Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker سفر شمال - فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

سفر شمال

هفته گذشته به دلیل انبار گردانی کارخونه، یه هفته کامل تعطیل بودیمتشویق لذا برنامه سفر گذاشتم و گروهی 12 نفره متشکل از خانواده همسری، خواهر شوهر بزرگه و همسریش (ندا و احسان) و خواهرشوهر کوچیکه و همسریش (نادیا و امیر) و مامانم راهی شمال شدیم. نعیم و نادر (داداشهای نوید) هم از تهران اومدن شمال و جمعمون جمع شد.پرنیان خیلی خیلی ذوق داشت که گروهی داریم میریم مسافرت. همیشه وقتی میرفتیم شمال پرنیان از مشهد تا گرگان خواب بود و فقط دو ساعت آخر راه بیدار بود ولی ایندفعه از ذوقش دو ساعت هم نخوابید و تمام مدت راه بازی میکرد. هی از این ماشین به اون ماشین جابجا میشد و کیف میکرد.

سفرمون خیلی خیلی عالی بود و اونقدر خوش گذشت که میتونم بگم یکی از خاطره انگیز ترین و فراموش نشدنی ترین سفرهای زندگی ام بود. اول رفتیم قائمشهر باغ خاله ام و دو روزی اونجا موندیم. از بس توی استخر و جکوزی بودیم دیگه نم کشیدیم!! پینگ پنگ و فوتبال دستی و پانتومیم و ..... هم براه بود. بازی های گروهی همیشه عالیه. شبها هم توی آلاچیق بالا میخوابیدیم که خیلی خنک بود.البته در طول روز هوا وحشتناک گرم و شرجی بود به خاطر همین در طول روز فقط توی استخر بودیم. شب که میشد میرفتیم بیرون دوری میزدیم.

بعد هم رفتیم ساری ویلای ماندا جون (دوست صمیمی مامانم) که دقیقا لب ساحل بود. پرنیان حسابی کنار ساحل شن بازی کرد و گاهی هم توی آب می اومد. چون ساحلش تقریبا اختصاصی بود، خیلی راحت بودیم.

روز دوازده مرداد نهمین سالگرد عروسی مون بود. جشن سالگرد ازدواج رو با خانواده نوید توی شمال گرفتیم. فرداش هم به یاد پاتختی، سالگرد پاتختی گرفتیم!!نیشخند البته بیشتر بهانه بود واسه خوش گذرونیچشمک

روز جمعه (دیروز) هم ساعت 7 صبح راه افتادیم و عصری رسیدیم مشهد. موقعی که رسیدیم خونه و همه داشتیم از هم خداحافظی میکردیم، پرنیان کلی گریه کرد چون خیلی بهش خوش گذشته بود و دوست نداشت سفرمون تموم بشه. ولی دیگه تعطیلات من تموم شده و ماه رمضان هم که فرارسیده و نمیشد سفرمون رو طولانی تر کنیمناراحت

از دیروز توی راه گوش درد من شروع شد و آخر شب شدید شد. به پوریا (داداشی جونم) زنگ زدم و گفتم گوشم درد میکنه. گفت به خاطر استخر رفتن زیاده. گوشت رو خشک نمیکردی، چرکی شده. پاشو همین الان برو درمانگاه یه معاینه ای بکنن احتمالا باید آنتی بیوتیک بخوری. گفتم اصلا حرفش رو نزن. تازه از راه رسیدیم و خیلی خسته ام. خلاصه از راه دور تلفنی ویزیتم کرد و منم آنتی بیوتیک رو شروع کردم. لذا روزه بی روزه. اما پرنیان اصرار داشت حتما روزه بگیره. گفتم آخه تو باید تنهایی روزه بگیری گفت اشکالی نداره. آخر شب بهم گفت مامان سحری چی برام درست کردی؟ از اونجایی که چند روزی خونه نبودیم، غذا نداشتم توی یخچال. از فریزر ناگت درآوردم و براش سرخ کردم. تازه خانم میگه من از این روزه های کله گنجشکی نمیگیرم ها!!! اونا الکی هستن و واسه گول زدن بچه هاست!!! گفتم باشه دخترم روزه کامل بگیردروغگو نزدیک اذان نوید بیدارش کرد گفت پاشو سحری بخور. بچه ام با اون خستگی اش بیدار شد. گفت خوابم میاد ناگت نمیخورم به جاش بیسکویت میخورم. خلاصه سحری بیسکویت و نوشابه خورد!!!خنده حالا ببینیم امروز روزه اش رو تا کی نگه میداره!چشمک

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۱۱ ‎ق.ظ - شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٠ - پرنيان