Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker نقاشی کشيدنم - فرشته مخصوص بهشت





فرشته مخصوص بهشت

نقاشی کشيدنم

سلام:

من روز به روز بزرگتر میشم و مامانم در گیر تر. واسه همین دیگه فرصت وبلاگ نویسی نداره! ولی بازم قول داده هر چند وقت یک بار وبلاگم رو آپ کنه.

چند روز دیگه می خوام برم تهران. پیش دوستام ازجمله شروین غزل شمیم و هیرادجون.خیلی خوشحالم. عمه نادیا عمو نادر و عمو نعیم رو هم میبینم.(راستی نگفته بودم که اعلام نتایج کنکور رو کردن و عمو نادرم مکانیک شریف قبول شد) اینقدر دلم براشون تنگ شده که روزی حداقل 1 ساعت گوشی تلفن رو بر میدارم وهی میگم  ادوو    ادوو   ادوو وقتی مامانم ازم میپرسه داری با کی حرف میزنی میگم عمممم (عمممم شامل هم عمه میشه و هم عمو).

3 تا رنگ هم یاد گرفتم. قرمز آبی و سبز.گاهی با مامانم میشینیم و نقاشی میکشیم. ماژیک رو بر می دارم و نقاشی هایی میکشم که از نظر خودم خیلی جالب و حرفه ای هستن ! مامانم می پرسه چی بکشیم؟ میگم: هاپو. بعد ماژیک رو میده دستم میگه بکش. من هم دو تا خط میکشم که به نظرم خیلی شبیه هاپو میشه. و از خوشحالی فریاد هاپو هاپو سر میدم. هر چند قیافه مامانم اولش کج و کوله میشه و با تعجب و دقت به هاپویی که کشیدم نگاه میکنه ولی بعد در اثر اصرار من که صد بار نقاشی ام رو نشونش میدم و تاکید میکنم که این هاپو هست اونم قانع میشه و تشویقم میکنه.

به شدت از رقصیدن و آهنگ های رقصی خصوصا آهنگ گلی خوشگلی خوشم میاد. بابام خیلی همراهیم میکنه تند تند برام  سی دی های قشنگ رایت میکنه و توی خونه یا توی ماشین برام میذاره و کلی با هم عشق و صفا میکنیم. ولی مامانم گاهی تنبلی میکنه و وقتی توی ماشین میشینه یادش میره پنل ضبط رو سر جاش بذاره واسه همین به محض اینکه با مامانم سوار ماشین میشم بهش یادآوری میکنم که نانای میخوام. اگه به حرفم گوش نکنه و در عرض 3 ثانیه ای که بهش فرصت میدم خواسته ام رو فراهم نکنه خودم دست به کار میشم. روشن و خاموش کردن ضبط ماشین رو کاملا بلدم.بعد هم سریع کنترلش رو برمیدارم و آهنگ ها رو تغییر میدم تا آهنگ گلی خوشگله بیاد. صداش رو هم زیاد زیاد میکنم. کامپیوتر خونه رو هم بلدم روشن کنم و عکس هاپو ها رو رد کنم. ضبط خونه هم که خیلی وقته بلدم روشن کنم.

کفش های پاشنه بلند مامانم رو پوشیدن کماکان  ادامه داره بطوریکه سر و کله همه رو از صدای تق تقش میبرم!!!

دیروز با بابا جونم توی باغچه کلی باغبونی کردم. یه بیلچه بهم دادن  و با بابا جون به باغچه رسیدگی کردیم و سبزی کاشتیم. اونقدر خسته شده بودم که بعدش که اومدیم توی خونه غش کردم و چند ساعتی خوابیدم. هر وقت میرم اونجا از توی باغچه فلفل میچینم که این کار رو خیلی دوست دارم و حتی به فلفل هایی که هنوز اندازه عدس هستن رحم نمیکنم و هر چی مامانم میگه اینا باید رشد کنن بزرگ بشن بعد اونا رو بچینیم گوش نمیکنم و همه فلفل ها رو درو میکنم!!

سیب زمینی سرخ کرده خیلی دوست دارم.هر روز به روش مخصوص خودم مامانم رو مجبور میکنم که برام سیب زمینی سرخ کنه. از ابتدای پوست کندن سیب زمینی هم شروع میکنم به فوت کردن سیب زمینی توی دست مامانم.وقتی هم که توی سرخ کن هست پایین کابینت می ایستم و اونقدر فوت میکنم که از نفس میافتم. هی هم سر مامانم غر میزنم که چرا بهم نمیدی. اصلاهم حاضر به گوش دادن توضیحات مامانم که منو به صبر دعوت میکنه تا سیب زمینی حاضر بشه نیستم!! خودم و دیگران رو دق میدم تا به سیب زمینی ام برسم!

دفعه دیگه با خاطرات سفر تهران و دیدن شمیم و هیراد میام.

خداحافظ   

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٠۱ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦ - پرنيان