خانواده نوید توی شمال گرفتیم. فرداش هم به یاد پاتختی، سالگرد پاتختی گرفتیم!!نیشخند البته بیشتر بهانه بود واسه خوش گذرونیچشمک

روز جمعه (دیروز) هم ساعت 7 صبح راه افتادیم و عصری رسیدیم مشهد. موقعی که رسیدیم خونه و همه داشتیم از هم خداحافظی میکردیم، پرنیان کلی گریه کرد چون خیلی بهش خوش گذشته بود و دوست نداشت سفرمون تموم بشه. ولی دیگه تعطیلات من تموم شده و ماه رمضان هم که فرارسیده و نمیشد سفرمون رو طولانی تر کنیمناراحت

از دیروز توی راه گوش درد من شروع شد و آخر شب شدید شد. به پوریا (داداشی جونم) زنگ زدم و گفتم گوشم درد میکنه. گفت به خاطر استخر رفتن زیاده. گوشت رو خشک نمیکردی، چرکی شده. پاشو همین الان برو درمانگاه یه معاینه ای بکنن احتمالا باید آنتی بیوتیک بخوری. گفتم اصلا حرفش رو نزن. تازه از راه رسیدیم و خیلی خسته ام. خلاصه از راه دور تلفنی ویزیتم کرد و منم آنتی بیوتیک رو شروع کردم. لذا روزه بی روزه. اما پرنیان اصرار داشت حتما روزه بگیره. گفتم آخه تو باید تنهایی روزه بگیری گفت اشکالی نداره. آخر شب بهم گفت مامان سحری چی برام درست کردی؟ از اونجایی که چند روزی خونه نبودیم، غذا نداشتم توی یخچال. از فریزر ناگت درآوردم و براش سرخ کردم. تازه خانم میگه من از این روزه های کله گنجشکی نمیگیرم ها!!! اونا الکی هستن و واسه گول زدن بچه هاست!!! گفتم باشه دخترم روزه کامل بگیردروغگو نزدیک اذان نوید بیدارش کرد گفت پاشو سحری بخور. بچه ام با اون خستگی اش بیدار شد. گفت خوابم میاد ناگت نمیخورم به جاش بیسکویت میخورم. خلاصه سحری بیسکویت و نوشابه خورد!!!خنده حالا ببینیم امروز روزه اش رو تا کی نگه میداره!چشمک

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۱۱ ‎ق.ظ - شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان

روزهای تابستان

این روزا که پرنیان خانم تعطیله و مهد نمیره داره حسابی کیف میکنه. صبحها تا هر وقت دلش بخواد میخوابه (11-12-1)!! منم به همه میسپارم که بذارین تا هروقت دلش میخواد بخوابه. خودم که خونه مامانم بودم همیشه تابستونا تا ظهر میخوابیدم و هیچوقت مامانم بیدارم نمیکرد و میگفت تا هروقت دوست داری بخواب و لذتش رو ببر. منم خیلی کیف میکردم و الان هم میگم پرنیان بعدها مثل الان من که مجبورم هر روز صبح خیلی زود بیدارشم، وقت خوابیدن نداره. الان که میتونه بخوابه ، بذار حالشو ببرهچشمک

هفته گذشته یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستانم (کتی) اومده بود مشهد و منم دعوتشون کردم اومدن خونه مون. کتی دوتا بچه داره که دوقلو هستن. یکی دختر و یکی پسر! وااااااااااااای نمیدونین فرشته های نازش که سه سالشون هست چقدر بانمک هستنبغل با پرنیان حسابی بازی کردن و به همه مو ن خوش گذشت.

پرنیان و سهیل و سوگند:

 

یه روز هم رفتیم مهمونی خونه دوستم الهه جون. طبق معمول بچه ها حسابی با هم بازی کردن و موقع برگشتن هیچ کدوم دوست نداشتن بریم خونه. شیطونا اونقدر مشغول بازی بودن که حاضر نشدن بیان عکس دسته جمعی بگیرن. همین عکس ر هم به زور ازشون گرفتم. اونم فقط از دو سه تاشون نه همه:

الهه به تازگی نی نی دومش رو به دنیا آورده که یه فرشته ناز و خوشگل بود. سفید و تپل و چشم آبی.بغل

چهارشنبه شب عروسی یکی از بستگان نوید دعوت بودیم که توی باغ بود. خیلی عالی بود و خوش گذشت.پرنیان کم رقصید و بیشتر مشغول بازی با دوستایی که پیدا کرده بود، بود. ولی من جبران کردمنیشخند

پنجشنبه شب هم رفتیم پارک کوهسنگی که پر از مسافر بود. پرنیان کلی بازی کرد و بعد هم شام و بستنی. خیلی وقت بود اونجا نرفته بودیم. چقدر قشنگ شده و بهش رسیدن.

جمعه عمو نادر و عمو نعیم پرنیان برگشتن تهران و ما صبح رفتیم برای خداحافظی. شب هم مهمون داشتیم. رامین و آفرین (دوستامون) خونه مون بودن که با وجود اینکه بچه ندارن ولی پرنیان خیلی دوستشون داره و کلی براشون شیرین زبونی کرد.

مامان خانم من هم باز رفتن سفر!! رفتن شمال دیدن اقوام. دیروز که بهشون زنگ زدم توی استخر باغ خاله ام داشتن حاااااااااااااااااااااااااالشو میبردنچشمک باز هم من بی خانمان شدم تا مامانم برگردهنیشخند

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٠٩ ‎ق.ظ - شنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان